گنج

بخش ۸۵ - جواب نامه فغفور چین به سام

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۹۰ بیت
به مشکاب آب چون مشک زد بر قلمزد از شام بر صبح صادق رقم
ریاحین فروش گلستان رازدر بوستان سخن کرد باز
به نام خداوند لیل و نهارکه از خاره خار آورد گل ز خار
کریم خطابخش روزی رسانپناه کسان و کس بی‌کسان
ز هفت اطلس چرخ زنگار کاربرآورده این بیضه زرنگار
به حکمش گهر جای در کان گرفتتن انس از آتش جان گرفت
بدان ای مه برج نیک‌اختریسپهرت هوادار و مه مشتری
اگرچه ز خورشید شد ذره‌تابولیکن نشاید شود آفتاب
مکش تیغ و گرمی مکن همچو مهرکه بر خاک راه اوفتی چون سپهر
کنون چون به دست آمدت گوهریشوی بحر اگر با شدت لنگری
زنی طعن و جوئی ز ما برترینباشد چنین کارها سرسری
هر آن کو ز دریا برآرد صدفبه لنگر مکر گوهر آرد به کف
تو در چین به چشم حقارت مبینکه در ناف آهو بود مشک چین
برین ابلق این شهسوار اجلز ماهی به یک دم رسد در وحل
گهی بلبل از باغ بر می‌خوردکه سالی به بویش به سر می‌برد
ترا در سراپرده گر اختریستکه این بنده را کمترین دختریست
اگر با وی از مهرگوئی سخننگویم که سال و مهی صبر کن
اگر زانکه باشد سزاوار توتو شه باشی و او پرستار تو
ولی هستم از خدمت امیدوارکه آری به مهدش به چین استوار
چو در آب، لولو و در دیده، نورچو در عرش، خورشید و در روضه، حور
به زرینه مهدش فرستی به چینسرش برفرازی به آئین دین
بدین برج بازش رسانی چو ماهکه بازش به یک مه رسانم به شاه
چو مهلت دهد شاه ترتیب کاربسازم به صد ریب و رنگ و نگار
تو فرزندی و تاج و تختم تراستکه جز با تو پیوند کردن خطاست
ترا نام پرسیدم از سرکشانبدادند از ویس ویسان نشان
بود سعد را این برادر پسرز چینش نژادست چنین سر به سر
تو چون کرده بودی نهان نام راچو دانست فغفور مر سام را
کنون چون که سام نریمان توئیمیان من و تو نباشد توئی
چو داماد من سام نیرم بودمرا حکم بر جمله عالم بود
مرا تا برآمد ازین دخت نامز یزدان جز اینم نبودست کام
که گردی خود از نسل جمشیدشاهبر ایوان من برفرازد کلاه
ز جمشید شاه سیامک نژادبه رویت ازین روی باشیم شاد
تو مخدومی و ما پرستار توتو مطلوبی و ماه طلبکار تو
ولیکن نباشد که همچون تو شاهکنی خانه شهریاران سیاه
فلک تا بروج بلنداختریمرا داده بر سروران سروری
به یغما نبردم کسی را به کیننخواهم که بدنام گردم ازین
نشاید یلانی که دین‌پرورندکه شهزادگان را به یغما برند
پریدختم آن لحظه میمون نبودکه یک لحظه از پرده بیرون نبود
خود انصاف ده باز کین چون بودکجا دختر از پرده بیرون بود
کسی را که دختر بود در حرمبود روز و شب غرق دریای غم
حکیم از همین نام دختر نبردکه ننگش بزرگست و اندیشه خورد
چه فرزند خوانی چو دیوانگانکه او یار گردد به بیگانگان
چه گویند شاهان که فغفور چینز برجش ببردند در ثمین
سزد گر بریزد ز گلبن گلیکه خندان شود پیش هر بلبلی
