مسمط
حُسن را آیینهای در کار بودجوهر دل قابل دیدار بود
روبرو کردند اندک تار بوداندک این جا در نظر بسیار بود
عشق را صیقلگری آموختند
آتشی تابنده شد روز الستحکم شد بر امتثال هر چه هست
هر که بر آتش زد از اندوه رستآن که سستی کرد در آتش نشست
یار از ما گشت و یاران سوختند
آن یکی شد خلق از خاک بهشتوآن دگر از طینت اعمال زشت
شد به سوی کعبه رندی از کنشتزاهدی پا از حرم در دیر هشت
در خور هر کس قبایی دوختند
سر هوای سجده آن شاه داشتآشناییها در آن درگاه داشت
هر طرف میگشت و عزم راه داشتراه ناهموار بود و چاه داشت
شمع دل را در جهان افروختند
شاهد دنیا به افسون و فریبتا به چندین رنگ خود را داد زیب
حرص دل داد از کف و شد بینصیبکیمیاسازان به اکسیر شکیب
از قناعت گنجها اندوختند
مهوشان چین و ماچین و فرنگسروقد و لالهرنگ و شوخ و شنگ
قصد دل کردند و این ره بود تنگبیبصر را پای دل آمد به سنگ
پاکبینان از هوس واسوختند
روز و شب از سیر ماه و آفتابعمر را کردند سرگرم شتاب
بیغمان دادند تن بر خورد و خوابعشقبازان از غم یوم الحساب
از نماز شب چراغ افروختند
پنج روزی این حیات مستعاردر حقیقت بود پر بیاعتبار
آخر اندیشان استغنا شعارگنج را بر رنج کردند اختیار
دین به دنیای دنی نفروختند
تا سرم پا از عدم بیرون نهادذرّهام بال هواداری گشاد
دل به فکر ننگ عریانی فتاداز وفا و صبر و نور اعتقاد
جامهای بر قامت دل دوختند
آسمان تا گوهرم را شد صدفتاج شاهی خواستم آرم به کف
یک طواف روضهٔ شاه نجفبر رخم درها گشود از هر طرف
در ازل این سجدهام آموختند