غزل شماره ۵۱
خسروی دارم که کرده درگه مهمیز اولشگر جانها لگد کوب سم شبدیز او
چون نهد بر هم لب نازک، توان دیدن چو درعقد دندانها عیان از لعل قند آمیز او
گر کشد بر برگ گل مانی ز مشک تر رقمکی کشد تصویر روی و خط عنبر بیز او
در پس آئینه بتوان دید رویش را ز بسرخنه ها افتد در او از غمزه خونریز او
آنچه خار قاقمش با برگ نسرین می کنددل نخواهد دید هرگز از خدنگ تیز او
گر زدی خالد به شیرین عکس روی خسرومتنگ شکر میشدی بی شک دل پرویز او