گنج

شمارهٔ ۱ - در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوی

خیزید و خز آرید که هنگام خزانستباد خنک از جانب خوارزم وزانست
آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانستگویی به مثل پیرهن رنگ‌رزانست
دهقان به تعجب سر انگشت گزانستکاندر چمن و باغ ، نه گل ماند و نه گلنار
طاووس بهاری را، دنبال بکندندپرش ببریدند و به کنجی بفکندند
خسته به میان باغ به زاریش پسندندبا او ننشینند و نگویند و نخندند
وین پر نگارینش بر او باز نبندندتا بگذرد آذر مه و آید (سپس) آذار
شبگیر نبینی که خجسته به چه دردستکرده دو رخان زرد و برو پرچین کرده‌ست
دل غالیه فامست و رخش چون گل زردستگوییکه شب دوش می و غالیه خورده‌ست
بویش همه بوی سمن و مشک ببرده‌سترنگش همه رنگ دو رخ عاشق بیمار
بنگر به ترنج ای عجبی‌دار که چونستپستانی سختست و درازست و نگونست
زردست و سپیدست و سپیدیش فزونستزردیش برونست و سپیدیش درونست
چون سیم درونست و چو دینار برونستآکنده بدان سیم درون لؤلؤ شهوار
نارنج چو دو کفهٔ سیمین ترازوهردو ز زر سرخ طلی کرده برون سو
آکنده به کافور و گلاب خوش و لؤلؤوانگاه یکی زرگر زیرک‌دل جادو
با راز به هم باز نهاده لب هر دورویش به سر سوزن بر آژده هموار
آبی چو یکی جوژک از خایه بجستهچون جوژگکان از تن او موی برسته
مادرش بجسته سرش از تن بگسستهنیکو و باندام جراحتش ببسته
یک پایک او را ز بن اندر بشکستهوآویخته او را به دگر پای نگونسار
وان نار بکردار یکی حقهٔ سادهبیجاده همه رنگ بدان حقه بداده
لختی گهر سرخ در آن حقه نهادهتوتو سلب زرد بر آن روی فتاده
بر سرش یکی غالیه‌دانی بگشادهواکنده در آن غالیه دان سونش دینار
وان سیب چو مخروط یکی گوی تبرزددر معصفری آب زده باری سیصد
بر گرد رخش بر، نقطی چند ز بسدوندر دم او سبز جلیلی ز زمرد
واندر شکمش خردک خردک دو سه گنبدزنگی بچه‌ای خفته به هر یک در، چون قار
دهقان به سحرگاهان کز خانه بیایدنه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید
نزدیک رز آید، در رز را بگشایدتا دختر رز را چه به کارست و چه باید
یک دختر دوشیزه بدو رخ ننمایدالا همه آبستن و الا همه بیمار
گوید که شما دخترکان را چه رسیده‌ست؟رخسار شما پردگیان را که بدیده‌ست؟
وز خانه شما پردگیان را که کشیده‌ست؟وین پردهٔ ایزد به شما بر که دریده‌ست؟
تا من بشدم خانه، در اینجا که رسیده‌ست؟گردید به کردار و بکوشید به گفتار
تا مادرتان گفت که من بچه بزادماز بهر شما من به نگهداشت فتادم
قفلی به در باغ شما بر بنهادمدرهای شما هفته به هفته نگشادم
کس را به مثل سوی شما بار ندادمگفتم که برآیید نکونام و نکوکار
امروز همی بینمتان «بارگرفته»وز بار گران جرم تن آزار گرفته
رخسارکتان گونهٔ دینار گرفتهزهدانکتان بچهٔ بسیار گرفته
پستانکتان شیر به خروار گرفتهآورده شکم پیش و ز گونه شده رخسار
من نیز مکافات شما باز نمایماندام شما یک به یک از هم بگشایم
از باغ به زندان برم و دیر بیایمچون آمدمی نزد شما دیر نپایم
اندام شما زیر لگد خرد بسایمزیرا که شما را به جز این نیست سزاوار
دهقان به درآید و فراوان نگردشانتیغی بکشد تیز و گلوباز بردشان
وانگه به تبنگویکش اندر سپردشانور زانکه نگنجند بدو در فشردشان
بر پشت نهدشان و سوی خانه بردشانوز پشت فرو گیرد و بر هم نهد انبار
آنگه به یکی چرخشت اندر فکندشانبرپشت لگد بیست هزاران بزندشان
رگها ببردشان، ستخوانها بکندشانپشت و سر و پهلو به هم اندر شکندشان
از بند شبانروزی بیرون نهلدشانتا خون برود از تنشان پاک، بیکبار
آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشانجایی فکند دور و نگردد به کرانشان
خونشان همه بردارد و جانشان و روانشانوندر فکند باز به زندان گرانشان
سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشانداند که بدان خون نبود مرد گرفتار
یک روز سبک خیزد، شاد و خوش و خندانپیش آید و بردارد مهر از در و بندان
چون در نگرد باز به زندانی و زندانصد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان
گل بیند چندان و سمن بیند چندانچندانکه به گلزار ندیده‌ست و سمن‌زار
