گنج

شمارهٔ ۸۶ - راز نامه عتاب آمیز ظل الله سوی شمس الحق خضر خان

سر فرمان سپاس باد شاهیکه برتر نیست زو فرمانروائی
گهی نعمت دهد گه بی‌نوائیگه آرد پادشاهی گه گدائی
ازو بر هر سری مهری نهانی استوگر خشم آورد هم مهربانی است
از آن پس داد با اندک غباریبه نور دیدهٔ خود خار خاری
که ای خون من و خونابهٔ منز مهرت خون دل هم خوابهٔ من
الپخانی که خالت بود فرخبه و بایسته همچون خال بر رخ
به زخم خنجر آتش زبانهکه هست آن فتح و نصرت را نشانه
خطائی کرد دوران جفا بهرکه چون نقش خطا حک کردش از دهر
گر از خالی جمالت گشت خالیمشو خالی ز حمد لایزالی
دلت دانم که تنگست از پی خالشکار و گشت به باشد درین حال
ز آب گنگ تا دامان کهسارنه بینی خاسته یک سو زن خار
برآن گونه است صحراهای نخچیرکه ده آهو توان کشتن به یک تیر
باقطاع تو کردیم آن زمین خاصکه باشد ره بره، خنگ تور قاص
به «امروهه نشین با لشکر خویشکه بر کوه آزمائی خنجر خویش
به فیروزی دو ماهی باش ز آن سویکه تا فیروزه چرخ آرد بتو روی
چو تسکین غبارت باز دانیمدرین گلشن چو بادت باز خوانیم
ولیکن تا رسد هنگام آن کارکه دولت بر در ما بخشدت بار
روان کن سوی حضرت بی کم و کاستعلامتهای سلطانی که آنجاست
چو مضمونات فرمان شد به پایانبه مهر آمد رموز پادشاهان
طلب کردند بد خو خادمی زشتدرونش آتش و بیرونش انگشت
ترش روئی بسان سرکهٔ تندکه هم از دیدنش دندان شود کند
به فرمان شه آن فرمان پر دودستد آن دود رنگ آتش اندود
بر آئین الاقان یک شب از شهررسید آنجا که بد شه زادهٔ دهر
خضر خانی فریب بخت خوردهجهانش امیدوار تخت کرده
شه و شه زادهٔ خود کامه و مستز مقصود آنچه باید، بر کف دست
به عزت نازنین ملک بودهبدو نیک جهان نا آزموده
نه ز آبی سر و پایش رنج دیدهنه باد گرم بر رویش وزیده
چه داند خوی چرخ بی‌وفا چیستوزین گردنده ثابت در جهان کیست
همی‌رفت از طرب با نغمه و نوشز آفتهای دورانش فراموش
رسید آن خادمی عفریب وش نیزتن ناشاد و رخسار غم انگیز
به درگاه خضر خان شد نهانیچو ظلمت پیش آب زندگانی
سپردش ما جرای پیچ در پیچدر و جز پیچ غم دیگر همه هیچ
چو خان خواند آن تغیر نامهٔ شاهتغیر یافت اندر خاطرش راه
یکی آن کو به حضرت نازنین بودچراغ چشم شاه دوربین بود
دگر آنکه از عتاب تاجداراننبود آگه به رسم هوشیاران
عتاب پادشاهان سیل خونستشناسد این دم کاهل درو نیست
مبادا خسروان در خون ستیزندکه خون صد جگر گوشه بریزند
بسا گوهر که برد از تاجور ملککه فرزندی و خویشی نیست در ملک
هر آن در کان ز سلک پادشاه استگهی تاج سرو گه خاک راه است
خضر خان حربهٔ شه خورده در دلز دیده خون دل میریخت در گل
علامتهای شاهی دادهٔ شاهحسام الدین ملک را کرد همراه
و زان سوی خود به فرمان با دل تنگسوی «امروهه» کرد از «میر ته» آهنگ
روان شد چهره از خون رنگ کردهدو چشم از گریه «جون» و «گنگ» کرده
گذشت از گنگ با خاصان تنی چندکله را سایه بر «امروهه» افگند
به امروهه درون غمناک بنشستچو گل یا سینهٔ صد چاک بنشست
در اندیشید زان پس با دل خویشکه نتوان داشت پی مرهم دل ریش
گرفتم شد چو دریا سهمناک است،به آخر گوهر اویم؟ چه باک است!
