بخش ۳۳ - بیرون آوردن پهلوانان ایران از بند پیلسم
فرامرز چون دید خالی حصاربغرید مانند شیر شکار
به لشکر چنین گفت اندر رویدبدان نامداران یکی بنگرید
ببینید تا خود چگونه شدندبه بندند یا خود به بیرون شدند
که زنده ست زایشان که مرده شده ستکه دل را ز پیکار خسته شده ست
بیارید شان زود ایدر برونکه گشتند در بند محنت زبون
پیاده شدند آنگهی چند مردچه مردان که شیران روز نبرد
شدند اندر آن حصن دیدندشانز بند اوفتاده به تن در نشان
همه خاک از بندشان پر ز خونفتاده بر آن خاک تیره نگون
کشیدند بر کتف ها هامواربرون آوریدند شان از حصار
فرامرز چون دیدشان آن چنانچو مرده به دخمه درون بی روان
ز خون دلش دیده پر گشته تربه بیژن چنین گفت کای جنگ خر
تو بسیار در بند وارون شدیپذیره به پیش بلا چون شدی
اشارت همی کرد بیژن به دستکه کامم شد از تشنگی خشک لب (؟)
فرامرز گفت آنگهی همچنینبیاریدشان نزد شاه زمین
وز آنجا بیامد چو شیر ژیانبه پیش پدر تنگ بسته میان
چو رستم ورا دید گفتش بدویکه ایرانیان را چه آمد به روی
تو آنجا ز بهر چه بر تافتیبدین رزمگه از چه بشتافتی
فرامرز گفتا که ای پهلوانبجایند ایرانیان با روان
چو گودرز و چون طوس و گستهم نیوبرفتند نزدیک سالار نیو(!)
چو بشنید رستم به دل شاد شدتو گفتی که یک شاخ شمشاد شد
خروشی برآورد چون نره شیربه ترکان درافتاد گرد دلیر
فرامرز چون از پدر جنگ دیدیکی گُرزه گاو سر برکشید
بیامد به نزدیک آوردگاهدلی کینه جوی و سری کینه خواه
چو دریای چین پیش میدان رسیدپیاده مر آن هر دو تن را بدید
چو برزو و چون شاه افراسیابز یکدیگران هر دو با درد و تاب
به گردن درون هر دو تن را کمندتن هر دو از یکدگر را گزند (؟)
دو لشکر ز بهرای هر دو به جنگ (؟)بر آشفته چون شیر (و) شرزه پلنگ
چکان از تن هر دوان جوی خونبه خاک اندرون سخت و تنشان زبون (؟)
همه جنگ جویان به جنگ اندرونبه پیکار جان را گرفته زبون
چو هومان و چون شیده جنگ جویدرآورده با زال زر رو به روی
به هومان دو دیده همی برگماشتکه از بهر دستان ازو کینه داشت
چو دریای جوشان بیامد برشبزد گُرزه گاو سر بر سرش
سپر بر سر آورد هومان ز بیمدلش گشت از هول او بر دو نیم
ز نیرو بیفتاد ترگش ز سرگریزان شد از بیم آن جنگ خر
نهان گشت هومان به جنگ اندرونببارید از درد از دیده خون
وز این سوی دربند افراسیابابا برزوی شیر در جنگ و تاب
جهاندار شیده ز بیم گزندبیامد بزد تیغ را بر کمند
به تیغی ک زد شیده خشمناککمند دو شمشیر زن کرد چاک
چو افراسیاب دلیر آن بدیدگریزان شد از بیم سر در کشید
به چاره نهان گشت در لشکرشگرفتند لشکر به گرد اندرش
زواره بیامد به کردار بادبه برزوی شیر اوزن آواز داد
که ای پهلوان جهان بر نشینکه از شب سیه گشت روی زمین
چو خورشید گشت از جهان ناپدیدبه زین اندر آمد به کردار شید
سپهر از ستاره شده همچو رنگهمه روی گردون چو پشت پلنگ