گوید که شما را به چسان حال بکشتماندر خمتان کردم و آنجا بنگشتم
از آب خوش و خاک یکی گل بسرشتمکردم سر خمتان به گل و ایمن گشتم
بانگشت خطی گرد گل اندر بنبشتمگفتم که شما را نبود زین پس بازار
امروز به خم اندر نیکوتر از آنیدنیکوتر از آنید و بی‌آهوتر از آنید
زنده‌تر از آنید و بنیروتر از آنیدوالاتر از آنید و نکو خوتر از آنید
حقا که بسی تازه‌تر و نوتر از آنیدمن نیز از این پس ننمایمتان آزار
از مجلستان هرگز بیرون نگذارموز جان و دل ودیده گرامیتر دارم
بر فرق شما آب گل سوری بارمبا جام چو آبی به هم اندر بگسارم
من خوب مکافات شما باز گزارممن حق شما باز گزارم به بتاوار
آنگاه یکی ساتگنی باده بر آرددهقان و زمانی به کف دست بدارد
بر دو رخ او رنگش ماهی بنگاردعود و بلسان بویش در مغز بکارد
گوید که مرا این می مشکین نگواردالا که خورم یاد شه عادل مختار
سلطان معظم ملک عادل مسعودکمتر ادبش حلم و فروتر هنرش جود
از گوهر محمود و به از گوهر محمودچونانکه به از عود بود نایرهٔ عود
داده‌ست بدو ملک جهان خالق معبودبا خالق معبود کسی را نبود کار
شاهی که ز مادر ملک و مهتر زاده‌ستگیتی بگرفته‌ست و بخورده‌ست و بداده‌ست
ملک همه آفاق بدو روی نهاده‌ستهرچ آن پدرش می‌نگشاد او بگشاده‌ست
هرگز به تن خود به غلط در نفتاده‌ستمغرور نگشته‌ست به گفتار و به کردار
شاهی که بر او هیچ ملک چیر نباشدشاهی که شکارش به جز از شیر نباشد
یک نیمهٔ گیتی ستد و سیر نباشدتا نیمهٔ دیگر بگرد دیر نباشد
این یافتن ملک به شمشیر نباشدباید که خداوند جهاندار بود یار
امسال که جنبش کند این خسرو چالاکروی همه گیتی کند از خارجیان پاک
تا روی به جنبش ننهد ابر شغبناکصافی نشود رهگذر سیل ز خاشاک
چون باد بجنبد نبود خود ز پشه باکچون آتش برخیزد، تیزی نکند خار
شیریست بدانگاه که شمشیر بگیردنی‌نی که تهیدست خود او شیر بگیرد
اصحاب گنه را به گنه دیر بگیردآنگه که بگیرد ، زبر و زیر بگیرد
گر خاک بدان دست یک استیر بگیردگوگرد کند سرخ، همه وادی و کهسار
آن روز که او جوشن خر پشته بپوشداز جوشن او موی تنش بیرون جوشد
چندان بزند نیزه که نیزه بخروشدبندش به هم اندرشود از بسکه بکوشد
دشمن ز دو پستان اجل شیر بنوشدبگذارد حنجر به دم خنجر پیکار
ای شاه! تویی شاه، جهان گذران راایزد به تو داده‌ست زمین را و زمان را
بردار تو از روی زمین قیصر و خان رایک شاه بسنده بود این مایه جهان را
با ملک چکارست فلان را و فلان راخرس از در گلشن نه و خوک از درگلزار
هر کو به جز از تو به جهانداری بنشستبیدادگرست ای ملک و بیخرد و مست
دادار جهان ملک جهان وقف تو کرده‌ستبر وقف خدا هیچکسی را نبود دست
از وقف کسان دست بباید بسزا بستنیکو مثلی گفته‌ست «النار ولا العار»
جدان تو از مادر از بهر تو زادنداز دهر بدین ملک ز بهر تو فتادند
این ملک به شمشیر برای تو گشادندخود ملک و شهی خاصه ز بهر تو نهادند
زین دست بدان دست، به میراث تو دادنداز دهر بد این شه را، این ملکت بسیار
تا تو به ولایت بنشستی چو اساسیکس را نبود با تو درین باب سپاسی
زین، دادگری باشی و زین حق بشناسیپاکیزه‌دلی، پاک تنی، پاک حواسی
کز خلق به خلقت نتوان کرد قیاسیوز خوی و طبیعت نتوان کردن بیزار
ای بار خدای و ملک بار خدایانای نیزه ربای به سر نیزه ربایان
ای راهنمای به سر راهنمایانای بسته گشای در هربسته گشایان
ای ملک زدایندهٔ هر ملک‌زدایانای چارهٔ بیچاره و ای مَفزَع زوار
ای بارخدای همه احرار زمانهکز دل بزداید لطفت بار زمانه
کردار تو ضد همه کردار زمانهدر پشت عدویت تو کنی بار زمانه
از پای افاضل تو کنی خار زمانهوز بستر غفلت تو کنی ما را بیدار
تو زانچه بگفتند بسی بهتر بودیبرجان و روان پدرانت بفزودی
چندانکه توانستی رحمت بنمودیچندانکه توانستی ملکت بزدودی
کشتی حسنات و ثمراتش بدرودیدشوار تو آسان شد و آسان تو دشوار
بسته مشواد آنچه به نصرت بگشادیپاینده همی بادا هرچ آن تو نهادی
همواره همیدون به سلامت بزیادیبا دولت و با نعمت و با حشمت و شادی
وز تو بپذیراد ملک هر چه بدادیوز کید جهان حافظ تو باد جهاندار