شمارهٔ ۴۱ - در وصف پیل جنگی هندی
پیل چو کوهی که بود بیسکونچارستون زیر که بی ستون
وان جل زر نیش به فرو شکوهسایه همی کرد به بالای کوه
سود بگردون سر شنگرف سایرنگ شفق زو شده شنگرف زای
پیچش خرطوم بسان کمنداژدری افتاده ز کوه بلند
اژدر آن کوه شده پارپیچمار ازو یافته در غار پیچ
بر شده بالا و سوارش بلندچون دو پیاده به پس پیل بند
در ته پا کوه زمین سای اوپایهٔ کوهی به صفت پای او
زان سپر انگیزیی سهمناکدر تهٔ پایش سپری گشته خاک
شاه ز بندی که به پایش فگندمات شده صد شه از آن پیل بند
گر به سپل پای برادر ز جایسلسله فریاد بر ارد ز پای
کشتی عاج است تو گوئی روانگشته دو گوشش زد و سو بادبان
گوش که با چشم همی کرد لاغمروحهای بود به پیش چراغ
طرفه که آن مروحه ز آسیب بادهیچ گزندی به چراغش نداد
بر کشد از تارک بدخواه مغزوزین دندان کند این کار نغز
در صف کین کرده به دندان ستیزخون عدو خورده به دندان تیز
خصم ترش را که بدندان دریدزان ترشی کندی دندان ندید
چون جرسش، در روش، آواز دادگنبد گردنده صدا باز داد
بانگ بلندش زده با رعد کوسابر بلندش به قدم داد بوس
خورده زخم خانهٔ دولت شرابمست شده، کرده جهانی خراب
از می شه بس که رخش یافت رنگکرد فراموش خورشهای بنگ
تا ز می مجلس شه مژده یافتبنگ رها کرد و به مجلس شتافت
الغرض آن پیل و همان تاج و تختکان نرسد جز به خداوند بخت