گنج

شمارهٔ ۱۱۱

۷ بیت
شمع روی تو دلمرا چو بجان میسوزدآفتاب از دم آتش نفسان می سوزد
بحر از کریه ما در بصدف کرد آوردلعل از یاد لبت در دل کان می سوزد
کام دل هیچکس از لعل تو هرگز نگرفتنام آن لب همه را کام و زبان می سوزد
عکس خورشید رخش در دل دریا افتاداز حرارت جگر آب روان می سوزد
پیش رخسار تو ای شمع سراپرده جانهمچو پروانه بیکدم دو جهان می سوزد
آتش روی تو تنها نه دل گل را سوختجان بلبل ز غمت نعره زنان می سوزد
گرچه رخسار تو در سنگ چو آتش جا کردتا نگویند که او چون دیگران می سوزد