گنج

شمارهٔ ۴ - مرثیه برای رشیدالدین

پرده از روی صفه برگیریدنوحه زار زار در گیرید
تن به تیمار و اندهان بدهیددل ز شادی و لهو برگیرید
هر زمان نوحه نو آغازیدچو به پایان رسد ز سر گیرید
گر عزیز مرا قیاس کنیداز مه نو و شاخ برگیرید
چون فرو شد ستاره سحریکار ماتم هم از سحر گیرید
بر گذرگه اجل کمین داردگر توان رهگذر دگر گیرید
با ستیز قضا بهش باشیدوز گشاد بلا حذر گیرید
کار گردون همه هبا شمریدحال گردون همه هدر گیرید
***
ای مه نو اگر تمام شدیسخت زود آفتاب بام شدی
گیتی او را به جان رهین گشتیدولت او را به طوع رام شدی
عمده کار مرد و زن بودیعدت شغل خاص و عام شدی
فضل او در جهان بگستردیجهل بر مردمان حرام شدی
مایه فخر و محمدت جستیمایه جاه و احترام شدی
چون زدوده یکی سنان گشتیچون کشیده یکی حسام شدی
به همه حکمتی یگانه شدیدر همه دانشی تمام شدی
ناتمامت فلک ز ما بربودای دریغا اگر تمام شدی
***
گر زمانه بر او دگر گشتیمایه معنی و هنر گشتی
به همه مکرمت مثل بودیدر همه مفخرت سمر گشتی
شب فرزانگان چو روز شدیزهر آزادگان شکر گشتی
شد فدای پدر که در هر حالهمه گرد دل پدر گشتی
ور نگشتی سر اجل به قضاپدر او را به طبع سرگشتی
سخت نیکو نیک خوش بودیکه سر آنچنان پسر گشتی
همه گفتیش عمر بخشیدیاگرش عمر بیشتر گشتی
یک جهان حمله حمله آوردیگر اجل زو به جنگ برگشتی
***
ای رشید ای عزیز و شاه پدرروز و شب آفتاب و ماه پدر
ای ادیب پدر دبیر پدراعتماد پدر پناه پدر
به تو نازنده بود جان پدراز تو بالنده بود جاه پدر
تا نشسته پدر بر آتش توستپاره دودی شدست آه پدر
ره نمای پدر رهت زده شدکه نماند از پس تو راه پدر
بی گناه پدر تو خواهی خواستعذر این بی عدد گناه پدر
از برای چه زیر تخته شدیوقت تخت تو بود شاه پدر
مرگ اگر بستدی فدای تو بودنعمت عمر و دستگاه پدر
***
ای دگرگون شده به تو رایمبرگذشت از نهم فلک وایم
بسر آیم به سوی تربت توزین سبب رشک می برد پایم
جز روان تو کی بود جفتمجز سر گور کی بود جایم
تخت شاهان چگونه آرایندگو تو همچنان بیارایم
به روان تو گر سر گورتجز به خون دو دیده اندایم
هر زمان ماتمی بیاغازمهر نفس نوحه ای بیفزایم
به تو آسوده بودم از همه غمتو به مردی و من نیاسایم
تو به زیر زمین بفرساییمن ز تیمار تو بفرسایم
***
ای گرامی تو را کجا جویمدرد و تیمار تو کرا گویم
شدی از چشم چون مه و خورشیدتیره شد بی تو خانه و کویم
بر وفات تو روز و شب نالماز هلاک تو سال و مه مویم
دل به کف دو دست می مالمرخ به خون دو دیده می شویم
گرچه گل همچو بوی و روی تو بوددل همی ندهدم که گل بویم
همه در آتش جگر غلطمهمه در آب دیدگان پویم
لاله لعل شد ز خون چشممخیری خشک شد ز کف رویم
خون بگریم ز مرگ چون تو پسرچون ببینم سپیدی مویم
***
تا ز پیش پدر روان کردیخو دل بر رخم روان کردی
بر رخان پدر ز خون دو چشمزعفران زیر ارغوان کردی
همه روز پدر سیه کردیهمه سود پدر زیان کردی
تا به تیراجل بخستت جانتیر قد پدر کمان کردی
