گنج

بخش ۱ - ساقی نامه

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۱ بیت
سرم خاک مستان فرخنده پیکه شویند نقش خرد را به می
فروشم چو من مست باشم خرابجهان خرد را به جام شراب
چو فتنه است فرهنگ فرزانگیخوشا وقت مستی و دیوانگی
هر آبی کز اندازه بیرون خورینیاری که یک شربه افزون خوری
وگر شربت زندگانی بودهم از خوردن پر گرانی بود
بجز می که بر بوی بیهوشیشنی سیر چندان که می‌نوشیش
بیا ساقی اندر قدح پی به پیبه عاشق نوازی فرو ریز می
مئی کو به عشق آشنایی دهدز تشویش خویشم رهایی دهد
بیا مطرب آن پرده‌های حکیمکزو گشت پوسیده عقل سلیم
نوازش چنان کن که جان نژندشود رسته زین عقل ناسودمند
بیا ساقیا درده آن خون خامکه شد قرة العین مستانش نام
چنان گوش من پر کن از بانگ نوشکه بیرون رود پند دانا ز گوش
بیا مطرب آن جرهٔ طفل وشچو طفلان به بر گیر و بنواز خوش
نوایی که تعلیم کرد از نخستبزن چوب تا باز گوید درست
بیا ساقی آن جام شادی فزایکه بنیاد غم را در آرد ز پای
به من ده که راحت به جانم دهدز خونابهٔ دهر امانم دهد
بیا مطرب آن بربط خوش نواکه بی مغزیش مغز را شد دوا
بزن تا که برباید از مغز هوشبه دل جان نو ریزد از راه گوش
بیا ساقی آن بادهٔ تلخ فامکه شیرینی عیش ریزد به کام
بده تا به شیرینی آرم به کارکه تلخی بسی دیدم از روزگار
بیا مطربا برکش آواز تردماغ مرا تر کن از ساز تر
روان کن که خشک است رود رباباز آن دست چون ابر باران آب
بیا ساقی آن شربت خوش گوارکزو بزم گردد چو خرم بهار
بده تا چو در تن در آرد توانگل زرد من زو شود ارغوان
بیا مطرب اسباب می کن تمامبدان ارغنون ساز طنبور نام
که گر چون عروسانش در بر نهیمی پر دهد از کدوی تهی
بیا ساقی آن بادهٔ چون عقیقکه هم کوثرش نام شد هم رحیق
فرو ریز تا چون به کشتی شودخراباتی از وی بهشتی شود
بیا مطرب آن چاشنی بخش روحکه هم صبح ازو خوش شود هم صبوح
فرو گوی و مجلس پر آوازه کندل و جان می‌خوارگان تازه کن
به جام طرب زنده کن جان پاککه محتاج جرعه است مرده به خاک
بیا ساقی آن گنج دان نشاطکه اندیشه را در نوردد بساط
بده تا نشاط سخن نو کنیمو زو مجلس آرای خسرو کنیم
بیا مطربا ساز کن چنگ رابه نالش درار آن پر آهنگ را
زهی گیر کز ذوق آواز ویحریفان نگردند محتاج می
بیا ساقی آن بادهٔ خوش گوارکه تا انده و غم نهم بر کنار
بیا ساقیا ارمغانی شرابکه محراب زرتشتیان شد ز باب
بده تا به مستی کنم خواب خوشکشم آتش غم بدان آب خوش
بیا مطرب آن چفته کز یک فغانکند زاهدان را به کوی مغان
چنان زن که آتش زند سینه راز سر نو کند داغ دیرینه را
بیا ساقی آن سلسبیل حیاتکه شوید همه تیرگیها ز ذات
بده تا چو منزل به خاکم کشدز آلایش خاک پاکم کشد
بیا مطرب آن علم باریک راکه روشن کند جان تاریک را
فرو گوی زانگونه سوزان و ترکه دستار عالم رباید ز سر
بیا ساقی آن کیمیای وجودکه بی همتان را درآرد به جود
به من ده که تا شادمانی کنمز گنج سخن دُر فشانی کنم
بیا مطربا مو به مو باز جویز موی کمانچه نوایی چو موی
که تا چون به مستان رسد ساز اوگوارا شود می ز آواز او
بیا ساقی آن جام دریا درونکزو گوهر مردم آید برون
بده تا نشاطی برون آردمبرو سنگ و گوهر برون آردم
بیا مطرب آن مایهٔ دل خوشیکه صوفی کند زو ملامت کشی
بگو تا دمی خرقه بازی کنمبه می دلق خود را نمازی کنم
بیا ساقی آن بادهٔ بی‌خمارفرو شوی زین جان خاکی غبار
که چون گم شود جان غمناک مننریزد کسی جرعه بر خاک من
بیا مطرب آواز برکش بلندبرون بر غم از سینه‌های نژند
ز سر نو کن آیین عشاق رابه غلغل درآر این کهن طاق را
بیا ساقی آن ساغر گرم خیزیکی جرعه بر خاک خسرو بریز
بیا ساقی آن می که کام من استبه من ده که در خورد جام من است
مرا با حریفان من نوش بادحریفان بد را فراموش باد
بیا مطربا ساز کن پرده رابسوز این دل عشق پرورده را
رسید از بتان جان خسرو به کامبه یک زخمه کن کار او را تمام