گنج

بخش ۸۳ - فرار نمودن سام از پیکار و پناه بردن به دیر

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۱۳ بیت
همانگه بیفشرد بر اسب رانبرون آمد از لشکر بیکران
به قلواد گفت ای یل نامدارنگر تا چه بازی کند روزگار
ازین پرده نیلگون سرنگونندانم دگر ره چه آید برون
مگر مادر از بهر دردم بزادکه کس را چو من درد بر دل مباد
فلک با منش کینه از بهر چیستکه بر حال خویشم بباید گریست
مرا درد چند از پی هم رسیدکزان دردها گشته‌ام شنبلید
یکی درد هجران یار گزینکه بادا فدایش دل و جان و دین
دگر دور مانده ز یار و دیارفراق منوچهر فرخ تبار
چه گویم ز گردان ایران زمینبزرگان با تاج و تخت و نگین
که هر یک مرا چون برادر بدندگه رزم سوزنده آذر بدند
کنون از همه بدتر است رزمکارکه بر من سیه شد همه روزگار
ندیدم به گیتی بدینسان شکستز کینه همه باد دارم به دست
درین گفتگو بود سام دلیرکه فغفور چین اندر آمد چو شیر
گواژه همی زد به پی در سپاهپی کینه می‌تاخت فغفور شاه
جهانجوی قلواد و فرخنده سامبراندند که‌ پیکر تیزگام
بدان دشت، دیری کهن یافتنددر آن دیر دیرینه بشتافتند
چو کردند مانند سیاره سیرشدند از شرف طالع برج دیر
چو عیسی نهادند بر چرخ پایچو گوهر گرفتند بر سنگ جای
ز بامش چو مه سربرافراختنددر آن جلوه‌گه آشیان ساختند
در آن دیر بودند رهبان بسینیفکنده هرگز نظر بر کسی
چو دیدند زایشان نشان یافتندبدان دیر دیرینه بشتافتند
ز بهر پژوهش به پیش آمدندبدان هر دوان داستان‌ها زدند
که مانند مهر از هوا می‌رسیدبدین‌گونه گرم از کجا می‌رسید
همه راز خود سام پهلو نهفتپس آنگه برآورد آهنگ و گفت
دو موبدنژادیم و فرزین نسببه چین اوفتاده ز ملک عرب
چو سلطان سیاره خنجر گرفتزمین کوه تا کوه لشکر گرفت
برآمد به مه ناله کرنایدرآمد ز مه تا به ماهی ز جای
ز سم ستوران پرخاشجویبدین دیر فرخنده کردیم روی
مگر پاکمان در پناه آوردز ماهی به ایوان ماه آورد
درین گفتگو پهلو نیک‌خواهکه آمد دگرباره فغفور شاه
همه گرد بتخانه لشکر گرفتخروش سواران همه برگرفت
از افراز قلواد بر شد به پستحصار صنم‌خانه را در ببست
همانگه به خونریزی آورد رویاز آن‌ بت‌پرستان روان کرد جوی
از آن پس درآمد به بالای دیرچو سیاره می‌کرد در برج سیر
چو شب بود فغفور با لشکریفرود آمد و کینه شد اسپری
نخفتند آن شب دو آزاده خویبه درگاه دادارشان بود روی
زبان بهر خواهش بیاراستندهمی نیرو از دادگر خواستند
بگفتند کای داور آب و خاکنوانیم هر دو ز بیم هلاک
تو مپسند کز دست این کافرانبمانیم بیچاره و ناتوان
ببینم دگر روی آن دخت شاههمان قلوش گرد زرین کلاه
مر آن دیوزاده یل نامورکه از وی هراسان بود شیر نر
چو او چوبدست اندر آرد به جنگکه شه را به رزمش نباشد درنگ
زمان تا زمان می‌رسد شیر دلز رزمش شه چین و ماچین خجل
بگفتند با خود مر این داستانبخفتند با دیده خونفشان
چو رخساره بنمود از چرخ شیدسپاه شب از تیغ او سرکشید
نشست از بر پیل فغفور چینگران لشکرش هم درآمد به زین
به رسم گواژه یکی نامدارخروشید کای شاه خاوردیار
سزد گر برون آئی از بهر جنگکه شه را به رزمت نباشد درنگ
خروشید از باره سام دلیرکه اینک برون آمدم همچو شیر
بگفت این از افراز شد سوی پستبه که‌پیکر بادپا برنشست
در قلعه بگشاد قلواد گردبرون آمدند از پی دستبرد
به آن لشکر بیکران برزدندهمی بر سران گرز و خنجر زدند
گه صبح تا روز نیمی گذشتز دشمن فکندند بی حد ز دشت
نبدشان ز خصم ستیزنده باکسران را سپردند سر در مغاک
ز ناگه هوا همچنان گرم شدکه پولاد از گرمیش نرم شد
