بخش ۶۷ - جنگ سام با تکش و کشته شدن تکش به دست سام
روانش به پیکار کین رام شدکمندش به یال یلان دام شد
برانگیخت که پیکر تیزگامچو شیری خروشید بر خصم سام
ز خون غازه مالید بر روی خاکپراکنده از کشته یکسر مغاک
ادیم زمین را پر از کشته کردبه خون خاک را یکسر آغشته کرد
چو گردان چین زین خبر یافتندز دروازهها زود بشتافتند
سراسر به آن رزم گشتند رامنهادند سر سوی پیکار سام
غو جنگجویان بر افلاک شداز آن شیر را سر پر از خاک شد
ز دروازهها مردم بیشمارنهادند رخ سوی آن کارزار
برانگیخت سام دلاور سمندبیفکند از آن سرکشان مرد چند
ازو سروران روی برتافتندبه سوی تکش زود بشتافتند
تکش زان برآشفت بر مرد جنگبر سام شد خشتی او را به چنگ
بینداخت بر سام زان حربه دستهمی پشت دست دلاور بخست
برو تاخت که پیکر تیزگامخروشان چو تندر جهانجوی سام
یکی گرز از آنسان بزد بر سرشکه بنهفت بر خاک ره پیکرش
تکش را چو درکین سرآمد زمانیلان حمله کردند بر پهلوان
از انبوه لشکر بتوفید کوهوز آن گشت اندیشه را دل ستوه
چنان تیرباران سوی سام شدکه بر وی جهان چون یکی دام شد
چو گردید چرخ از بر او درشتاز آن لشکری سیصد و ده بکشت
ز بسیاری آن سپاه گروهدل سام یل شد از آن پر ستوه
یکی دیر بود اندر آن جایگاهکشیدی ابر چرخ و خورشید و ماه
که پور فریدون ورا کرده بودز سنگ و ز آهن برآورده بود
ولیکن کهن گشته بود آن بنایچو این کهنه ویران? تیره رای
چنین است ائین این چرخ دورکه گاهی نژند است و گاهی سرور
گهی شاد باشند گاهی نژندگهی ارجمند و گهی مستمند
که آباد کردی و گاهی خرابگهی همچو خاک و گهی همچو آب
چو آئین گیتی بدین سان بودهر آن کو خورد غم نه انسان بود
غرض این سخن پند و آئین بودخردمند را بهرهاش این بود
جهانپهلوان سام فرخنده رویبه نزدیک آن دیر شد نامجوی
چو اسبش فروماند در کین و سیرباستاد چون پیل در پیش دیر
به دیوار آن دیر چون داد پشتز سودا زدندیش زخمی درشت
ز یاد پریدخت سیمینعذارشده هر دم از دیدگان اشکبار
ز مژگان فرو ریختی آب گرمتکاور برانگیختی نرم نرم
دگرباره رفتی سوی رزم و کینگریزان ز بیمش سواران چین
که ناگه ز یک سوی آن رزمگاهیکی گرد شد تا به خورشید و ماه
شه چین بیامد پر از چین به رویبه گردش دلیران چنن جنگجوی
فراوان برو انجمن شد سپاههمه رزمجوی و همه کینهخواه
سواران سوی رزمگه تاختندپی رزم گردن برافراختند
همی خواست آید برش جنگجویابا او به کین رو درآرد به روی
شه چین به میدان درآمد دلیریکی نعره زد همچو غرنده شیر
به سام دلاور یکی بنگریدسبک تیغ تیز از میان برکشید
بدو گفت دستور کای شهریارخرد کار بند و مکن کارزار
چو گاه نبردست و کینآوریبه تدبیر رو کن پی داوری
همان تا کز ایدر روم سوی سامبه گفتار شیرینش آرم به دام
اگر از پریدخت گوید نشانبجویند پیکار او سرکشان
همه بازدارنددست از نبردکه او سوی زابل شتابد چو گرد
وگر زانکه سازد نهان راز رابه پرده زند هر دمی ساز را
سپه را بگو تا بر او برزنندبه یال و برش خنجر زر زنند
بر او هر یکی گر یکی مشت خاکبریزند آید به دام هلاک
پذیرفت گفتار دستور شاهنشد سوی پیکار آن کینهخواه
برانگیخت دستور، مرکب ز جایچو شد نزد آن مرد رزمآزمای
سپه را ز پیکار او کرد دوربدو گفت کای پهلو پیلزور
چرا رزمجوئی ز گردان چینچه خواهی تو در ملک توران زمین
تو هر چند باشی به کین پیل مستسپاه گشن کی توانی شکست
همان بهتر آید که این داوریگذاری و گیری ره چاکری
اگر سرکشی زان شوی دل نژندچو پستی گزینی شوی ارجمند
کسی دخت شاهان به یغما نبردهمان خود نگیرند این کار خورد
همان به که از رزم و کین روی خویشبتابی نسازی دل از جنگ ریش
