گنج

شمارهٔ ۳۱ - ممدوح شناخته نیست

۱۳ بیت
بر صفحه زمین، الف قدّ پُر دلاناز زخم تیغ، لا شود از ضرب گرز، دال
روز وغا که در کف از سرگذشتگانگیرند تیغها ز اجل رخصت قتال
تو آفتاب و جای تو بر اوج آسمانفرند ارجمند تو، ماه خجسته فال
خواهد که خدمت از بن دندان کند ترازین آرزو ست‌گر مه نو گشته چون خلال
هر دل که از تطاول زلف تو سر کشدچون شیشه شکسته نمی‌یابد اتّصال
بعد از نبی، چو نقش نگین جا گرفته استدر خاطرش محبّت اصحاب و مهر آل
در مجلسی که صدر نشین است قدر توننشیند آفتاب مگر در صف نعال
شاید که در مشیمه ارحام، طفل راگویا ز یُمن مدح تو گردد زبال لال
چون حمله آوریّ و کنی عزم رزم جزمآنجا زخصم، تاب نشستن چه احتمال
گر از نهیب، بانگ به شیر ژیان کنیبگریزد آن چنان که ز شیر ژیان شغال
گر چرخ را اراده بر هم زدن کنییابد زهم چو قطره سیماب انفصال
از پاس عدل او نتواند که سرزدهبر آستان خانه دل، پا نهد خیال
گر بگذرد سپاه سلیمان ز ملک اواز پاس عدل او نشود مور پایمال