شمارهٔ ۴۰
تا چو عکس چشم آن مه روشنی عین ماستخط و خال او سواد الوجه فی الدارین ماست
و هو معکم گفت ایدل چشم جان را برگشایتا نپنداری که آن جان جهان از ما جداست
جمله ذرات انا الحق گوی چون منصور داندر زمین و آسمان پیوسته این صوت و صداست
هر دو عالم سایه سر سرفراز من استچند چون قمری توان گفتن که کوکو در کجاست
اعتبارات و تعینها حجاب راه نیستهست اینها نیستی پیوسته هستی خداست
کل شی هالک الا وجهه دانی که چیستیعنی جز هستی ذات پاک او دیگر فناست
آدمی دید است گر تو آدمی روشن ببینآن حقیقت را که میجویند نور دیدههاست
حق الست و ربکم گفت و بلی گفتیم مازان بلی جانهای مشتاقان او اندر بلاست
شیئی لله دارم از خورشید روی او چو ماهوقت انعام است کوهی زانکه شاهم پیشواست