گنج

شمارهٔ ۹۱ - حکایت

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۳ بیت
یکی را خانه بود آتش گرفتهدلش را شعلهٔ ناخوش گرفته
دوان با چشم گریان و دل ریشبه آب دیده می‌کشت آتش خویش
برو بگذشت، ناگه ، ابلهی مستنمک خورده کبابی کرده بر دست
بدو گفت: ایکه آتش می‌کشی تند،بیا! وین شعله چندانی مکن کند!
که من بر آتش اندازم کبابی،ترا نیز اندرین باشد ثوابی!
همین است اندرین گفتار حالمکه خلق از من خوش و من در وبالم
تنم را، دهر، زان سو، روفته جایدلم را، زین طرف، زنجیر در پای
نگه کن کاین کشاکش بر چه سانستکاجل زانسو امل زینسو کشانست
سخن گر خود همه سحر مبین استفراوان موم و اندک انگبین است
گلی نشکفت ازین خرم بهارمکه ضائع گشت روز و روزگارم
چو من آلوده دامن گل نباشدسیه رو تر ز من بلبل نباشد
نگر تا چند ز افسون یافتم دامکه این طوطی نهد، آن بلبلم نام
رسانیدم سخن را تا بدان جایکه آنجا گم شود اندیشه را پای
نه در ملک عرب تیزیم کند استکه رخشم گاه نرم و گاه تند است
چو از نعت نبی تابد جمالمبه حسانی رضا ندهد کمالم
دری را خود دری شد باز بر منکه غیری را نزیبد ناز بر من
خدایم داد خود چندان معانیکه بگرفتم بساط این جهانی
ز دل سختی، تنم آئینه کردارازین سو روشن و زانسوی زنگار
گرفتم خود گرفت آفاق حرفمبر آمد بر فلک نام شگرفم
چو سودم زین چو گاه رستگارینیابم زو، بری، جز شرمساری
چه خوش گردم کنون زین نغمه خوشکه پا کوباندم، فردا، بر آتش؟
دو مایه حاصل شعر است در دهر:بهر دو نیست امید زمان بهر
یکی: مالی که سلطان بخشدد میردوم: نامی که گردد آسمان گیر
به چشمم، هر دو، در راه خطرناکغباری دان، که این باد است و آن خاک
رهم شیب و فرازو، دید پر گردفرس هم کور، جولان چون توان کرد؟
چو این لاشه، به چاه افتد نگونسارنه سلطان دست من گیرد، نه سالار
چو فردا از زمین بالا کنم پشتچه باشم؟ خاکساری، باد در مشت!
خداوندی که ما را کار با اوستبهر نیک و بدم گفتار با اوست
بود واجب، کازین نقش تباهمبگرداند، به محشر، روسیاهم
برد در دوزخم با آتشین بندگلو بسته دروغین دفتری چند!
دریغا! رهبر داننده در پیشدل من هم بران گمراهی خویش!
چو من خود را زره یکسو فگندمگنه بر دامن رهبر چه بندم؟!
ندیدم پی، بهر جانب که راندمز همراهان و رهبر، دور ماندم
مرا، این غول نفس دیو پندارفگند، اندر خرابیهای بسیار
کنون زین بادیه تا کاروانممگر کرکس رساند استخوانم؟
ولی، با این همه، امیدوارم،که غافل نیست «رهبر» از شمارم!
ز صالح، ناقه، گر تگ زد به فرسنگبر آرد ناقهٔ خود صالح از سنگ!
بزی، کاو راه جست از پیش و از پسعصای راه او، چوب شبان بس!
شدم تسلیم، پس او داند و پیشکه من، این ره نیارم رفتن از خویش
بدو فضل خدایم کرد تسلیمهم او صدق و یم بخشد به تعلیم
خداوندا، به سوئی ره نمایمکه با این رهنما، سوی تو آیم
همه کس، حاجتی آرند در پیش،چه حاجت، من که گویم حاجت خویش
نمی‌خواهم ، ز تو، بخشی چو هر کستو خسرو را چه می‌بخشی، همان بس!!