بماندند آن هر دو بیرون ز جابجستند نیرو همی از خدا
بگفتند کای داور کارسازتوئی آفریننده بی‌نیاز
به سختی ستمدیده را یاوریبه ما یاوری ده درین داوری
درین گفتگو بود کز روی دشتیکی گرد تیره نمودار گشت
سپه را سپهدار فرهنگ بوداز آن تیغ فرهنگ بی‌رنگ بود
برش قلوش یل همی راند بورچو آگاه گشتند از آن جنگ و شور
به یک ره علمها برافراختندپی رزم و کین تیغ را آختند
خروشنده شد دیوزاده چو شیربر شاه چین رفت از ره دلیر
چو با وی به کین شاه چین شد درشتبه ضربی که زد پیل شه را بکشت
سپاهش به یاری برانگیختندابا دیوزاده برآویختند
بیاورد قلوش به یاری سپاهپری‌دخت هم شد سوی رزمگاه
خبردار گردید فرخنده سامکه آمد ز ره طوطی خوش‌خرام
بسی شاد شد پهلوان جهانتو گفتی مگر تازه گشتش روان
قوی گشت از آن خوشدلی همچو کوهزمین زیر ستم ستورش ستوه
درآمد به میدان چو شیر نبردرسانید بر چرخ گردنده گرد
ز روی پری‌دخت گردید شادپس آنگه به جنگ‌آوران رو نهاد
گریزندگان نیز بازآمدندبه یاری پهلو فراز آمدند
نشست از بر اسب فغفور چینپر از دست و پا بود روی زمین
دلش بود از دیوزاده ستوهبرانگیخت هر سو به رزمش گروه
نیامد به فیروزیش هیچ بهردگر ره گریزنده شد سوی شهر
پس وی همی رفت فرهنگ رادهمانا نبودش ز آرام یاد
دمادم ز زخم گران چوبدستیلان را ز باره همی ساخت پست
دل شاه گشته از آن دردناککه از چوب گردان فکنده به خاک
همی گفت هرگز خردمند مردنجسته است با دیوزاده نبرد
به شهر اندر آمد شه کینه‌ورز بس بیم دل شهر را بست در
بتابید رخ دیوزاده به جنگبر پهلوان شد چو شرزه پلنگ
ببوسید پای جهان‌دیده سامرخش بوسه زد پهلو نیک‌نام
سراپرده و ساز فغفور شاهبه دست اندر آورد با پیل و گاه
همه جنگ و با ساز جنگی طغانکشیدند نزد جهان‌پهلوان
بر آن دشت لشکر بیاراستندکه دریافتند آنچه می‌خواستند
نشاندند بر تخت زر سام رابه بر درکشیدند آرام را
کشیدند بر دامن کوهسارسراپرده و خیمه زرنگار
فکندند تختی به بالاش زرز بهر پری‌دخت والاگهر
چو شد سرخوش از می گو کینه‌خواهدرآمد به خرگاه و بر شد به گاه
برافکند بر نسترن پرده راچمن کرده از رخ سراپرده را
گلش خنده بر برگ نسرین زدهلبش شور در جای شیرین زده
شکسته‌زا بروش دست کمانشده اژدهافش نفس در کمان
طبر زد غلام و شکر بنده‌اشهمه شور قند از شکرخنده‌اش
رخش رونق گلستان می‌شکستقدش پشت سرو روان می‌شکست
دهان را ز یاقوت لب قوت دادعقیقش طراوات به یاقوت داد
قمر را مهش دست بر جبهه بسترطب را لبش خار در پا شکست
ز گلگون رخان جام گلگون به خواستدل ریش وی از قدح لاله خواست
رخ از آتش می چو گل برفروختدل لاله از آتش غم بسوخت
ترنم‌نوازان پرده‌سرافکندند دستان به پرده‌سرا
خوش آن دم که در پرده سازند سازکنند از رخ دلبران پرده باز
چو رامشگران پرده بنواختندبتان پرده از رخ برانداختند
خوش آن دم که در بزم شاهنشهیکنند آهوی دلبران فرهی
خوش آن دم که نوشین لب باده‌نوشگهی نیش یادت کند گاه نوش
ولیکن بجو از جهان کام خویشکه گاهی چو نوش است و گاهی چو نیش
چو دانی که بر سر نگیرد قرارگرش میتوانی به شادی گذار
وز آن سو چو فغفور شد سوی شهرز پیکار و کین اندهش بود بهر
یکی هفته با سروران سپاهز بهر پسر شد فغانش به ماه
هم از بهر دختر دلش بود تنگهمی خواست کز ریوش آرد به چنگ
همان عالم‌افروز آگاه شدکه مه‌روی در خرگه شاه شد
دگر ره دلش پر زغم شد پریهمی بود در فکر حیلت‌گری
چو یک هفته در پیش مه بود سامبه هشتم چو باز یمن گشت رام
بیامد نشست از بر تخت زربرش دیوزاده فرو برده سر
نشستند در پای تختش سرانستادند در خدمتش سروران