صورت مرگ زشت صوت راپیش چشم پدر عیان کردی
خاک بر هر سری پراکندیخون ز هر دیده ای روان کردی
کاروانی که گفته بود روانکه تو آهنگ کاروان کردی
نور بودی مگر چو نور لطیفقصد خورشید آسمان کردی
***
مرده فرزند مادرت زارستمرگ ناگاه را خریدارست
گرچه بر تو چو برگ لرزان بودچون گل اکنون ز درد بیدارست
همه شب زیر پهلو و سر اوبستر و بالش آتش و خارست
اگر ز دیده بر تو خون باردچون تو فرزند را سزاوارست
هیچ بیکار نیست یک ساعتماتم تو فریضه تر کارست
باد خوشرو بر او دم مرگستروز روشن به او شب تارست
خسته آسمان کینه کش استبسته روزگار غدارست
گر نه از جان و عمر سیر شده ستاز روان تو شاه بیزارست
***
هیچ دانی که حال ما چون شدتا ز قالب روانت بیرون شد
تا چو گل در چمن بپژمردیرویش از خون دیده گلگون شد
زندگانی و جان و کار همهبر عزیزان تو دگرگون شد
هر که بود از نشاط مفلس گشتگرچه از آب دیده قارون شد
مغزها از وفات تو بگداختدیده ها در غم تو جیحون شد
حسرتا کان تن سرشته ز جانصید گردون ناکس دون شد
ای دریغا که آن روان لطیفطعمه روزگار وارون شد
وای و دردا که آن دل روشنخون شد و دیده ها پر از خون شد
***
بندگان تو زار و گریانندزار هر ساعتی تو را خوانند
چفته بالا و خسته رخسارندکوفته مغز و سوخته جانند
تا شبیخون زده ست بر تو اجلهمه از دیده خون همی رانند
هر زمان از برای خرسندیخاک گور تو بر سر افشانند
زانکه عمر تو بیشتر دیدندهمه از عمرها پشیمانند
از دل اندر میان صاعقه اندوز دو دیده میان طوفانند
هر زمانی به رسم منصب خویشزی تو آیند و دید نتوانند
راست گویی که در مصیبت توهمه مسعود سعد سلمانند
***
غم تو بر دلم مگر نیش استکه همه ساله در عنا ریش است
غم تو من کشم که مسعودمکه به جان غم کشیدنم کیش است
موی بر فرق گوئیم تیغستمژه بر دیده گوئیم نیش است
گر همی خون رود ز دیده مننه شگفت است زانکه دل ریش است
از سیاهی و تیرگی روزمهمچو اندیشه بداندیش است
این تن و جان زار پژمردهتن بیمار و جان درویش است
من بدینگونه ام که خویش نیمچه بود آنکه او تو را خویش است
مکنید این همه خروش و نفیرکه همه خلق را همین پیش است
***
ای فلک سخت نابسامانیکژ رو و باژگونه دورانی
محنت عقل و شدت صبریفتنه جسم و آفت جانی
مار نیشی و شیر چنگالیخیره چشمی و تیز دندانی
بدهی و آنگهی نیارامیتا همه داده باز نستانی
زود بیند ز تو دل آزاریهر که یابد ز تو تن آسانی
بشکنی زود هر چه راست کنیبر کنی باز هر چه بنشانی
هر چه کردی همه تباه کنیمگر از کرده ها پشیمانی
نکنم سرزنش که مجبوریبسته حکم و امر یزدانی
***
تو رشید ای سرخداونداناصل نیکان و نیک پیوندان
آن کشیدی ز غم کجا هرگزنکشیدی ز خاره و سندان
ره جز این نیست عاقبت گر مابندگانیم یا خداوندان
آسمانیست آتشین چنگالروزگاریست آهنین دندان
گرچه هست آن عزیز اندک عمربه حقیقت سزای صد چندان
بر گذشته چنین جزع کردننشمردند از خرد خردمندان
در رضا و ثواب ایزد کوشگرچه صعب است درد فرزندان
مهر من نیستی اگر نه امیخسته بند و بسته زندان