گنج

شمارهٔ ۱۲۸

۱۴ بیت
تا شدم در آتش عشقت گدازان همچو شمعاز جبینم نور مهرت گشت تابان همچو شمع
تا به کی با یاد زلف و عارضت از سوز دلشعله آتش کشم در رشته جان همچو شمع
تا سراسر مشهد پروانه گردد روی خاکدور گردان برقع از رخسار تابان همچو شمع
کوه را برق تجلّی نرم سازد همچو مومچون نباشد عاشق بیدل گدازان همچو شمع
برنخواهم داشت دست از دامنش تا زنده‌امبسته‌ام با آتش دل عهد و پیمان همچو شمع
خدمت شب‌زنده‌داران خراباتی گزینتا در آن محفل دلت گردد فروزان همچو شمع
هر که را در بزم میخواران زبان و دل یکیستاز جبینش نور دل تابد نمایان همچو شمع
دیده بیدار دل را گریه روشن می‌کندعاشقان از گریه میگردند خندان همچو شمع
تا سحرگاه ابد با سوز دل میکرد عشقدیده پروانه گر میبود گریان همچو شمع
سعی کن تا می‌کشان در بزم خاصت جا دهندبا دل پر آتش و رخسار خندان همچو شمع
پرده‌پوشی را حصار دل بکن فانوس‌وارتا شود از باد تشنیعت نگهبان همچو شمع
یک‌زبان و یکدل و روشن‌ضمیر و صاف باشتا توانی شد دلیل راه‌جویان همچو شمع
آن که انوار هدایت تابد از پیشانیشکی رساند نقص نابیناش نقصان همچو شمع
همچو من مجذوب اگر قانع شوی با سوز دلآتشت را عشق سازد آب حیوان همچو شمع