گنج

شمارهٔ ۷ - در مدح بهروز محمّد و تهنیت ولادت فرزند او

۴۸ بیت
ای بخت، شب تیرهٔ غم را سحر آمدبردار سر از خواب که خورشید برآمد
باد سحر از صبح صفا مژده رسانیدآخر شب یلدای کدورت به سر آمد
ایّام که بر روی کسی در نگشادیشرمنده شد و از در انصاف در آمد
خاری که دمیدی مگر از خاک پس از مرگاز غنچهٔ دل تنگدلان را بدر آمد
نخلی که ز سرچشمهٔ کوثر شده سیراباز میوهٔ مقصود چو طوبی به بر آمد
چون عیسی مریم به زمین نوبت دیگراز مادر ایّام یکی خوش‌پسر آمد
زیبا پسری سلّمه‌اللّه که ز خوبیبر تازه نهال چمن جان، ثمر آمد
طفلی که به خردی چو مه عید بزرگ استخردی که به طفلی چو گهر معتبر آمد
ماهی که بلنداختر و پاکیزه گهرزادحوری که پری شکل و ملایک سیر آمد
شمعی که ز روشندلی و خانه‌فروزیچون مردمک دیدهٔ اهل نظر آمد
درّی‌ست گرانمایه که از مرتبه و قدرگویی صدفش آینهٔ ماه و خور آمد
لعلی‌ست گرامی که ز گنجینهٔ امّیددر دامن مقصود به خون جگر آمد
مهری‌ست که در خاتم اقبال نگین استنجمی‌ست که بر افسر دولت گهر آمد
از شایبهٔ عیب مبراّ و چو عیسیبی‌کسب ز انواع هنر بهره‌ور آمد
هرچند که در برج شرف یکشبه ماه استرخسارهٔ او غیرت شمس و قمر آمد
چون آب و گل قالب او را بسرشتندبا آب وگل آمیخته شیر وشکر آمد
بر روی زمین هر که ببیند رخ او راگوید ملک است اینکه به شکل بشر آمد
از شیرهٔ جان ماحضر اولی که جهان رامهمان عزیزی‌‌ست که نو از سفر آمد
در آمدنش هیچ نیامد به زمین پایاز بس که طلبکار وصال پدر آمد
چون مهر قدم کرده ز سر، از ره تعظیمدر خدمت کیخسرو جمشیدفر آمد
مه کوکبه بهروز محمّد، که چو مُهرشدر زیر نگین خشک و تر و بحر و بر آمد
پیش کف جودش که محیطی‌ست گهربخشصد قلزم و عمّان به شمار شمر آمد
بخشید جهانی به سوالیّ و خجل شداز بس که جهان در نظرش مختصر آمد
زر بر در او گرچه به خاک است برابرخاک در او لیک برابر به زر آمد
کرد آنکه ز خاک در او سرمهٔ بینشچون مردمک دیده سراسر بصر آمد
صد حلّه فلک بافت ز تار زر خورشیدبر خلعت رایش ... آستر آمد
نسر فلک از بهر چه طایر شده واقعگرنه ز نی ناوک او بر حذر آمد
ای آنکه شب تار اجل آتش تیغتبدخواه تو را سوی عدم راهبر آمد
از شادی آن، تیر ترا مانده دهن بازکز غیب به او مژدهٔ فتح وظفر آمد
هر سوخته را برق عتاب تو پس از مرگچون برگ گل و لاله ... آمد
بدخواه که مهمان دم تیغ تو گردیدپیمانهٔ زهر اجلش ما حضر آمد
آوازهٔ عدل تو در آفاق علم شدافسانهٔ جود تو به عالم سمر آمد
ایّام (و) لیالی چو سفیدیّ وسیاهیدر دایرهٔ زیر نگین تو در آمد
قول تو پسندیده چو تحصیل کمال استفعل تو خوشاینده چو کسب هنر آمد
صد گونه هنر در سر هر موی تو درج استمانند معانی که نهان در صور آمد
در باغ ثنای تو دل آهنگ غزل کرددر زمزمه بلبل به زبان دگر آمد
از غمزه زنی بر رگ جان نیشتر آمدخونابه ازان این‌همه از چشم‌ تر آمد
در تازه نهال تو خم وپیچ در آمدتا دست خیال که ترا در کمر آمد
هر فتنه که برخیزد و از پا ننشیندسر فتنهٔ آن صف، مژهٔ فتنه‌گر آمد
فریاد ازان شوخ که چون مضطربم دیددر خنده شد و یک دو قدم پیشتر آمد
تا باز به داغ دگرم جان بگدازداز بهر فریب دلم آن صیدگر آمد
از آمدن او تپش دل خبرم دادبا آنکه به سویم چو بلا بی‌خبر آمد
میلی ندهد داد دگر بر در او سودبرخیز که باید به در دادگر آمد
عالی گهرا! ذات تو عالی‌تر ازان استکر عهدهٔ اوصاف تو بتوان بدر آمد
گوییم دعای تو که قفل در مقصودمفتوح به مفتاح دعای سحر آمد
تا فرض توان کرد که در گلشن ایّامفرزند خلف، نخل پدر را ثمر آمد
بادا زنَمِ آب بقا خرّم و سرسبزذات تو که این تازه ثمر را شجر آمد
مقصود تو از لطف خدا جمله برآیدکز لطف تو مقصود همه خلق بر آمد