بخش ۵۱ - باز آمدن به سر داستان قلواد و قلوش
ولی نغمهساز گلستان رازنوا زین نشان کرد در پرده ساز
که چون سام فرخپی نامورز خاور به چین شد نهان رهسپر
که چون صبح نام آوران سپاهندیدند شه را بر افراز گاه
بگشتند بسیار در کوه و دشتنشان و پی شاه پیدا نگشت
بگشتند قلواد و قلوش بسینمیگفت راز نهانی کسی
چو از ره رسیدند زی بارگاهگرانمایه قلوش برآمد به گاه
از آن رسم شاهنشهی تازه شدهمه کشور از وی پرآوازه شد
چو دیدند کردار او را سرانسگالش گرفتند اندر نهان
که چون شاه ما در جهان رخ نهفتبه شاهی دگر کس چرا گشت جفت
بندیم ازین هر دو تن را به بندکه شاهی ازیشان نیاید پسند
دگر ره همه رو به صحرا کنیمکه شاهی ز نو نیز پیدا کنیم
شنید این سخن شمسه خاوریبگفتا نزیبد چنین داوری
بکوشید در خون این هر دو تنبپیچید زیشان سر انجمن
نپذرفت کس گفته شمسه هیچهمی رزم کردند هر یک بسیچ
سر از بهر کینه برافراختندزره زیر جامه نهان ساختند
چو نومید شد شمسه خاوریبپیچید بر خود از آن داوری
فرستاد کس نزد هر دو تنکه ای سروران سر انجمن
که گردان ز کین سر گران کردهاندزره زیر جامه نهان کردهاند
شما را برون رفت باید ز شهروگرنه ز اندوه یابید بهر
چو قلواد و قلوش خبر یافتندهمانگه سوی چاره بشتافتند
نهفتند تن را به ساز نبردنشستند بر باره تیز گرد
سران در رسیدند از بهر جنگبدان سرکشان شد جهان تار و تنگ
بسی تن بکشتند از آن جنگیاندر آخر گرفتند آن هردوان
سگالش گرفتند آن خودپسندببستند آن هر دو تن را به بند
از آن پس به شمسه کمین ساختندبه بندش ز ناگه درانداختند
از آن پس که و مه برون شد ز شهرکه گردند از شاه نو نیکبهر
سپردند ره چون سران سپاهنمودار شد دیوزاده ز راه
شنیدم که در دشت آوردگاهکه شد دور از پهلوان سپاه
فراوان بگشت او ز هر سو شتافتز سام دلاور نشانی نیافت
سرانجام از کارش آگاه شدز نخجیرگه زی شهنشاه شد
همه حال او با شهنشاه گفتشهنشاه از گفت او در شگفت
که بشتاب از حالش آگاه باشبه قلواد و قلوش نکوخواه باش
پیامی ز من بر به سام دلیرکه ای گرد شیرافکن شیرگیر
دو چشمم پرآبست و جان مستمندبه یاد تو ای پهلوان بلند
دمی شادمانی نبینم ز غماز آن رو که کردی دلم را نژند
برفتی و جانم ز هجرت بسوختچو آتش همه سینهام برفروخت
به هنگام بزم و تماشای باغبه نخجیرگاه و به هامون و راغ
ز مهر تو لافم به نزد کهانز وصف تو گویم به نزد مهان
تو در عشقبازی و من دلفگارتو در دلنوازی و من بیقرار
نمانده مرا طاقت دوریتدگر نیستم تاب محجوریت
روان سوی ایران درآ همچو بادکه با هم نشینیم در بزم شاد
که گیتی همیشه نماند به کسهمان به که شادی نمائیم و بس
شه تاجور آفریدون گردمرا با تو از روی یاری سپرد
که باشی به هر انجمن یار مننجوئی سر موئی آزار من
سپردی ره چین و ماچین و چینبرون گشتی از راه آئین و دین
به نقشی دل خویش دادی ز دستبه قید غزالی شدی پای بست
فراموش کردی همه کار منبجستی بدین گونه آزار من
امیدم به یزدان پروردگارکه روی تو بینم دگر آشکار
شوم تازه و خرم اندر جهانسرافراز گردم میان مهان
چو گفتار شاه اندر آمد به بندل دیوزاده بشد زین سخن
بپیچید سر در زمان ره بریدچنین تا به نزدیک دریا رسید
تن زنگیان دید افتاده خوارسخن کرد از باژبان خواستار
ز بربر نشان دلاور گرفتبه کشتی نشست و ره اندر گرفت
