بخش ۲۶ - از جواب نامهٔ شیرین به خسرو
به نام نقشبند لوح هستیکه بر ما فرض کرد ایزد پرستی
خرد را با کفایت کرد خرسندسخن را با معانی داد پیوند
دو دل را کو به پیوند آشنا کردبه تیغ از یکدگر نتوان جدا کرد
و گر خواهد دو تن را نافراهمبه صد زنجیر نتوان بست با هم
چو تقدیر است ما را قطع پیوندرضا دادم به تقدیر خداوند
چو وقت آید که این غم بر سر آیدمراد از بام و بخت از در آید
تو نیز ای دوست کازار منت خوستچو روزی باشدم روزی شوی دوست
ز دوریت ار چه دورم از همه کامچو افتاده است می سازم به ناکام
فرستادی به سوی من نهانیسوادی پر ز آب زندگانی
مفرح نامهای کز ذوق آن رازامید مرده در تن زنده شد باز
دران پرسش که از یار کهن بودفراوان ز آرزومندی سخن بود
شدم زانگونه با دولت هم آغوشکه خود را کردم از دولت فراموش
کنیز اویم ار دارد عزیزموگر خواهد گذارد هم کنیزم
امید از دوستی ما را چنان بودکه خواهم با تو دائم هم عنان بود
ز آمیزش که دارد نور با نورنخواهی بودن از من یک زمان دور
گمان نفتاد کافتد خار خاریبه چشم دوستی زندک غباری
یقین شد کان وفا و مهربانیفریبی بود بهر من زیانی
و گر نه بر کس این تهمت توان بستکه خودمی نوشی و خوانی مرا مست
خود از پیمان من بیرون نهی گاممرا بر عکس بی پیمان نهی نام
کنی خود با هم آغوش دگر خوابدهی گوش من بی خواب را تاب
خود اندازی به بازار شکر شورز خوی تلخ با شیرین کنی زور
ز شیرین روزهٔ مریم کنی بیشپس از شکر گشائی روزهٔ خویش
چو از تنگ شکر برداشتی بندنکردی یاد شیرین شکر خند
ز تهمت بی گناهی را منه خارکه نه گل دید ازین بستان نه گلزار
دلش روزی که پهلوی من آمدنه من خواندم که خود سوی من آمد
کنون چندان که می رانم ز پیششتمنا بیش میبینم به خویشش
کسی کز بهر من کوشد به جانیگرش ندهم دلی باری زیانی
دل او چون مرا میخواهد و بسبلی خواهنده را خواهد همه کس
منم هر روز و این شبهای دی جورتو شب خوش خسب ای چون روز من دور
من ار صد بار خود را بر تو بندمچو باور نایدت بر خود چه خندم
همانم من کت اندر دل یقین استرها کن گو چنین باش ار چنین است
چه چاره چون چنین افتاد تقدیرترا روزی شکر بادا مرا شیر
چو نامه ختم شد پیک سبکخیزز شیرین بستد و دادش به پرویز
ملک زان گنج گوهر مهر برداشتعبارتهای شیرین در نظر داشت
فگنده پیچ پیچ نامه در پیشهمی خواند و همی پیچید بر خویش
چو در خود خورد شور این سخن رابشورانید غمهای کهن را
دلش از شور شیرین بی خبر گشتوزان شوریدگی شوریده برگشت
به یاران گفت در یابید کارمکه بودن بیش ازین طاقت ندارم
نه شیرین باشد از شیرینی کارکه شیرین یار و من دور از چنان یار
بدان عزم از بساط بزم برخاستجنیبت جست و ساز رفتن آراست