شمارهٔ ۷۱ - در حق یار مسافر گوید
یارم به سفر شد ای مسلماناندل همره او و همره دل جان
ای رفته و برده جان و دل باز آیاز بهر خدای تا کی این هجران
با وصل رهی یکی زمان بنشینوین آتش هجر خویش را بنشان
دانم که ز حال گشته باشی تومشک و گل تو شده به دگرسان
مشک تو ز گرد عنبر اشهبوز مهر گل تو لاله نعمان
هر حال که باشدت به راه اندرزنهار به سوی بنده بنویس آن
تا گرت به راه رود پیش آیدخشکش کنم از تف دل سوزان
ور خشکی دشت سارت آید پیشاز دیده خود فرستمت باران
نه نه نفرستمت که ترسم منکاین صاعقه گردد آن شود طوفان