در هجو جهانگیر گیلانی که امیرالامراء خان احمد میرزا بود،گفته
زهی علم شده در عالم ستمکاریچو مار دم زده مشتاق مردمآزاری
ز کردگار به دست تو روز حشر آیدبه جای نامهٔ اعمال، خطّ بیزاری
مناز اگر دو سه روزی بلندپایه شدیکه پایهٔ تو بود مایهٔ نگونساری
غرور در تو فرستاده چوب قیلقهایکه سر به سجدهٔ ایزد فرو نمیآری
سر ترا ز سر دار تا نیاویزندعجب اگر نهی از سر خیال جبّاری
ازین که پشت به دشمن دهد چه آزارشسپاهیی که تو باشی سپاهسالارش
خوش آن زمان که سرآید ترا نقاره و بوقبه زیر چوب رسانی نفیر برعیّوق
کند عزیمت درگاه خالق آن ساعتهزار قافلهٔ شکر از دل مخلوق
کنی شکوفه هر آبی که خوردهای چو درختکنون اگرچه ز جُلاّب میزنی آروق
چنان به یکدگرت سخت بعد ازان بندندکه در تن تو رسنها نهان شود چو عروق
ز دست سرزنش خلق، سر بدر نکنیچو لاکپشت ترا چون کنند در صندوق
لباس خوب تو صندوق ازبدی باشدبه جای گِردْ گریبانت، اوحدی باشد
ایا چو زال کهنسال دهرْ پر نیرنگبه ریو و رنگ چو روبه، دو رنگ همچو پلنگ
گهی پیام و گهی نامه میفرستادیکه خیز و جانب گیلان کن از عراق آهنگ
ز شومی طمع خام، آمدم آخربه مجلس تو، چه مجلس؟ کلیسیای فرنگ
کشیدم آینهای تحفه از صحیفهٔ نظم (کذا)که صفحهاش ز دم عیسوی گرفتی زنگ
به بازگشتنم آهنگ شد پس از عمریکه با تو بود مرا چنگ اختلاط، آهنگ
شب وداع به صد وعدهام ز ره بردیکه تا صباح رضا ساختی مرا به درنگ
بهانه ساخته جنگ سپاه شاه، از شهرصباح ناشده جستی برون چو تیر خدنگ
تو کردی آن به من و با تو کردم اینها منکه با کسی نکنی آنچه کردهای با من
نه از تو خلق تسلّیّ و نه خدا خشنودتو خود بگو که مکافات این چه خواهد بود
به ریش زرد و بناگوش زرد و چهرهٔ زردبه سر نهی ز سرناز چون کلاه کبود،
تو خانهسوز نشانی دهی ز گوگردیکه در گرفته سرش از جهان برآرد دود
درین که هجو تو گفتم تو نیز میدانیکه من محقّم و سرتا به پا گناه تو بود
وگرنه با همه حقّ نمک، نبایستیمیان ما و تو اینجا رسید گفت وشنود
ز شست تیر برون رفته و ز دست عنانکنون ز کرده پشیمان شدن ندارد سود
گریختیّ و ترا مبلغی کفایت شدتو زان معامله خشنود و من بدین خشنود
قلم به هجر توام نیزهایست تیز زبانزبان به قتل توام خنجریست خونآلود
بسی مگیر ازین چند روزه عمر حسابکه هست مایهٔ چندین هزارساله عذاب
کجا به شومی رو نسبت است با بومتهزار بوم خراب است از رخ شومت
به ظلم، خرمن زر جمع کردهای، غافلکه برق خرمن عمر است آه مظلومت
ترا ز آتش غم درگداز میخواهمکه همچو شمع کند رفتهرفته معدومت
فکنده است ترا در جهنّمی امساککه آب و نان به مذاق است زهر و زقّومت
به ناکسی نبود هیچکس برابر توز سگ تو کمتر و کمتر ز سگ برادر تو
جماع داده و دیوانه خیز و پر شروشینسگ تری نجسالعین کور، میر حسین
به چشم احوال او نیست نقطهٔ مردمبدین مگر بتوان گفت چشم او را عین
بیاضش اینکه ندارد چو عین یک نقطهسوادش اینکه ندانسته عین را از عین
درو ز کجنظری عکس نیزه گرافتدبهسان حلقه نهد سر به هم سُنَین و بُنَین
سزای کردهٔ او در کنار او کردمکه واجب آمده در دین، ادا به موعد دین
زهی به مرتبهای کوردل که خصم تواندحسین ابن علیّ و علیّ ابن حسین
ز کعبتین دو چشم تو، ته نما دو یک استبه سنگ تفرقهاش لیک احتیاج تک است
تو همچو مردم چشم کریه منظر خویشچنان کجی که نهای راست با برادر خویش
ز وضع دختر دوشیزه میتوانی کردقیاس عفّت همشیرههای دیگر خویش
ترا گمان بکارت بود ز خواهر خودبه جای دور مرو، پرس هم ز نوکر خویش
همیشه تا دو نماید ترا یکی ناچاربرادر تو دو بیند ترا، تو او را چار