چنین کار آسان نباید شمردچو خواهی شوی نامبردار گرد
همان به که از دختر شهریارنشان گوئی و کم کنی کارزار
بدو گفت سام ای سرافراز مردبه دارنده گنبد تیزگرد
بدان کو به خود داد چندین فروغکه دور است از مرد گفتن دروغ
بود راستی جمله گفتار مندروغ و کژی نیست کردار من
چو آن ماهچهره به من یار شدز ناگه جهان چون شب تار شد
یکی دست پیدا شد او را ربودنهان کردش از چشم من همچو دود
شد از دوریش دیدهام خونفشانهمی خواستم زو بیابم نشان
تکش آمد و رزمجو شد ز منابا او یکی نامدار انجمن
چو در رزم با وی درآویختمروانش به یک ضرب بگسیختم
سپه شد ز من یکسره کینهجویکنون خود شهنشه به من کرد روی
به تن در بپوشید ساز صلبز من میکند لاله رخ را طلب
مرا خود ز دوریش نبود توانهمان نیز هستم خلیده روان
اگر شاه چین جنگ پیش آوردشکست اندر آئین خویش آورد
مرا تا بود نیروی تن به جایسواران او را درآرم ز پای
وز آن پس که پرد روانم ز تنچو آگه شود شاه شمشیر زن
منوچهر آن شاه روشن روانسر سرکشان و پناه مهان
به پیش سپه قارن کینهکشقباد سرافراز با رای و هش
یل رزمجو دیوزاده که اونپیچد ز شیر نر آگاه او
همه شهر چین را به هم برزنندبه شاه و به کشورش آذر زنند
نه گنجش بماند نه تاج و نه تختبه بحر فنایش درآرند رخت
چو دستور بشنید این گفتگویهمان گه سوی شاه چین کرد روی
شنیده سراسر بدو باز گفتدل شاه با رزم گردید جفت
شنیدم ز داناپژوهان رازسخن آفرینان با نغمهساز
شه چین به هنگام پیکار و کینتن پیل جنگی زدی بر زمین
چو او رو نهادی سوی کارزاربرآوردی از نامداران دمار
سخن چون ز رزم نیا خواندهایمر او را همی کمهنر خواندهای
که گر شب در کین مر او را ببستببردش به ایران سرافکنده پست
به گیتی اگرچه مرا بد نیاولی دور بودی ازو کیمیا
اگر شاه ایران سوی من به جنگسپاه آورد گردم او را به جنگ
مر آن کینه را بازجویم نخستیکی تن نمانم از آن بوم رست
چو گفتار دستور بشنید شاهبه چشمش جهان گشت یکسر سیاه
فرود آمد از اسب و بر شد به پیلبرانگیخت پیل و هوا شد چو نیل
برآراستش تن به ساز نبردسوی جنگ او در زمان روی کرد
برانگیخت پیل و بر سام شدزبانش به گفتار خوش رام شد
به شیرینزبانی سخن راند پیشکه گفتی مگر هست با سام خویش
ازو دختر خود به چربی بجستبدو گفت سام آنچه گفتم درست
برآشفت فغفور از آن نامدارورا بدگهر گفت و تیره تبار
دگر گفت کز اصل بدگوهرینزیبد تو را در جهان سروری
ز گردان تو را سر برافراختمبر خویش جایت همی ساختم
تو خود باز تابیدی از بزم رویابا دختر من شدی مهرجوی
چو آگه شدم کردمت زیر بندکه از بند و زندان چو بینی گزند
دگر ره برآرم به گردون سرتدهم دختر و شاهی و افسرت
کنون چون خود از زیر بند گرانرها گشتی ای نامور پهلوان
نبایست با دختر من کمینگشودی ورا بردن از شهر چین
ببایست کآئی بر گاه منیکی سجده کردن به درگاه من
از آن پس تو را چون چنان دیدمیگناهت سراسر ببخشیدمی
سر ترا به دامادی خویشتنبه گردون رسانیدمی ز انجمن
کنون بازگو تا پریوش کجاستاگر پاسخ راست گوئی رواست
بدو گفت سام ای شهنشاه گردیکی دست مر دخترت را ببرد
همانا پری بود یا دیو بودو یا جادوی ناکس ریو بود
نباشد دروغ اندرین گفت منبه گیتی بود راستی جفت من
برآشفت فغفور و با سام گفتکه اکنون تنت را کنم در نهفت
نمانم که از جنگ من جان بریبه گفت دروغ و به حیلتگری
بدو گفت سام ای شه رزم سازبه من برمکن این چنین ترکتاز
مرا نام، سام نریمان بودنژادم ز نسل کریمان بود
تو با لشکر گشن و من یک سوارهمین دم نمایم تو را کارزار
برآشفت فغفور برگرد پیلز جنبش جهان گشت چون رود نیل