شمارهٔ ۷ - در دیوان مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان شاعر نامی در قصیدتی به مطلع:
بنظم و نثر کسی را گر افتخار سزاستمرا سزاست که امروز نظم و نثر مراست
به استاد لبیبی و مصراعی از شعر وی تضمین کند و گوید:
در این قصیده که گفتم من اقتفا کردمباوستاد لبیبی که سیدالشعراست
بر آن طریق بنا کردم این قصیده که گفت:«سخن که نظم کنند آن درست باید و راست »
این متن کاملتر این قصیده است که «امید سروری» در «سفینهٔ ترمذ» گردآمدهٔ «محمد بن یغمور» احتمالاً مربوط به قرن هشتم یا بعد از آن یافت است. به نظر میرسد قصیده خطاب به «عنصری» سروده شده باشد.
قصیدهای که مسعود سعد سلمان ذکر او کرد این استاد لبیبی است -رحمة الله علیهما- و آن استاد لبیبی در ایام سامانیان و محمدی سیدالشعر بوده است، خاصه در عصر سلطان محمود -نورالله مرقده
سخن که نظم دهند آن درست باید و راستطریق نظم درست اندر این زمانه جزاست
سخن که من بنگارم به نظم اگر دگریبه نثر خوب گزارد چنان گزارد راست
ز حسن خالی دارم ز لفظ ناقص پاکدرست و راست ز بایسته نه فزون نه به کاست
مرا سخن به بلندی سماست و معنیهااز او درفشان گویی که آفتاب سماست
به صنعت و به معانی و نازکی و خوشییکی قصیدهٔ من ... (ناخوانا) شعراست
وگر گواهی خواهد یکی بر این دعویهمین قصیده بدین گفت من بسنده گواست
مرا چه باید گفت این سخن که نیک افتادچو آفتاب درفشان ز آسمان پیداست
به صنعت است روان شعر چو جان در تنبلی و آن دگر کس به سان باد رواست
ایا گروهی کاین شعرها همیخوانیتبه حلق و حنجره گویی که زیر باد دو تاست
مرا به سوی شما آب نیست و مرتبه نیستسوی شما همه جاه و بزرگی آن کس راست
که شعرهاش چو تعویذهای کالبدیستدرست است نماینده نه درست و نه راست
به شعرهای لبیبی شما نگاه کنیتکه شعرهای لبیبی چه بابت عقلاست
همیشه رغبت اهل هنر به شعر من استبه سوی اوست شما را همیشه میل و رواست
به دستههای ریاحین کی التفات کندستور سرزده جایی که دستههای گیاست
مرا بگوی که یک شعر نیک بایستهکزو مثل زد شاید ز گفتههاش کجاست
نه هر ه نظمی دارد ز گفتهها نیک استنه هر چه رنگش باشد ز جامهها دیباست
ز مشک و زلف وزآن کاربسته معنیهاچه خوشی و چه شگفتی وزآن چه خواهد خاست
به نظم و نثر سخن را نهایتی بایدکزو مثل زد شاید که زین چه گفت و چه خواست
بر این طریق بگویش که یک دو بیت بگویبر این قیاس که من گفتهام گرش یاراست
صفات مشک مگوی و ز زلف یاد مکناگر توانی دانم که این قصیده تو راست
جز آن قصیده که از روزگار برناییکه کار پیر نه چون کار مردم برناست
وگر به خواسته آراسته نشده تن تورواست کایزد جان مرا به علم آراست
بدان که بیخردی را درم فزون باشدبه فضل کی آخر برابر داناست
به هیچ حال ابوجهل چون محمد نیستوگرچه هر دو به نسبت ز آدم و حواست
مرا ز دانش رنج تن است و راحت جانشناخته مثل است این که خار با خرماست
مرا بیدرمی ویحکا چه طعنه زتیبدان قدر که بسندهست حال من به نواست
به هیچ وقتی آزار تو نجستم منتویی که سوی منت سال و ماه قصد جفاست
به طبع دشمن آنی که دانشی داردشگفت نیست که ظلمت میشه ضد ضیاست
به شعرت چه عطای بزرگ داد ملکهنر نه از توست آن پادشا بزرگ عطاست
به سیم خواستن و یافتن چه فخر کنیتفاخر آن کاو را مکارم است و سخاست
تو هر چه یافتهای من ندانم آن دانمکه نظم و نثر تو یکسر معلل است و خطاست