بخش ۲۴ - گفتار در مناظره کردن فرامرز دستان سام با پیلسم
فرامرز کز پیش رستم برفتپی اسب گردان ایران گرفت
به کردار دریای کین بر دمیدهمی راند تا نزد خیمه رسید
نگه کرد و دید اندر آن ساده دشتکه چشمش ز دیدار او خیره گشت
نشان پی اسب ایرانیانبدان جایگه دید شیر ژیان
چنین گفت با خود که این گرد چیستچنین خیمه و جایگه آن کیست
فرو ماند بر جای و اندیشه کردز کردار این گنبد لاجورد
همان اسب بیژن خروشید سختبدانست بیژن که برخاست بخت
هم آواز اسب فرامرز شیربدانست خود پهلوان دلیر
به آواز گفت ای گو پهلواننگه دار خود را ازین بدگمان
که بسته ست گردان به افسون و رنگبه گردن در ایشان همی پالهنگ
نباید که چون ما برین دشت کینشوی بسته ای پهلوان زمین
فرامرز بشنید آواز اویبر او آشکارا شد آن راز اوی
عنان را از آن جای برتافت زودبرانگیخت باره به کردار دود
کرانه گرفتش از آن جایگاههمی کرد هر سوی در ره نگاه
فرامرز چون یک زمان بنگریدیکی دید کآمد بر آن سو پدید
سواری به کردار شیر ژیانبه آهن درون کرده تن را نهان
به بالا چو کوه و به چهره چو خوندو بازو به کردار ران هیون
فرامرز رستم چو او را بدیدسراپای آن ترک را بنگرید
پر اندیشه شد زان گو ناموربدانست نیرنگ آن چاره گر
به دل گفت تا من ببستم کمرندیدم چنین ترک پرخاشخر
به توران و ایران چنو مرد نیستبه مردی مر او را هماورد نیست
ندیدم من این را به توران زمیننه از نامداران شنیدم چنین
ز هرگونه ای با خود اندیشه کردخردمندی آن جایگه پیشه کرد
برافراخت بازو به گرز گرانبه ماننده پتک آهنگران
خروشی چو شیر ژیان برکشیدتو گفتی که دریا همی بر درید
چنین گفت با او سپهبد به خشمچه داری ز ایرانیان کین و خشم
ز نام آوران مر تو را نام چیستکه زاینده را بر تو باید گریست
ز توران به ز اول به کین آمدیبه چاره به ایران زمین آمدی
چو مار سیه را سر آید زمانبه پیش کشنده شود تازنان
کنون یک زمان پای دار اندکینه بر دست انگشت باشد یکی
به دستان گرفتی سپهدار گیوهمان پهلوانان و گردان نیو
چو ترک دلاور مر او را بدیدبدان گونه آوای او را شنید
به دل گفت مانا که این جنگ جویکه روی اندر آورد با من به روی
جهان پهلوان نامور رستم استکه چون او نبرده به گیتی کم است
وزان پس بدو گفت اگر نام خویشبگویی بیابی ز من کام خویش
چه نامی و از تخمه کیستی؟بدین سان خروشنده از چیستی؟
چه پویی بدین دشت تیره به شب؟ز بیم کمندم گشاده دو لب
بدان تا بدانم که بر دست منکه شد کشته زان نامدار انجمن؟
چو بشنید ازین گونه گفتار اویبجوشید از کینه پرخاش جوی
چنین داد پاسخ ورا پهلواننباشد همی نام من در نهان
منم شاخ آن پهلوانی درختجهان پهلوان رستم نیک بخت
فرامرز خواند مرا زال زرسپهدار ایران گو نامور
برین جایگه نام من مرگ توستکفن بی گمان جوشن و ترگ توست
مرا مادر از بهر مرگ تو زادچنین دارم از گرد دستان به یاد
ببینی به پیکار آهنگ منبه دشت نبرد اندرون جنگ من
بگفت این و زان به کردار باددو زاغ کمان را به زه بر نهاد
چو دریای جوشان همی بر دمیدخروشی چو شیر ژیان برکشید
سر ترکش تیر را بر گشادخدنگی بر آورد بر سان باد
