گنج

مثنوی پیک صبا

۱۲۹ بیت
زد صفیری مرغ جان بالای عرشکرد مشکین از نفس سیمای عرش
خواند بر دل یک ورق آیات عشقگشت دل سرمست تسلیمات عشق
دلبر ترسا خمار و می زدهشد گلابی زد به راه میکده
عشوه ای زد نرگس مستانه راحلقه زد ناگه در میخانه را
ساقی آمد آب می بر مست زدمطرب آمد بر رگ دل دست زد
بازم از می ساقی روحانیان[برد ما را تا] در پیر مغان
بازم از نی مطرب دیوان عشقدست دل بگرفت تا ایوان عشق
باز شد شیرین به شکر خنده زنتازه شد داغ درون کوه کن
موسی جان باز شد بر طور عشقجامه ی جان پاره شد از نور عشق
داد لیلی سنبل مشکین به بادباز مجنون در بیابان سر نهاد
باز قمری سر به سر دستان کشیدوز نفیر عشق، نای خود درید
باز شد گل بانگ بلبل در چمنتازه شد عشق گلش در جان و تن
باز شد جان «وفایی» نغمه گودر فراق دلبر گل رنگ و بو
جان نثار قبله ابروی عشقبنده ی زنار زلف ز روی عشق
حلقه در گوش در پیر مغانزند خوان مذهب آه و فغان
قمری آشفته بر بالای سروسرخوش و مدهوش رفتار تذرو
نغمه پرداز نگار جنگ سازمست صهبای بت عاشق نواز
داغدار چین زلف دوستانطوطی هجر آمد از هندوستان
مطرب خوش نغمه ی دیوان گلبلبل خونین دل خوش خوان گل
عاشق شیدا «وفایی» دم به دمخوش نوایی داد اندر صبحدم
کای نسیم منزل جانان منمرحبا ای غمگسار جان من
ای انیس گلشن و بستان دوستمرحبا ای پیک مشتاقان دوست
ای صبا دست من و دامان توجان من بادا فدای جان تو
حوریانه می خرامی هر زمانبر صف نسرین و گل دامن کشان
توده توده عنبر افشان بینمتدسته دسته گل به دامان بینمت
یا به گلزار خطا رو کرده اینافه ی مشک غزال آورده ای
یا گلستان را شبیخون کرده ایغارت عطر گلستان کرده ای
یا به بازی باغبان خلد بودتاری از گیسوی حورانش گشود
یا گذاری کرده ای در کوی یارکاین چنین عنبر فشانی باربار
زنده کردی جان مشتاقان دوستگر نه انفاس مسیحا، این چه بود؟
چون تویی در بزم جانان دادرسعاشقان را [اندکی هم] داد رس
روی کن در کوچه ی آن دلستاناز من دیوانه پیغامی رسان
بوسه ای زن بر در و دیوار یارعطر سازی کن تو در گلزار یار
زینهار آهسته شو اندر حصارتا نگیرد زلف جانانم غبار
کاندرین بیت حرم صیدم به نازمی کند بازیچه با زلف دراز
دلبری بینی به حسن آراستهابروانش چون مه نو کاسته
خال دارد هندوانه مشک نابزلف دارد زنگیانه پر زتاب
مهر و مه آیینه دار روی اومشتری پا بسته در گیسوی او
یک طبق گل بسته بر سرو روانیک قدح می کرده اندر ناروان
طره ای مشکین برو آویختهسنبل و نسرین به هم آمیخته
هر دو زلفش سایبان مهر و ماهآهوان را سایه ی زلفش پناه
حلقه در گوش لبش لعل یمانبنده ی زلف سیاهش ضیمران
غمزه اش از ابروان خون ریزترنشتر مژگان ز خنجر تیزتر
بر رگ دل غمزه ی او نیشترخستگان را خنده ی او گل شکر
هشته در زلف سیه سحر حلالکرده در تنگ شکر آب زلال
اشک زارش آب حیوان پروردآب حیوانش دل و جان پرورد
[عود خالش بر] رخ افروختهعود تر باشد بر آتش سوخته
ظلمت است و آه از تاب و تبشهم چو گرداب سکندر غبغبش
چون خضر وان خال هندو نسبشمی نماید آب حیوان در لبش
آفت ایمان به زلف عنبرینغارت جان از دو لعل شکرین
صورتش طعنه به شکر می زندآتش اندر جان آذر می زند
چشم بند نرگسش انگیختهخون عاشق را به مژگان ریخته
قد نگویم قامتی چون نخل طوررخ نخوانم عارضی صد لمعه نور
سرکش و سرمست و تند و شوخ و شنگپنجه از خون عزیزان لاله رنگ
بر سر حوض است چون یک شعله نوربر لب کوثر خرامان هم چو حور
لب گل و بالا گل و گل رنگ و بو استگر نمی دانی «گلندام» من او است
قبله ی جان «وفایی» روی اوکعبه ی دل از دو عالم کوی او
شانه کن زلف سیاهش با ادبدور دار از خاک راهش با ادب
سجده ای بر بر قد و بالای اوعرضه ای کن از من شیدای او
کای شکر لب، دلبر عیار منای ستم گر، تند خو، دلدار من
کای بدین بالا، بلای مرد و زنکای دو چشمت مایه ی صد مکر و فن
کای بدین حسن ملک رشک پریدلبر بی باک و یار سرسری
من هم از خیل شهیدان توامقمری سرو خرامان توام
با دو نرگس تا ز دستم برده ایباده ی ناخورده مستم کرده ای
داغدار خال هندوی تو کردبی قرار زلف و ابروی تو کرد