دو لشکر فروماند از کارزاریکی را نبد دست و بازو به کار
ز یکدیگران روی برگاشتهبسی خسته بر دشت بگذاشته
ز ایرانیان دشت چون پشته شدز توران یکی نیمه را کشته شد
جهان جوی رستم به کردار شیربیامد به نزدیک خسرو دلیر
سرافراز برزوی و دستان سامبر شاه رفتند دل شادکام
(همی خواند هر کس بدو آفرینکه آباد بادا به خسرو زمین)
(نگه کرد خسرو به ایرانیانبدان نامداران فرخ گوان)
به زنگه بفرمود خسرو که زودبرون شو تو امشب به مانند دود
نگه کن پس و پیش و هشیار باشز دشمن سپه را نگهدار باش
چو بشنید زنگه زمین بوسه دادنیایشگری را زبان برگشاد
(وز آن روی افراسیاب دلیرچو رسته شد از رزم برزوی شیر)
بیامد به لشکر به کردار شیربه شیده چنین گفت کای گشته چیر
تو را داشت باید سپاهم به جایهمین کوس زرین و پرده سرای
برون کن تو پیران و هومان به هماز ایدر نتابیم بی درد و غم
که خسرو ز ما هر دو پر درد شدبه تدبیر ما از پدر فرد شد
چو من رفته باشم تو گاه سحرببند از پی راه رفتن کمر
بیا از پس من چو باد دمانسراپرده و تخت ایدر بمان
بفرمود تا باره راهبرکه بودی به رفتن چو مرغی به پر
ز بهر هزیمت پر از خشم و کینبر این باره اش را نهادند زین
ز لشکر گزین کرد مردی هزارهمه رزم جوی و همه نامدار
سراپرده آنجا به شیده بماندخود و گرد پیران بدین سان براند
به درد پسر راند از دیده خونبه پیران چنین گفت کای رهنمون
شدم سیر از زندگانی خویشز سوسن نگه کن چه آمد به پیش
مر او را طلایه به ره بر بدیدسبک زنگه نزدیک ایشان دوید
بدیشان چنین گفت بگشای لبکجا رفت خواهید در نیم شب
چه جویید و نام سپهدار چیستسپهبد کدام است و سالار کیست
نه اید آگه از زنگه شاورانکجا برد خواهید جان و روان
چنین گفت هومان ویسه بدویچرا برفروزی به بیهوده روی
به پیران چنین گفت افراسیابکه چشم ظفر را پر آمد ز خواب
به پیران چنین گفت کای بانژادبکوشید امشب به کردار باد
چو هومان ز افراسیاب این شنیدبه کرداد دریا دلش بر دمید
مر آن هر سه با خوارمایه سپاهبرانداختند خاک بر چرخ ماه
به اندک زمان لشکری کشته شدتو گفتی که شان بخت برگشته شد
به فرجام افراسیاب دلیرکمان را به زه کرد چون تند شیر
یکی چوبه تیر بگشاد زودبزد بر بر زنگه بر سان دود
کمرگاه او را به هم بردریدز زنگه بر آن زخم در خون کشید (!)
چو زنگه چنان دید شد چاره جویبه لشکرگه خویشتن داد روی
جهاندار افراسیاب دلیرهمی تاخت پویان به کردار شیر
وز آن روی زنگه بر شه رسیدچو کیخسرو او را بدان گونه دید
به رخساره زرد و به تن ناتواندریده سلب خون به زین بر روان
به زنگه چنین گفت بر گوی راستچه افتاد و پیکار تو از چه خاست
بدو گفت زنگه که ای شهریارطلایه ببردم سواری هزار
برفتیم چون روی شب تیره گشتخروش سپاه آمد از پهن دشت
چو دیدم چنان پیش لشکر شدمبدان کار بند کمر بر زدم
بدیشان چنین گفتم ای سرکشانکجا رفت خواهید زایدرکشان...
