گنج

شمارهٔ ۲ - در مدح ابراهیم میرزا

۵۲ بیت
حسرتی نیست جز این در دلم از ناز و نعیمکه به پای تو نهم روی و کنم جان تسلیم
تا به کی در حرم کعبهٔ وصلت باشنددیگران محرم و محروم من از طوف حریم
گرچه دورم ز حریم تو، خدا می‌داندکه کسی غیر تو در خانهٔ جان نیست مقیم
ناتوان است تن زار من از ضعف چنانکه شوم همچو خیال از نظر تیز، عدیم
بس که فرسوده تن زار و نزارم چو غبارپیکرم زیر و زبر گردد از آسیب نسیم
شهد جان در جسد آمیخته با زهر بلامرغ دل در بدن آویخته از رشته بیم
کرده از هیبت نالیدن من، وهم هراسگشته از سختی جان کندن من، مرگ وهیم
ای لبت چشمهٔ حیوان و درت کعبهٔ جانزندگی بی‌تو مرا گرچه عذابی‌ست الیم،
خواهم از مرگ مدارا دو سه روزی، که کنمکعبهٔ کوی ترا بار دگر طوف حریم
با قد خم شده برگرد تو گردم صد بارهمچو نه طاق فلک، گرد شه هفت اقلیم
ماه خورشید علم، خسرو سیّاره حشمشاه دین، کعبهٔ جان، قبلهٔ دل، ابراهیم
آنکه چون ابر، گهر را ز کف گوهربارافکند بر سر ره، خوارتر از طفل یتیم
دور نبود که شود از نظر تربیتشهمچو اطفال رحم، صورت آیینه جسیم
هر که را سایهٔ قدرت به سر افتد، هرگزسر نیارد بر مخلوق فرو در تعظیم
ای که از شعشعهٔ رای تو هر برگ چنارمی‌نماید به چمن معجزهٔ دست کلیم
تویی آن کعبهٔ حاجات که چار ارکان راروی بر پای تو بینند چو ارکان حطیم
چه عجب کز اثر مهر تو در خانهٔ قبرروشنی بیشتر از شمع دهد عظم رمیم
از دل دوزخیان حسرت فردوس رودگر نسیمی وزد از لطف تو بر قعر جحیم
آب گردد چو یخ از تابش خورشید تموزسایه هنگام غضب از تو گر افتد بر سیم
مشک اگر بو برد از نافهٔ جاه تو، سزدکه دهد مایهٔ راحت به حرارت ز شمیم
شاید از عکس دم تیغ تو کآیینه شودچون مه از معجز انگشت پیمبر به دو نیم
گر شود حلقهٔ زهگیر تو عینک، بجهداز سر تیر نظر، صورت آیینه سلیم
تا به جایی‌ست جلال تو که با این‌همه قدرزیر او دایرهٔ مهر بود نقطهٔ جیم
چون ثوابت ابدالدّهر نجنبد از جایزیبق افشاند اگر حلم تو بر سطح ادیم
گر برد بوی ز تادیب تو، گستاخانهنرود سر زده اندر حرم غنچه نسیم
ور ز فیض نفست بوی حمایت یابدجان بیمار، شود با ملک‌الموت غنیم
نسل بر تیغ ترا گر گذراند در دلشود از طفل صور، مادر آیینه عقیم
از دو صد سلسلهٔ عشق نجنبد از جاهر دلی کو شود از یاد وقار تو حلیم
بزم قدر تو به جایی‌ست که در صفّ نعالاطلس چرخ بود زیر قدم همچو گلیم
عکس دست گهرافشان تو در بحر افتادریخت چون بار شکوفه، درم از ماهی شیم
اختران را ز عمل عزل نمودیّ و نماندچون خط عامل معزول، اثر در تقویم
از سپاه تو دل خصم ز بس بیجگریمتنفّر چو ز ارباب طمع، طبع لئیم
هست در ملک خدا، ذات شریف تو عزیزهمچو مهمان گرامی به سر خوان کریم
صفحهٔ مملکت جاه ترا سطح زمینمسطر و بین سطور است درو هفت اقلیم
حاصل هر دو جهان در نظر همّت تونیست چندان‌که نمایی به دو سایل تقسیم
شهریارا بشنو حال دلم، گرچه که هستعالم‌الغیب ضمیر تو بر اسرار علیم
منم آن کس که مرا در نظر طبع بلندهمچو اندیشهٔ اطفال بود رای حکیم
مسطر صفحهٔ اندیشه کنند اهل کمالچون من از فکر به قانون سخن بندم سیم
بر سر مسند خورشید نهم پا، هر گاهدهم از مدح تو سلطان سخن را دیهیم
داشتم داعیه کز تربیت همّت توای چو خورشید علم گشته در انعام عمیم،
بشکنم معرکهٔ نادره‌گویان جدیدبگسلم سلسلهٔ قافیه‌سنجان قدیم
نه منم کز مدد بخت همایون بودمروز رزم تو رفیق و شب بزم تو ندیم؟
دور باشم ز تو عمریّ و نگویی که چه شدآنکه عمری چو سگان بود درین سدّه مقیم
جز تو ای جوهری نظم، کسی نشناسدصدف از گوهر ناب و خزف از درّ یتیم
در فراق تو بدین حال دلم می‌سوزدورنه کم نیست درین شهر مرا ناز و نعیم
چون فراق تو بلایی به دلم کار نکردگرچه آمد به سرم بی‌تو بلاهای عظیم
این زمان هم که ز کوی تو به عزم سفرمبا قد خم شده چون دال و دل تنگ چو میم
به علیمی که بر اخبار ضمیر است خبیربه حکیمی که بر اسرار صمیم است علیم
که مرا هست بسی زین سفر آسانتر، اگرجان رنجور مسافر شود از جسم سقیم
می‌روم، لیک به هر جا که روم، خواهم بوددر دعای تو به صدق از سر اخلاص مقیم
تا شود ماه نو و مهر، نمایان به فلکتا دهد سجده و تسلیم، نشان از تعظیم
همچو خورشید تو بر تخت نشینیّ وکندمهر تعظیم و فلک سجده، مه نو تسلیم