گنج

شمارهٔ ۱۵۶

۴ بیت
همچو روغن سوخت جانم تا شدی روشن چو شمعبر سر ما هر شبی تا صبحدم در پیش جمع
گر تمنای وصال یار داری همچو ماباید از دنیی و عقبی برگذشت از چشم جمع
از نوافل می شود حق بنده را بشنو حدیثهم تکلم هم بشر هم بطش سبع آنگاه شمع
کوهیا شکر خدا باری که از روز ازلتافت از خورشید روی ماه برجان تو لمع