شمارهٔ ۱۶ - معراج
رفته و باز آمده در یک زمانرفتن و باز آمدنش توأمان
چشم یقینش چو به رحمت فتادامت بیچاره نرفتش ز یاد
آب که خود خورد ازان زمزمهقطره چکانید به کام همه
قطرهٔ او چشمهٔ والا شدهچشمه چه گویند که دریا شده
نیم شب آن پیک الهی ز دورآمد و آورد براقی ز نور
داد نویدش که از ین قعر چاهخیز و به دریای ابد جوی راه
برق صفت جست به پشت براقکرده به میثاق شتاب از وثاق
جست برون جوهرش از کن فکانیافت مکانی بحد لامکان
از زبر و زیر برون برد ذاتزیر و زبر هیچ نماند از جهات
منزلتی یافت منازل نوردکیف وکم از راه برون برد گرد
پردهٔ خویشی زمیان خاستهمرتبهٔ بی خودی آراسته
چون زمیان رفته حجاب خیالبی حجبش جلوه نمود آن جمال
جام عنایت زصفا نوش کردو زخودی خویش فراموش کرد