گنج

شمارهٔ ۴

قافیه: م۲۱ بیت
ای زده کوس شهنشاهی بر ایوان قدمهر دو عالم بر صفات هستیِ ذاتت علم
عاجز از درک کمالت عقل اصحاب خردقاصر از ذیل جلالت دست ارباب همم
از شراب رحمتت هر جرعه یی آب حیاتوز خرابات هوایت هر سفالی جام جم
انس و جان از جام شوقت سر به سرمست الستبحر و کان از فیض جودت غرق دریای نعم
از عطایت قطره گوهر بسته در کام صدفوز نهیبت خون دل افسرده در شاخ بقم
با نفاذ حکم توست از مهر و مه آویختهروز و شب قندیل سیم و زر بر این نیلی خیم
آن جهانداری تو کز خلوت سرای حکمتتدو سراپرده ست صبح و شام از نور و ظلم
بر در قصر جلالت پاسبانی بیش نیستشهسوار مهر یعنی خسرو انجم حشم
تا به گرد نقطهٔ امرت به سر گردد فلکراست چون پرگار کج رو کرده است از سر قدم
از سموم آتش قهر تو در صحرای چینخون دل می جوشد اندر ناف آهو دم به دم
از پی تسخیر دلها بسته دست قدرتتبر بیاض چهرهٔ خوبان ز مشگ چین رقم
دل ز تاب مهر روشن بهر آن شد صبح راکز ره صدق و صفا زد در ره شوقت قدم
تا کم و بیش از حساب سال و مه روشن شودمی شود هر ماه قرص مه به امرت بیش و کم
از هواداری لطفت کار سرو باغ راستوز تمنّای سجودت قامت محراب خم
کلک صنعت زان دهان دلبران را نقش بستکز وجود آن توان واقف شد از سرّ عدم
دوستان و دشمنان را گاه تشریف و عتابلطف و قهرت می دهد خاصیّت تریاق و سم
گه عزیزی را به یکدم می کنی خوار و ذلیلگاه خواری را همی سازی عزیز و محترم
بعد ازین ما و سرشک خون که فردا بر درتبیدلان را آبرویی نیست جز اشک ندم
گرچه غمگین اند خاص و عام از خوف گناهلیک چون لطف تو عام است از گنه کاری چه غم
پادشاها نیک و بد چون بندهٔ خاص تواندبر گناه جمله بخشای و بر این آشفته هم
بر خیالی خطّ عفوی کش که او دیوانه‌ای‌ستچون به دیوان حسابت نیست بر مجنون قلم