شمارهٔ ۳
چو از زلف شب باز شد تابهافرو مرد قندیل محرابها
سپیدهدم، از بیم سرمای سختبپوشید بر کوه سنجابها
به میخوارگان ساقی آواز دادفکنده به زلف اندرون تابها
به بانگ نخستین از آن خواب خوشبجستیم چون گو ز طبطابها
عصیر جوانه هنوز از قدحهمیزد به تعجیل پرتابها
از آواز ما خفته همسایگانبیآرام گشتند در خوابها
برافتاد بر طرف دیوار و بامز بگمازها نور مهتابها
منجم به بام آمد از نور میگرفت ارتفاع سطرلابها
ابر زیر و بم شعر اعشی قیسهمیزد زننده به مضرابها
و کاس شربت علی لذةو اخری تداویت منها بْها
لکی یعلم الناس انی امرواخذت المعیشة من بابها