گناه خود نمی‌بینم درین هیچکه خشم شاه گوشم را دهد پیچ
بدین اندیشه یک دم شاد بنشستپس آن گاهی چو گل بر باد بنشست
به سرعت سوی حضرت شد شتابانچو مه در چرخ و باد اندر بیابان
شبا روزی به تیزی کرد ره قطعرسید و پیش شه زد بوسه بر نطع
چو در سیاره خود دید خورشیدبه شام غم دمیدش صبح امید
بسوز دل گرفت اندر کنارشفشاند از دیده گرد سر نثارش
غرض چون دیده بود آن ناوک اندازکه رجعت نیست تیر رفته را باز
دلش می‌خواست تا در گوش فرزنددر آویزد دانش گوهری چند
رقمهای که کار آید به شاهیدهد یادش ز منشور الهی
چو حاضر بود پیش آن خصم کین خواهکه وردش به خون خویشتن شاه
الپخان را قلم در سر کشیدهبه خون خضر خان خنجر کشیده
درونش کرد زانسان رهنمونیکه بیرون ندهد از راز درونی
نصیحت دوست را در پیش دشمنبود رفتن به یک جا باغ و گلخن
سلاح مخلصان دادن به بدخواهبه بد خواهی جان خود برد راه
خلیفه بی توان از ناتوانیمخالف در خلاف کار دانی
چو دانست آن مخالف در سر خویشکه میل کانست سوی گوهر خویش
به زور و زرق مجلس کرد خالیپس این دیباچه پیش افگند خالی
ز چشم ار خسته شد ذات سلیمتکنون از قرةالعین است بیمت
صواب آن شد که آن در خطرناکبه درجی ماند از دست کسان پاک
نهد چون تاج صحت شاه در برجتوان بیرون کشیدن گوهر از درج
پس از روی خرد شد مصلحت جویبرون داد آنچه داد از مصلحت روی
نخستش گفت کان شوریده فرزندچو پیوند است نتوان قطع پیوند
ولیک آن به که دور از قصر جمشیدبه برجی دارمش ماهی چو خورشید
بدین تدبیر خان را جست در پیشبرون افگند خوناب دل خویش
چنان روشن شد از حکم خدائیکه چندیت از پدر باشد جدائی؟
مهی بینش به برجی کاتفاق استمهی دیگر همین برجت وثاق است
اگر چه زین غمم تا بیست در جانولیک از مصلحت روتافت نتوان
چو بشنید این سخن فرزند دل ریشنماند از درد مندی طاقتش بیش
ز ناله نفخ صور اندر دهن دیدقیامت را به چشم خویشتن دید
چو باز آمد به خود می‌کرد زاریکه شه را بر خود است این زخم کاری
چه بر دشمن، از مردم، سر و پای؟تو کار دشمنان خود می‌کنی، وای!
بلی، چون در رسد حکم خداوندکند خود مردم از خود قطع پیوند
یکی بر خود گزارد خنجر تیزیکی گردد ز خون خویش خون ریز
یکی دشنه زند فرزند خود رایکی دل بر درد دلبند خود را
ولیک این جمله را مفگن به تقدیرکه مردم نیز دارد عقل و تدبیر
چو شه سایه بیندازد بران سوینهادم سر بهر چه آید برین روی
خضر خان چون برون داد این دم دردبلرزیدند خاصان زان دم سرد
بسی بگریست شه چون ابر نوروزپس از دل برزد این برق جگر سوز
که این شعه کت از من یادگاریستترا از دو زخم گوئی شراریست
چه پنداری مرا جانیست در تنبه جان تو که مرده بهتر از من
چگونه ماند اندر چشم من نورکه چون تو مردم از چشمم شود دور
ولی چون ز آفرینش دارم این رنگکه باشد حکم من چون نقش بر سنگ
اگر در جنبش آید کوه را پاینه جنبد حکم سنگین من از جای
چو آگاهی، ز خوی بد ستیزمببر بار سلامت ز آب خیزم
هم اکنون بازت آرد بخت والابر افسر سادت لو لوی لالا
اشارت کرد شاه محکم آئینبدان دشمن که محکم داشت تمکین
چراغ ملک را بردن شبانگاهبه حصن گوالیر از منظر شاه
تعال الله ندانم کان چه دل بودکه نزدش گوهری زانگونه گل بود؟
خضر می‌رفت و عقلش کرده ره گمز خضرای فلک در تالش انجم
به همراهی وزیر سخت کینهنباتش در لب و زهرش به سینه
دو روزی راه زان خورشید تف یافتکه برج گوالیرا ز وی شرف یافت
چو گوهر خازنان را گشت تسلیمبسی در هر تعهد رفت تعلیم
به سنگین قلعه در پیغولهٔ تنگنهان بنشست چون یاقوت در سنگ
در آن تنگی ز غم دل تنگ می‌بوددر آن کوه گران بی سنگ می‌بود
ز بی سنگی شدی چشمش چو دریاشدولرانی دلش دادی که خودش باش
چگان هر مردم ز چشمش لعل رخشانغمی بر سینه چون کوه بدخشان
ز غم جانش ار چه در بیداد می‌بودولی بر روی جانان شاد می‌بود
هم او یار و هم او مونس هم او دوستهم او جان و هم از مغز و هم او پوست
ز دوزخ شعله غم گر چه کم نیستچو غم را غمگساری هست غم نیست
اگر کوهیست اندوه دل ریشسبک باشد بروی دلبر خویش