تا نهادم در پی زلف تو سرنیست جز سودا مرا کاری دگر
گلبن شیرین به جان پروردمشهم چو بلبل جان به قربان کردمش
تند بادی ناگهان سحری نمودآن گل نورسته از دستم ربود
عمر چندین ساله را دادم به بادتا غزالی مست در دامم فتاد
قبله کردم دلگشا ابروی اواز دل و جان بنده ی هندوی او
آن چنان مست نگاهم کرده بودتا شدم هشیار شیرش برده بود
غمگسار خویش سروی داشتمدر خرامیدن تذرویی داشتم
کردمش پرورده از خون جگرآبیاری کردم از اشک بصر
از من دلداده چون وحشی رمیدعاقبت از بی وفایی سر کشید
بلبل روی تو بودم روز و شبرو به رو سینه به سینه لب به لب
قبله گاهم طاق ابروی تو بودبوسه گاهم چشم جادوی تو بود
دست در گردن به هم بازی کنانبوسه می کردم ازان لعل لبان
چشم بینای مرا بردند نورتا به یکبار از منت کردند دور
چشم زخمی ناگه از ما کار کردآفتاب بخت ما را تار کرد
دور کردند از من آن یار مراای خدا گیرد سبب کار مرا
عاشقم کردی به آن چشم سیاهاز نگاهی دین و دل بردی ز راه
سوی چشم [ای تو ای جانان] منرحمتی بر درد بی درمان من
تا چه شد آن مهربانی های تووان همه شیرین زبانی های تو
چشم دارم کز غم آزادم کنیبا نگاهی یک رهی شادم کنی
بر «وفایی» بی وفایی تا به کی؟ای دل آرام! آن جدایی تا به کی؟
نی غلط گفتم که خورشید هدی استطلعتش آیینه ی نور خداست
گلبنی از باغ طه نازنینقطب عالم فخر آل یاء و سین
گر به دل ها سکه ی آگاهی استماه تا ماهی عبیداللهی است
مطلع نور خدا تا غایتیآفتاب از عکس رویش آیتی
خنده اش مشکل گشا، معجز نظاماز پی دل مردگان «یحیی العظام»
ابروش از «قاب قوسین» با خبررویش از آیات «و انشق القمر»
نفس بد را آن چه چشم مست او است«ذو الفقار حیدر» ی در دست او است
ابروش در قلب نفس کفر کارآیت «لا سیف الا ذوالفقار»
تاجدار خطه ی فقر و فناشهسوار عرصه ی فخر و غنا
مرشدی کز التفات یک نگاهجام جم سازد دل و جان سیاه
خواجگان را بنده در هر دو سرابندگان را خواجه ی مشگل گشا
از جمالش نور مطلق روشن استزین سبب نور دل و جان من است
تا عروس شرع ازو زیور گرفتدید احمد رونقی دیگر گرفت
هر که نبود چون سگان خاک درشسگ از او به، خاک عالم بر سرش
در سمرقند لبش معجز نماستآری آری خواجه ی احرار ماست
ای چراغ خلوت صدق و صفاای فراغ سینه ی اهل وفا
شب چراغ روی تو بر هر که تافتدر سیاهی آب حیوان دیده یافت
هست سرو قامتت طوبا شبیهسایه اش «طوبی لمن دخل فیه»
دل گرفتار بلای عشق تو استجان شهید کربلای عشق تواست
بس که از دل موج خون افشانده امدر میان آب و آتش مانده ام
دیده ای دارم پر از خوناب نابسینه ای چون جان مشتاقان کباب
دیده بر دریای خون طوفان زدهسینه از از سوز درون آتشکده
رویت از گلزار چین مشک ختنمویت از مشک خطای صد ختن
با صبا بفرست ازان گل دسته ایو از نسیم عطر سنبل بسته ای
ما زیاده غمگسار آواره ایمدر غریبی بی کس و بی چاره ایم
ما ز داغ زلف زندان دیده ایممحنت شام غریبان دیده ایم
آن چه در راه غریبان منزوی استگر بلرزد عرش اعظم دور نیست
حق ذات آن خداوند عظیمکه بود بر بندگان خود رحیم
حق آن اسمی که بر لوح از قلماز شرافت ابتدا آمد رقم
حق آن نوری که [آمد در جهات]غلغله پیدا شد اندر کائنات
با خدایی ها که بود از بی خودیناله های «ما عرفنا» می زدی
جسم پاک از بندگی پر ناله بودجان نوای «ما عرفنا» می سرود
حق روح آن دلیل المرسلینفخر آدم، رحمة للعالمین
حق آن نوری که از ابر قدمگشت عرش و کرسی و لوح و قلم
حق آن روحانیانی با هم اندکه به جان حمال عرش اعظم اند
حق جان جمله ی پیغمبرانبر طریق حق دلیل بندگان
حق روح خواجگان نقشبندوارهان جان وفایی را ز بند
پای بند نفس نا فرمان شدمزیر بار ذلت و عصیان شدم
همتی کن شاد کن از رحمتمدست دل گیر و بر آر از ظلمتم
جوش زن دریای رحمت را دمیدردمندان را ببخشا مرهمی
دست دل بگشا و چشم سر ببندالتفاتی کن به جان دردمند
دست بگشا در حضور کبریالب بجنبان در مقام التجا
کای خداوند خطا بخش کریمای خدای پاک و دادار رحیم
بگذر از جرم «وفایی» هر چه هستپس به حسن اختتامش گیر دست