گنج

شمارهٔ ۹۳ - ذکر عمارتی که بدار الخلاقه شد بلند و آغاز آن ز جامع دین بست کردگار

چو بنشست بر تخت قطب زمانهکه چون قطب بادش بقا جاودانه
هوس خاستش کاز پی ملک داریبکار بناها کند استواری
چو صاحب خلافه شد از عدل رافهنهاده لقب حصن دارالخلافه
چو نیت چنان داشت در دل نهانیکه رایت برآرد به کشور ستانی
شدش در دل به بنیاد خیرات مایلز نور نیت کرد یک طرف حایل
به فرمود کاول برارند جامعکه بامش برآید به خورشید لامع
به طاعت چو سر پیش محراب شایدبه محرابی از کافران سر رباید
بهر دار کفری ز محراب و منبرکند سرکشان را نگونسار و بی سر
رسیدند بنیاد کاران دانابه «پل بر رخ باد بستن» توانا
پیامی مهیا شد اسباب چندانکه ناید در اندیشهٔ هوشمندان
به تعجیل کردند اندک اساسیکه باشد اساسش عمل را قیاسی
چو محراب بیت الخلافه برآمددرآمد خلیفه چو جمعه درآمد
در روز آدینه را کرد گلشنز نور تعبد چو خورشید روشن
ز ایثار گنج پیاپی سراسرگل زرد را کرد کبریت احمر
مصمم شدش عزم کشور گشائیکه کوشد در اظهار امر خدائی
من این ماجرا در سپهر نخستینهمه گفته‌ام جنبش شاه و تمکین