شه بربرش از نشان تا نشانکه شد سوی چین آن سر سرکشان
ز بربر شتابان به خاور رسیدنظر کرد و این لشکر گشن دید
سران را همی بود از وی شگفتازو هر کسی لب به دندان گرفت
که این دیو را چون شهنشه کنیمچگونه ز شاهیش آگه کنیم
که او را نشانیم بر روی تختبه بحر فنا اندر آریم رخت
ز ره دیوزاده برآمد چو بادنشان جست از سام فرخنژاد
کس او را نمیداد زین دو جوابدلش کرد بر رزم کردن شتاب
برآورد چوب و درآمد به چنگبرآن نامداران جهان کرد تنگ
یکی کارزاری نمود آن دلیرکه شد روی خورشید و مه همچو قیر
فغانش برآمد به چرخ بلنددو صد تن ز مردان خاور فکند
دلیران ز پیشش گریزان شدندچو وقت خزان برگریزان شدند
برآمد هیاهوی مردان جنگز هر سو شتابان از آن تیزچنگ
پشیمان شدند اندر آن کار خویشاز آن گونه کردار و افعال خویش
بگفتند این محنت و درد و غماز آن هر دو تن شد ابا ما ستم
به بند گرانشان فروبستهایمکه اکنون چو ایشان جگر خستهایم
دگرباره آن دیوزاده به جنگخروشید شد همچو غران پلنگ
همی گفت گر زانکه گردید رامدهیدم نشان سرافراز سام
بجویم نبرد و شوم رهسپراز ایدر به نزدیک آن نامور
وگر زانکه دارید رازش نهانسرآرم هماکنون شما را زمان
چو گفتار او سرکشان یافتندپس پاسخش جمله بشتافتند
بگفتند با وی که ای خویشکامنباشد بر ما نشانی ز سام
ولی شد بر شاه ما نوش، زهربه ره رو نهادیم یکسر ز شهر
مگر شاهی از نو پدید آوریمبر قفل بسته کلید آوریم
دو مرد آمد از راه ایران فرازیکی شد ز شاهنشهی سرفراز
دگر شد یکی پاک دستور اوهمانا درخشنده بد نور او
یکی روز شه رفت سوی شکارسواری همانا بدش خواستار
برو باز خورد و درآمد به شهرشهنشه ز شادی نمیداشت بهر
شبی رخ نهان کرد و شد ناپدیداز آن گشت رخسار ما شنلبید
از آن هر دو تن را یکی کارجویهمانا بپیچید از شاه روی
بدین سان به ناگه کمین ساختیمبه بند گرانشان درانداختیم
شتابان نهادیم رخ سوی راههمه یکسره آرزومند شاه
تو از ره بر ما فراز آمدیبه یکبارگی رزمساز آمدی
بکشتی همه مردمان سر به سرنترسیدی از داور دادگر
نشان جوئی از سام اندر جهاننشان زو نداریم اکنون بدان
رخ دیوزاده از آن برشگفتبدان سروران پاسخ آورد گفت
که نام شه خویش گوئید بازبدان تا بیابید از من جواز
چنین گفت هر کس که ای خویشکامچو شد شاه از ما نهان کرد نام
کنون نام سالار ما آن دو تنکه هستند در بند ایا رزمزن
به شهر اندر آ و پژوهش نماپژوهش چه سازی بر ما بیا
برو شادمان هر کجا کت سزاستتو گر شه نباشی به گیتی رواست
سبک دیوزاده درآمد به شهرز دیدار آن هر دو تن یافت بهر
از ایشان و از شمسه ماهوشجدا کرد بند آن گو کینه کش
سگالش ز سام دلاور گرفتبگفتند هر چیز رفت از شگفت
که او رخ نهان کرد پنهان زماهمانا روان شد به راه ختا
چو بشنید با لشکر خاوریبگفتا بمانید ازین داوری
مگردید ازین پس به پیکار رامکه شاه شما هست فرخنده سام
چو او رخ نهان کرد شد سوی چینبه قلوش سپارید تخت و نگین
بود پاک دستور قلواد رادچنین تا بیاید مرآن پاکزاد
مبادا که دیگر بجوئید جنگبه سر اندر آرید خوی پلنگ
بجوئید یکسر ز من کام رابدان تا بیارم ز چین سام را
وگرنه به دادار پروردگارنمانم به خاورزمین یک سوار
ازو درپذیرفت هر کس سخننمودند پیمان در آن انجمن
سبک دیوزاده ز خاور زمینپس سام یل رهسپر شد به چین