گنج

شمارهٔ ۶۵ - صفت یار رگ زده گوید

۴ بیت
خود را چرا رگ زدی بی علتیای آنکه هست خون رگت جان من
دانسته ای که خون تو جان منستزین روی را بریخته ای خون ز تن
یا از برای آن زده ای تا شویبر رگ زدن دلیر چو من در سخن
برگ گلست دست تو آری بتابر برگ گل درست شود رگ زدن