شمارهٔ ۴۹
معشوق مگو وفا نداردعاشق تاب جفا ندارد
عاشق که مراد او غرض نیستکاری بجز از دعا ندارد
آهو چشمی که زود شد رامرامش نشوی وفا ندارد
معشوق که شد به بوسه راضیوابوس که بوسه جا ندارد
والله که حسن خوبرویانآنی بجز از حیا ندارد
خوش واشده گل به کام بلبلگویا خبر از صبا ندارد
در مد نظر ز چشم بد دورسروی دارم که تا ندارد
صد شکر که یار بینظیرمبیگانه آشنا ندارد
خورشید که چشم شد سراپاجز روی تو مدعا ندارد
عمریست که خضر هم در این راهجز شوق تو رهنما ندارد
بیباده مکن هوای گلشنبیآب چمن صفا ندارد
غافل مشو از بهار مجذوبپیمانهکشی قضا ندارد