گنج

بخش ۵ - در فضیلت عشق

جهان بی عشق سامانی نداردفلک بی میل دورانی ندارد
نه مردم شد کسی کز عشق پاکستکه مردم عشق و باقی آب و خاکست
چراغ جمله عالم عقل و دینستتو عاشق شو که به ز آن جمله اینست
اگر چه عاشقی خود بت پرستیستهمه مستی شمر چون ترک هستیست
به عشق ار بت پرستی دینت پاکستوگر طاعت کنی بی عشق خاکست
نئی کم زان زن هندو در نیکویکه خود را زنده سوزد بر سر شوی
تو کز عشق حقیقی لافی ای دوستخراش سوزنی بنمای در پوست
تو کز بانگ سگی از دین شوی فردنداری شرم از این ایمان بی درد
چو قمری را دهی بی جفت پروازز بستان در قفس رغبت کند باز
کبوتر در هوای یار چالاکفرو افتد ز ابر تیره بر خاک
ترا گر پای در سنگی برایدچو بی‌دردی ز دردت جان براید
فدای عشق شو گر خود مجازیستکه دولت را درو پوشیده رازیست
حقیقت در مجاز اینک پدید استکه فتح آن خزینه زین کلید است
کرم را شکر گوی زندگی باشنمک را حق گذار بندگی باش
درت را قفل بر درویش کن سستتوانگر خود نه محتاج در تست
دهان مفلسان شیرین کن از قندکه بر حلوا کند منعم شکر خند
چو پیلان باش پیشانی گشادهنه چون موران گره در سینه داده
کسی کز وام شیرین شد شمارشهمیشه تلخ باشد روزگارش
چو گردد ابر دولت بر تو در بارفروتن باش همچون شاخ پر بار
به هستی به که خدمتگار باشیکه خود در نیستی ناچار باشی
تواضع کن ولیکن با کم از خویشکه با بیش از خودی لابد کنی بیش
بهر کاری که باشد تا توانیخدا را یاد کن دیگر تو دانی