چو بشنید خسرو رخش گشت زردجهاندار از درد دل یاد کرد
همی گفت کای داور دادگرتو دانی که بر داد بستم کمر
به هر خون که ریزند ز ایرانیانبپیچند به فرجام تورانیان
وز آن پس چو برخاست بانگ خروسجهاندار شیده فرو کوفت کوس
ستور هزیمت به زین درکشیدز نام آوران لشکری برگزید
سراپرده و خیمه بر جا بماندبه لشکر همه ساز ره برفشاند
به بی راه و ره نامور درکشیدتو گفتی به گیتی کس او را ندید
همی تاخت باره چو باد دمانچو برزد سر از که سپیده دمان
برون آمد از پرده روز شیدجهان کرد مانند سیم سپید
تبیره برآمد ز پرده سرایخروشیدن بوق با کره نای
ز تورانیان بر نیامد نفسفرستاد هم در زمان شاه کس
از آن نامداران یکی را ندیدنه ز آن نیمه آوای مردم شنید
دمان مژده آورد زی شهریارکه آسوده شد شاه از کارزار
گریزان شد از شاه،افراسیابهمانا گذشته ست از آن سوی آب
به لشکر چنین گفت شاه زمیننباید که گیرند بر ره کمین
که آن پیر سر جادوی بدکنشکه هر دم دگر گونه آرد منش
(سواران برفتند)هر سو دوانهمان پهلوانان رویین تنان
برفتند تا مرز توران زمینهمی آگهی یافتندش ز چین
(به ایران ندیدند از ایشان) نشانچنین گفت خسرو به گردن کشان
که دشمن گریزان ز کشتن به استاگر چه به هر هفت کشور مه است
(سراپرده و چارپای و ستور)بسی بهتر از دشمن روز کور
به ایران خرامیم ز ایدر کنونکه بخت نکو گشتمان رهنمون
(بسازیم از بهر برزوی کار)چنان چون بود در خور نامدار
چو بشنید دستان ز خسرو چنینببوسید پیشش سپهبد زمین
(به خسرو چنین گفت کای شهریار)به دیان دادار پروردگار
که از آرزو برنتابی سرمکزین کام از مهر و مه بگذرم
(از ایدر به ایوان بنده خرام)به جان سپهدار فرخنده سام
بباشیم یک ماه پیروز و شادبه دیدار کیخسرو پاک زاد
(چو بشنید کیخسرو نامجوی)ز فرمان او برنتابید روی
برفتند شادان به ایوان زالخود و پهلوانان با فر و یال
(به هر جای ایوان بیاراستند)می و رود و رامشگران خواستند
به هر جای می خواره انبوه شدز شادی دل اندر بر استوه شد
(به دیبا بیاراسته بام و در)همی ریخت در پای خسرو گهر
به زاول همه شادمان مرد و زننشانده به هر جایگه رود زن
به ایوان دستان جهان جوی شاهچو خورشید تابان ستاره سپاه
جهان پهلوان رستم زال زربه گردون گردان برآورده سر
فرامرز و برزو ستاده به پایبر تخت خسرو به پرده سرا
چو خسرو به برزو نگه کرد گفتبه مردی نباشد به گیتیت جفت
وز آن پس چنین گفت با پهلوانکه ای نامور گرد روشن روان
بیا تا کنون ساز برزو کنیمبه ایران ورا پهلوان نو کنیم
چو بشنید رستم ببوسید تختبدو گفت کای شاه شوریده بخت
جهان جوی برزو تو را بنده استبه فرمان و رایت سرافکنده است
به کین سیاوخش بسته میانبکوشد به توران چو شیر ژیان
تو شاهی و او پهلوان نو استچو من بنده ی شاه کیخسرو است
مرا برف پیری به سر بر نشستنیارم به کینه همی آخت دست
مرا سال از چار صد برگذشتبه سر بر بسی چرخ گردان بگشت
کنون روز برزوست و پیکار و جنگبه هر جایگه بر بیازیده چنگ
چو بشنید خسرو ازو شاد شدتو گفتی همی سرو آزاد شد
بفرمود تا یاره و تاج زرغلامان رومی به زرین کمر
ده اسب گران مایه زرین ستامز یاقوت و پیروزه رخشان دو جام
دو صد تخته جامه ز دیبای چینبسی جوشن و ترگ از بهر کین
درفشی که بد پیکر او عقابکه بود از نخست آن افراسیاب
ز مردان شمشیر زن ده هزارهمه نامداران خنجر گزار
سپردش به برزوی شاه جهانبه نزدیک فرزانگان و مهان
نبشتند منشور غور و هریبه برزو سپرد آن ز بهر چری
بدو گفت کاین کشور آباد دارکشاورز پیوسته با داد دار
بر آن مرز خرم همی باش شادنباید که پیچی سرت را ز داد
همی باش آباد با دوستانفرامرز در مرز هندوستان
چو بشنید برزو زمین بوسه دادبسی آفرین کرد بر شاه یاد
فرامرز و برزو و رستم زبانگشادند بر شهریار جهان
نیایش کنان هر یکی آفرینگرفتند بر شهریار زمین
چو خسرو یکی ماه در سیستان(به شادی همی بود هم داستان )
سر ماه هنگام بانگ خروسببستند بر کوهه پیل کوس
دو منزل سپهبد جهان پهلوان(همی رفت با شاه روشن روان)
جهاندار دستان و برزو به همبرفتند با شه چو شیر دژم
جهاندار رستم هم آنجا بماند(خود و نامداران ز زاول براند)
به پایان رسانیدم این داستاناز آن نامور بر منش راستان
چو از رزم برزو بپرداختمز گودرز و پیران سخن ساختم
تمام شد کتاب برزو نامه از گفته مولانا شمس الدین محمد کوسج،علی ید العبد الفقیر جهانگیر اصلح الله احواله فی شهر محرم الحرام سنه تسع (و) عشرین و ثمانمائه(۸۲۹)