شمارهٔ ۱ - مدیح ابوالفرج نصر بن رستم
هجران تو ای شهره صنم باد خزانستکاین روی من از هجر تو چون برگ رزانست
در طبع نشاطم طمع وصل چنانستدر باغ دلم باد فراق تو همانست
انگشت و زبان رهی از عشق گرانستکاندر دل من نیست ز لهو و طرب آثار
هجران تو بر جان من از رنج حشر کردخون جگرم باز ز دو دیده بدر کرد
از دیده برون رفت و ز رخسار گذر کردگفتم که مگر به کند این کار بتر کرد
هجر تو پسر آنچه بدین جان پدر کردهرگز به نکرد آن به حسین شمر ستمگر
تا تو ز من ای لعبت فرخار جداییرفت از دل من خسته همه کام روایی
هر روز مرا انده هجران چه نماییهر روز به من برغم عشقت چه فزایی
ز اندیشه تو نیست مرا روی رهاییتا روی چو ماهت نکنی باز پدیدار
ای ماه درخشان تو بر سرو سهی بربرده رخ چون ماه تو را روی رهی بر
مفزای دگر رنج برین رنج رهی برمفزای نگارا تبهی بر تبهی بر
خط سیهی زشت بود بر سیهی بربر یاد نکو بد نبود یاد نکوکار
مولای تو و بنده آن روزی چو ماهمچون شیفتگان بسته آن زلف سیاهم
هر چند من از عشق تو در ناله و آهمهر چند من از عشق تو از گاه به چاهم
با وصلت هجران تو ای دوست نخواهمکز وصلت تو در نورم و از هجر تو در نار
آن چیست به آب اندر این سرو سمنبربیرونش کبودست و سفیدی به میان بر
ماننده روی تو و رخساره چاکر. . .
هرگز به جهان دیده این نادره پیکریک بهره به تو مانده و سه بهره بدین یار
در حوض نگه کن به میان در نه کنارهگویی که سپهریست دگر پر ز ستاره
تابان چو مه زرین بر فرق منارهنیلوفر و رویی چو گل باغ هزاره
آرند ازو دسته بسته به گوارهنزدیک کریمان جهان روزی صد بار
آن شاخ چه شاخ است به زلفین تو ماندجز مجلس احرار جهان جای نداند
خواهد چو سر زلفک تو مشک فشاندخواهد که مرا با تو به یک جای نشاند
بوی خوش او باز مرا سوی تو خواندبنگر که چه چیزست بیندیش و برون آر
ای من رهی آن رخ بستان افروزگر نیست گل و لاله به جایست امروز
هجران تو چون آتش سوزان و دلم کوزکم سوز دل خسته این عاشق دلسوز
وقت آمد اگر گردم بر عشق تو پیروزوقتست که از خواب عنا کردم پندار
گر باد خزان کرد به ما برحیل آریوز لشکر نوروز برآورد دماری
من شکر کنم از ملک العرش که باریدارم چو تو بت روی و دلارام نگاری
سازم ز جمال تو من امروز بهاریچو تو صنمی نیست به یغما و به فرخار
تابنده تر از زهره و از مشتری آن چیستچیزی که در این عالم بی او نتوان زیست
کان طرب و خرمی و خوبی و خوشیستشاید که ازو بربخوری بلبله بیست
در مجلس شایسته آن چیست بگو کیستمخدوم و ولی نعمت من باشد ناچار
پیش آر کزو گوهر تن گردد پیداهر کس که ازو خورد شود خرم و شیدا
مردم نکند یاد بدو انده فرداپس این همه از قوت او گیرد بالا
هست این ز در مجلس آن صاحب والاکز محتشمان نیست چو او سید احرار
خورشید جهان بوالفرج آن فارس عالمنصر آنکه بدو فخر کند گوهر آدم
در حشر به فردوس بدو نازد رستمزیرا که چو او نیست خداوند مکرم
شادست همه ساله ازو خسرو اعظمدر ملک چو او نیست یکی راد نکوکار
تا او به همه ملک شهنشاه عمیدستدر ملک ورا هر که عمیدست عبیدست
دیدار همایونش فرخنده چو عیدستبا جود قریب آمد و از بخل بعیدست
با سیرت پاکیزه و با رای شدیدستگفتار چو کردار و چو کردارش گفتار
همواره سوی خدمت مداح گرایدمدحی که جز او را بود آن مدح نشاید
بر باره چو بنشیند و از راه درآیدگویی که همی باره گردون را ساید
سادات جهان را ز جهان هر چه ببایدداده ست مر او را همه جبار جهاندار
فرزانگی و حری ازو نازد هر روزتا حاسد وی در غم بگدازد هر روز
آزادگی و مجلس نو سازد هر روزبر جان بداندیش تو غم تازد هر روز
کس شاعر را چندان ننوازد هر روزچندانی کآن راد به سیم و زر بسیار
دارد خرد و علم و سخاوت به سر اندردارد هنر و فضل و کفایت به بر اندر
هستش بسرشته ظفر اندر هنر اندرمداحان را گیرد دایم به زر اندر
گر نیست به هنگام عطا در خطر اندردستش چو بهارست پر از گوهر و دینار
ای خواجه عمید زَمَن و فخر زمانهای صاحب آزاده و زیبا و یگانه
مر فضل تو را نیست پدیدار کرانهتو زنده و فضل تو در آفاق فسانه
خشم تو چو تیرست و عدو همچو نشانهرایت چو سپهریست پر از کوکب سیار
ایزد همه جود و هنر اندر تو نهاده ستکز مادر همچون تو هنرمند نزاده ست
طبع همه زوار ز دست تو گشاده ستپیش تو جهان راست چو مداح ستاده ست
ایام همه در دل مهر تو فتاده ستنطقت چو سر تیغ علی بن عم مختار
تأیید فلک داد تو آزاده بداده ستمر دولت را طبع ز روی تو گشاده ست
گیتی همه سر پیش تو بر خاک نهاده ستپیش تو سوار سخن امروز پیاده ست
وز دولت تو خلق در اقبال فتاده ستزیرا که به جای همه کس داری کردار
نازد به تو همواره جوانمردی و رادیزیرا که همه ساله تو آزاده جوادی
شادست شهنشاه و تو از سلطان شادیبا سیرت پاکیزه و با دولت دادی
چون تو کف بخشنده گه جود گشادیاحسنت کنندت همه احرار به یکبار
آنچه تو بدان کلک کنی روز هدایتصاحب به همه عمر نکردی به کفایت
ای زاهدی از رای سدید تو بدایتوآن را کند از همت تو بر تو عنایت
پیش تو زنادیده کند بر تو حکایتبی جان به جهان کیست چو تو عاقل و هشیار
گر حاتم طایی نه بجایست تو بجاییبر جای چنان راد سخا پیشه سزایی
خواهم که شب و روز همه جود نماییخواهم که همه ساله تو در صدر بیایی
در خز و قَز و جامه دیبای بهاییصد فصل خزان در طرب و راحت بگذار
ای آن که تو را دولت چون بخت جوانستبازار من امروز به نزد تو روانست
طبعم چو تن و مدح و در طبع چو جانستاین گفته مسعود بدان وزن و بیانست
«خیزید و خز آرید که هنگام خزانست»گر خواهی از این به دگری گویم این بار