شمارهٔ ۳۶ - در مدح خواجه ابوالعباس
بیار ساقی زرین نبید و سیمین کاسبه باده حرمت و قدر بهار را بشناس
نبید خور که به نوروز هر که می نخوردنه از گروه کرامست و نز عداد اناس
نگاه کن که به نوروز چون شدهست جهانچو کارنامهٔ مانی در آبگون قرطاس
فرو کشید گل سرخ رویبند از رویبرآورید گل مشکبوی سر ز تراس
همی نثار کند ابر شامگاهی درهمی عبیر کند باد بامدادی آس
درست گویی نخاس گشت باد صبادرخت گل به مثل چون کنیزک نخاس
خجسته را به جز از خردما ندارد گوشبنفشه را به جز از کرکما ندارد پاس
هزاردستان این مدحت منوچهریکند روایت در مدح خواجه ابو العباس
بزرگ بار خدایی که ایزد متعالیگانه کرد به توفیقش از جمیع الناس
همه به کردن خیرست مر ورا همتهمه به دادن مالست مر ورا وسواس
هزار بار ز عنبر شهیترست به خلقهزار بار ز آهن قویترست به باس
چو عدل او هست آنجایگه نباشد جورچو امن او هست آنجایگاه نیست هراس
خدای، عز و جل، از تنش بگردانادمکاره دو جهان و وساوس خناس