بخش ۲۵ - حاضر شدن مجنون غایب، در غیبت لیلی، و به حضور خیال، از خیال به حضور باز آمدن، و سرود حسرت گفتن، و دست بر دست زدن
گوینده چنین فگند بنیادکان لحظه کزان غریب ناشاد
معشوق عزیز، روی بنهفتآن کشته به خواب بی خودی خفت
از زندگیش نبود اساسیتا از شب تیره رفت پاسی
چون باز آمد رمیده را هوشافتاد، درونه، باز در جوش
آن سایهٔ آفتاب گشتهرو شسته به خون آب گشته
میکند، به صد شکنجه، جانیمیزد، به هزار غم فغانی
نی مرده نه زنده بود تا روزچون نم زده مشعلی گهٔ سوز
چون، مرغ سحر، شد ارغنون سازاز موذن کو، برآمد آواز
آن خانه فروش کیسه پردازآمد قدری به خویشتن باز
افتان خیزان ز جای برخاستبگشاد دو دیده در چپ و راست
زان زخم که در جگر رسیدشخون از ره دیده میدویدش
لختی چو ز بیدلی فغان کردآهنگ نشید عاشقان کرد
از ناوک سینه سنگ میسفتوین زمزمهٔ فراق میگفت: