گنج

شمارهٔ ۲۸ - در مدح سلطان مسعود غزنوی

بر لشکر زمستان نوروز نامدارکرده‌ست رای تاختن و قصد کارزار
وینک بیامده‌ست به پنجاه روز پیشجشن سده، طلایهٔ نوروز و نوبهار
آری هر آنگهی که سپاهی شود به رزمز اول به چند روز بیاید طلایه‌دار
این باغ و راغ ملکت نوروز ماه بوداین کوه و کوهپایه و این جوی و جویبار
جویش پر از صنوبر و کوهش پر از سمنراغش پر از بنفشه و باغش پر از بهار
نوروز ازین وطن، سفری کرد چون ملکآری سفر کنند ملوکان نامدار
چون دید ماهیان زمستان که در سفرنوروز مه بماند قریب مهی چهار
اندر دوید و مملکت او بغارتیدبا لشکری گران و سپاهی گزافه کار
برداشت تاجهای همه تارک سمنبرداشت پنجه‌های همه ساعد چنار
بستد عمامه‌های خز از سبز ضیمرانبشکست حقه‌های زر و در میوه‌دار
در باغها نشاند، گروه از پس گروه،در راغها کشید، قطار از پس قطار،
زین خواجگان پنبه قبای سپید پرزین زنگیان سرخ دهان سیاهکار
باد شمال چون ز زمستان چنین بدیداندر تک ایستاد چو جاسوس بیقرار
نوروز را بگفت که در خاندان ملکاز فر و زینت تو که پیرار بود و پار
بنگاه تو سپاه زمستان بغارتیدهم گنج شایگانت و هم در شاهوار
معشوقگانت را، گل و گلنار و یاسمناز دست یاره بربود از گوش گوشوار
خنیاگرانت، فاخته و عندلیب رابشکست نای در کف و طنبور درکنار
نوروز ماه گفت: به جان و سر امیرکز جان دی برآرم تا چند گه دمار
گرد آورم سپاهی دیبای سبز پوشزنجیر زلف و سرو قد و سلسله عذار
از ارغوان کمر کنم، از ضیمران زرهاز نارون پیاده و از ناروان سوار
قوس قزح کمان کنم، از شاخ بید تیراز برگ لاله رایت و از برق ذوالفقار
از ابر پیل سازم و از باد پیلبانوز بانگ رعد آینهٔ پیل بیشمار
نوروز پیش از آنکه سراپرده زد به دربا لعبتان باغ و عروسان مرغزار
این جشن فرخ سده را چون طلایگاناز پیش خویشتن بفرستاد کامگار
گفتا: برو به نزد زمستان به تاختنصحرا همی‌نورد و بیابان همی‌گذار
چون اندرو رسی به شب تیرهٔ سیاهزین آتشی بلند برافروز زروار
این عزم جنبش و نیت من که کرده‌امنزد شهنشه ملکان بر به اسکدار
از من خدایگان همه شرق و غرب رادر ساعت این خبر بگزار، ای خبرگزار
زنهار تا نگویی با او حدیث منتو برزبان خویش، دگر باره زینهار
زیرا که هست حشمت او، بیش از آنکه توبا وی سخن مواجهه گویی و آشکار
با حاجبی بگوی نهانی تو این حدیثتا حاجب این سخن برساند به شهریار
گو: ای گزیدهٔ ملک هفت آسمان!ای خسرو بزرگ و امیر بزرگوار!
پنجاه روز ماند که تا من چو بندگاندر مجلس تو آیم، با گونه گون نثار
با فال فرخ آیم و بادولت بزرگبا فرخجسته طالع و فرخنده اختیار
با صدهزار جام می سرخ مشکبویبا صدهزار برگ گل سرخ کامگار
با عندلیبکان کله سرخ چنگزنبا یاسمینکان بسد روی مشکبار
تا تو گهی به زیر گل و گاه زیر بیدگه زیر ارغوان و گهی زیر گلنار
مستی کنی و باده خوری سال و سالیانشکر گزی و نوش مزی شاد و شادخوار
بر سبزهٔ بهار نشینی و مطربتبر سبزهٔ بهار زند «سبزهٔ بهار»
ملک جهان بگیری، از قاف تا به قافمال جهان ببخشی، از عود تا به قار
توران بدان پسر دهی، ایران بدین پسرمشرق بدین قبیله و مغرب بدان تبار
سیصد هزار شهر کنی، به ز قیروانسیصد هزار باغ کنی، به ز قندهار
سیصد وزیر گیری، بیش از بزرگمهرسیصد امیر بندی، بیش از سپندیار
اندر عراق بزم کنی، در حجاز رزماندر عجم مظالم و اندر عرب شکار
بابل کنی سرایچهٔ مطربان خویشخلخ کنی وثاق غلامان میگسار
افریقیه صطبل ستوران بارگیرعموریه کریزگه باز و بازدار
باغ ارم شراع تو باشد، به روز خوانبیت‌الحرم رواق تو باشد به روز بار
مهتر بود خزانهٔ زر تو از خزربهتر بود قمطرهٔ عود تو از قمار
زرادخانهٔ تو بود هشتصد کلاتانبارخانهٔ تو بود هفتصد حصار
قیصر شرابدار تو چیپال پاسبانخاقان رکابدار تو فغفور پرده‌دار
وانانکه مفسدان جهانند و مرتداناز ملت محمد و توحید کردگار
مر مهترانشان را زنده کنی به گورمر کهترانشان را زنده کنی به دار
جیحون گذاره کردی، سیحون کنی گذرزان سو مدار کردی، زین سو کنی مدار
پل برنهادن تو به جیحون نبود پلغل بود بود بر نهاده به جیحون بر، استوار
جز تو نبست گردن جیحون کسی به غلواندر نراند پیل به جیحون درون هزار
دو سال، یا سه سال در آن بود، تا ببستجسری بر آب جیحون، محمود نامدار
در مدت دو هفته ببستی تو ای ملکجسری بر آب جیحون، به زان هزاربار
دریا بد، آن سپه که به جیحون گذاشتیدریا نکرده بود به جیحون کسی گذار
سالار خانیان را، با خیل و با خدمکردی همه نگون و نگون‌بخت و خاکسار
تا بر کسی گرفته نباشد خدای خشمپیش تو ناید و نکند با تو چارچار
بوری تگین که خشم خدای اندرو رسیداو را از آن دیار دوانید باین دیار
تا گنج او خراب شد و خیل او اسیرتا روز او سیاه شد و جان او فگار
او مار بود و مار چو آهنگ او کنیاندر جهد ز بیم به سوراخ تنگ غار
گر شاه ما نکشت ورا بود از آن قبلکز عار و ننگ هیچ امیری نکشته مار
یارب! هزار سال ملک را بقا دهیدر عز و در سلامت و در یمن و در یسار
در زینهار خویش بداری و بند خویشاو را و خانمان و منش را به روزگار
از روی او و روی همه اولیای اومکروه باز داری، ای ذوالجلال بار