شماره ۱
ای وصل تو اعظم امانیسرمایه و عیش و کامرانی
گر بی تو به عمر جاودانییک لحظه زیم به شادمانی
یارب نخورم بر از جوانی
در بحر غمم فتاده مشکلکشتی رسدم دمی به ساحل
بر باد شدیم ز آتش دلشد آب دو چشمم خاک تن گل
افسوس تو حال ما ندانی
بی مهر رخ تو شام هجرانریزم چو سپهر خون به دامان
صد چاک کنم ز غم گریبانلیکن چو نمی رسد به سامان
مقصود چه سود خون فشانی؟
پیوسته چون غنچه می خورم خونهر گوشه رود ز دیده جیحون
دامن شده ز اشک سرخ گلگونبی قد تو لیک سرو موزون
ما را چه هوای گلستانی
گر زیسته ایم بی وصالتغرق عرقیم از خجالت
اما به دو ابروی هلالتاین نیست حیات بی جمالت
مرگی است به نام زندگانی
بی صبر و شکیب داشت یک چندخون دل ریش آرزومند
با هجر تو تا گرفت پیوندای من به خیال از تو خرسند
ببرید ز دوستان جانی
خالد ز دو دیده خون سارامی بار نهان و آشکارا
زان ابر نهال مدعا راشاداب همی نما خدا را
تا بار دهد همان که دانی
یارب به مجردان افلاکیا رب به شه سریر لولاک
از غیر تو رستگان بی باکپیش تو شفیع آورم تاک
بار دگرم بدو رسانی