گنج

شمارهٔ ۵۴ - تجرید

خسرو من! بگذر از بن گفتگوینیکی خویش و بد مردم مگوی
چشم تو از عیب تو دیدن تهی استاز دگری پرس که عیب تو چیست
چشم بخود باز مکن چون خسانبین سوی خود لیک به چشم کسان
پیل طلب کرد، شه، پیل زورکاورد آن بی نمکان را به شور
همچو کمان پر خم و تیر از میانتیر ستاده است و کمانش روان
از رخ خود، پیش تو، خاقان چینصورت چین کرده بروی زمین