گنج

شمارهٔ ۷

در خمار می دوشینم ای نیک حبیبآب انگور دو سالینه‌م فرموده طبیب
آب انگور فراز آور یا خون مویزکه مویز ای عجبی هست به انگور قریب
شود انگور زبیب آنگه کش خشک کنیچون بیاغاری انگور شود، خشک زبیب
این زبیب ای عجبی مردهٔ انگور بودچون ورا تر کنی زنده شود اینت غریب
می بباید که کند مستی و بیدار کندچه مویزی و چه انگوری، ای نیک حبیب
ما بسازیم یکی مجلس، امروزین روزچون برون آید از مسجد آدینه خطیب
بنشینیم همه عاشق و معشوق به همنه ملامتگر ما را و نه نظاره رقیب
می دیرینه گساریم به فرعونی جاماز کف سیم بناگوشی با کف خضیب
جرعه برخاک همی‌ریزیم از جام شرابجرعه بر خاک همی‌ریزد آزاده ادیب
ناجوانمردی بسیار بود، چون نبودخاک را از قدح مرد جوانمرد نصیب