قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - قصیده
مرد همه جا سر کار بهشخص معطل خجل وخوار به
بهرهٔ مقصود چو بی رنج نیستکاهل بیکار به پیکار به
مرد که شبلی نشود گاه کارزو سگ بازار به مقدار به ...
زان تن کاهل که گل نازکستخارکش سوخته صد بار به ...
سرعت جاهل که سبک شد به راهاز کسل حامل اسفار به ...
دل که به گل ماند نیامد برونسنگ گرانست به دیوار به
پیر کمان پشت به عزلت نشستپور شتابنده به بلغار به ...
وانکه جوانیش زپیری به استخلوتش از صحبت اغیار به ...
مرغ که در بادیه خون ریز شدخار و خسش از گل و گلنار به
عشق خوشست ار همه باشد مجازلیک ز شهوت ره انکار به
گر نظر صدق به صنع خداستدیو به چشم از بت فرخار به
مرتبهٔ عشق چو بیچارگی استفخر بدین مرتبه ناچار به
مسکنت ارهست به پندار و کبرمسکنت از کبر ز پندار به
دون که بود باد سری درسرشبر سر او خاک به انبار به
وانکه بود خاک ره از حسن خلقچون گل کعبه شرف آثار به
سر مکش از گرد ره رهروانخاک حرم بر سر زوار به
مرد که گردن کشد از حکم پیرسیلیش از دیو ستمکار به
در حق میشی که رمید از شبانتربیت گرگ ستمکار به
نفس حرون گربه ریاضت برفتحبل متین بر سرش انبار به
زن دم اخلاص به طاعت از آنکزندگیت زین دم ابرار به
خرقهٔ تزویر که پوشد فقیردوخته از سوزن پندار به
ابر چه پوشد ضو خورشید راحلهٔ خورشید ز انوار به
طاعت اگر از پی مال و زر استکاسه که خاکیست نگونسار به
نزد معاشر که نباشد خسیسبرگ گل از تنگهٔ دینار به ...
از پی ظلم آنکه صبوحی کندنور نشاطش چو شب تار به ...
شربت نوشی که به ظالم دهندخون همان ظالم خونخوار به
فرض بجای آر و مجو بیش از آنکحرص کم از طاعت بسیار به
تن چو به خرمای کسان میل کرددام شکم دوخته از خار به ...
خواجه که از خون کسان خورد میاز قلم او نی و مزمار به
کی کند اندیشه روز حساب ؟تذکره آنرا که ز طور مار به
ور عطش فکر نبرد حریفاز چه زمزم خم خمار به
از سرشاخی که خورد آب غیرخوردن نار ازخورش نار به ...
ابر ببارد چو بگویی بباردست سخی زابر گهر بار به
گر تبر هیزم دیگ عطاستآن تبر از تیشهٔ نجار به ...
دیده که باشد به جفا تیز بینتیریش انداز که افگار به ...
نفس که در دل گهری از حیاستبر دو لب بسته صدف وار به
هر سخنی در محل خود نکوستزمزمه مرغ به گلزار به ...
بر جهلا جهل نکو تر ز پنددرد خر از داروی بیطار به
نام شه انجیر نه این شعر راکو به بهی از همه اشعار به ...