بزرگان دگر نام او چون برندکه عشاقش از پرده بیرون برند
کسی را پس پرده دختر مبادوگر نیز باشد بداختر مباد
چو دختر بیاید بکش در زمانکه تا ناورد ننگ بر دودمان
ولیکن چو این لحظه کار اوفتادخر از ره برون رفت و بار اوفتاد
بیا تا به هم بگذرانیم روزبه عشرت به پایان رسانیم روز
درآ سوی چین چون درخشنده مهرکه گردد به کام تو دور سپهر
گذارنده نامه فرخ دبیرچو فارغ شد از نقش چینی حریر
ببوسید و تا کرد و بر سر نهادپس آنگه به دستور فغفور داد
وزیر قلمزن بیاراستشبه مهر همایون بپیراستش
چو سوسن زبان‌آوری را بخواندکه در بزم شه در تواند فشاند
تو را گفت این نامه تحفه‌سانبه نزدیک سام نریمان رسان
رساننده نامه دل‌گشایبشد تا بر سام فرخنده‌رای
نوشته برون آورید از نهانبدادش بدان پهلوان جهان
دبیر آمد و نامه بر سام خواندچو بشنید مر سام حیران ماند
بدانست کان جمله مکر است و فناز آن‌رو که مردی نیاید ز زن
چراغ ارچه روشن کند خانه رابرافروزد ایوان و کاشانه را
چو در دامن اندازدت اخگریبماند ز جسم تو خاکستری
ز قلواد پرسید تدبیر کارکه نیکو نگه کن به تدبیر کار
چو در دامن اندازدت اخگریکه دارند با ما زبان‌آوری
به پاسخ چنین گفت دانای رازکه ای بر همه سرکشان سرفراز
ز دانش تو در ملک معنی سریز دانشوران جمله بالاتری
ندانم که این چرخ زنگارگوندگر تا چه آرد ز پرده برون
مرا بر دلست از فلک بارهاکه بسیار کردست این کارها
نه در هر صدف قطره گردد گهرنه از هر درختی توان خورد بر
اگر اژدها تحفه گنجت دهدمکن تکیه بر وی که رنجت دهد
اگر راستی خواهی از چین خطاستمخالف نگردد به هر پرده راست
ز گفتار فغفور چین سر بتابتوقع مدار از خطا بر صواب
چو بشنید مر سام فرخنده رایبه افسوس گفت این نه عقلست و رای
تو ای ماه آخر نپنداشتیکه از جنگ بهتر بود آشتی
نظر کن تو بر شمع مجلس فروزکه می‌خندد از خوش دلی تا به روز
چو او دشمن خویش در بر گرفتبه یک دم زدن کار از سر گرفت
به مجلس از آن جنگ بر سر فراختکه با زخم‌های مخالف بساخت
دم از مهر زد صبح روشن گهراز آن یافت بر ملک عالم ظفر
چو یاقوت می جام قوت است خیزمی لعل بر جام یاقوت ریز
بده باده تا چند ازین گفتگویبگدان قدح چند ازین جستجوی
بیا تا دمی طوف بستان کنیمچو می خنده بر می‌پرستان کنیم
چو دنیا ندارد وفا با کسیفتد مهر او هر زمان با خسی
خنک آنکه زین مایه دستش تهی استکه در ملک معنی گدائی شهی است
بخواه از می و گل مگر داد خویشکه بی می نمی‌آیدم یاد خویش
بخند ای لب غنچه در بوستانکه باشد بسی خالی از دوستان
بیا ای طرب ساز سازندگانکه تا جان ببازند بازندگان
بزن چنگ در پرده ساز دلکه از پرده بیرون شود راز دل
به پرده سرا بلبلا می‌سراکه پرده‌سرایان شدند از سرا
قدح گو به مجلس درافکن خروشکه رفتند مستان می‌کش ز هوش
برآر ای جرس ناله در کاروانکه محمل برون می‌برد ساربان
خروشان شو ای طبل بر پشت فیلکه برخاست آواز کوس از رحیل