به زه بر بپیوست سوفار اوینشانه ورا چشم پرخاش جوی
درین بود کآمد پسش ناگهانخروشی که کر شد دو گوش جهان
فرامرز را گفت کهای ناموربمان تا ببینم من این چاره گر
چو بشنید آواز دستان سامنکرد ایچ آهنگ او نیک نام
چو زال سپهبد بیامد دماننگه کرد هر سوی روشن روان
سواری ستاده بر آن دشت دیدکه گفتی که گردون بخواهد کشید
فرامرز را دید در جنگ اوبه میدان کینه هم آهنگ او
سر و پای آن نامور بنگریدبه ایران و توران چنو کس ندید
به بالا بلند و به بازو قویهمه سینه و یال او پهلوی
چو دستان نگه کرد در نام جویچنین گفت با خویشتن زان پس اوی
نو آمد ز توران بدین مرز مانداند همی قیمت و ارز ما
ندیدیم هرگز ز تورانیانبه مردی بدین سان کمر بر میان
فرامرز نه مرد میدان اوستنه اندر خور زخم پیکان اوست
بترسم که در جنگ کشته شودازو روی هامون چو پشته شود
همی پهلوانی زبان بر گشادفرامرز را گفت بر سان باد
عنان تکاور بپیچان ز کیننباید که پی برنهی بر زمین
برو نزد رستم همه بازگویکه از بخت ما را چه آمد به روی؟
نه هنگام بزم است و جای شرابکه گیتی سیه کرد افراسیاب
برآورد از ایران به چاره دماربر آورد گه چون نماندش سوار
(ز ترکان گزیده است مرد دلیرکه با او نتابد به آورد شیر )
ندانم ورا در جهان هم نبردمگر نامور رستم شیر مرد
من اکنون به چاره به آوردگاهبگردم ابا ترک ناورد خواه
اگر چند شد کوژ بالای راستتوانم به آورد ازو کینه خواست
به هر راه با او ببندم میانببینیم تا بر چه گردد زمان
اگر یار باشد جهان آفریننمانم که پی بر نهد بر زمین
تو بربند اکنون به زودی میانهمی تاز تا پیش شیر ژیان
(فرامرز گفت ای گو نامداربترسم ز یزدان فیروز گر)
(دگر آنکه نام آوران جهانگشایند بر من به نفرین زبان )
که پیری بدین سان به چنگال شیررها کرد فرزند گرد دلیر
دگر نامور رستم شیردلز خونم کند خاک آورد گل
تو پیری و من کهتر از تو به سالاگر چند با فر و برزی و یال
بترسم که با او نتابی به جنگهمه نام من بازگردد به ننگ
چو بشنید دستان ازو این سخنبدو گفت اندیشه زین سان مکن
بسی روز دیدم که بر سر گذشتبسی جنگ کردم بدین پهن دشت
ز دشمن بسی کام دل یافتمبه تیر و کمان موی بشکافتم
بهانه کنون بر زمانه نماندبه گیتی کسی جاودانه نماند
گرم مرگ باشد بدین جایگاهکجا زنده مانم بر افرازگاه
ز گیتی گر آید زمانه فرازبه مردی و دانش نگرددش باز
نیارد تو را سرزنش کرد کسچو فرمان من کار بندی و بس
تو را رفت باید سوی پهلوانمباش اندرین کار خسته روان
چو بشنید ازین سان فرامرز رادبرانگیخت باره به کردار باد
به ره بر نبودش زمانی درنگهمی تاخت بر دشت همچون پلنگ
چو ترک آن چنان دید آواز دادکه ای پیر سر پهلو نیک زاد
نترسی که آیی به میدان جنگ ؟خمیده ز پیری به کردار چنگ
چرا پیش من آمدی کینه خواههمانا شدی سیر از تاج و گاه
برو از پی آن که تا روزگارسر آرد تو را اندرین روز کار (؟)
جوانی کند پیر رسوا بودنه آیین و نه رسم دانا بود
نباید که بر دست من روزگاربرآرد ز جان عزیزت دمار
وگرنه دو دستت به خم کمندببندم به پشت ستور نوند
فرستم به نزدیک افراسیاباز آن سوی جیحون به کردار آب