بخش ۲۰۳ - خبردار شدن سام از آمدن نهنکال
از آن رو سوی سام شد آگهیدگر پیش تسلیم با فرهی
که آمد نهنکال همچون نهنگبه پیکار تو تیز کرده دو چنگ
فرستاد فغفور چینش به کینشتابان درآمد دو ابرو به چین
بخندید از آن گفته سام سوارکه دارم سپاسی ز پروردگار
که او را گرفتم رها شد به بندرسانید بر لشکر من گزند
دلم بود از کین او خشمناککه نامد از آن دیو جنگی هلاک
به پای خود آمد کنون سوی مرگکه ریزد ز شاخ تن خویش برگ
همانا ز من نیست آگاه دیوکه آمد بدینگونه با مکر و ریو
من ایدون زمانی نهان میشومپریوار پنهان از آن میشوم
بگفت و نهان گشت سالار سامبشد در حرم پیش ماه تمام
بدان ماهپیکر همه بازگفتپریدخت از آن گفته چون گل شکفت
زمانی برآمد ازین گفتگویکه آمد همان دیو پرخاشجوی
غریونده برسان غران نهنگعمود گران را گرفته به چنگ
پری یکسر از وی گریزان شدندبه ماننده بید لرزان شدند
درآمد نهنکال در پیش شاههراسنده زان جن و دیو و سپاه
به پا خاست تسلیم در پیش دیوکه شاد آمدی ای جهاندار نیو
سر نره دیوان روی زمینبه فرمان تو مرز ماچین و چین
ز تخم کیوشان با زور دستکه چون پشه بودش برش پیل مست
نبودی به گیتی ورا کس همالتن مرگ در چنگ او پایمال
تو ماندی ازو یادگار از جهانسرافراز و بیدار و تخم مهان
نهنکال خوشحال شد زین سخنبخندید از آن گفته آن اهرمن
چو بنشست در بزم تسلیم شاهنگه کرد بر چهر رضوان چو ماه
همان شمسه ماهرو را بدیدیکی آه سرد از جگر برکشید
نهنکال بر شمسه شد مهرباندر آن بزم بگشاد ناگه زبان
چنین گفت کای شاه دیو و پرینداری نظیری تو در داوری
خردمند شاهی و با دستگاهابا گنج و با کشور و تخت و گاه
ولیکن مرا نیست هم در جهانهمالی دگر کس ز تخم مهان
مرا شاه فغفور یک چاکر استکه او را شهان جملگی چاکر است
منم پهلوان گرد فرخنده فرهمیشه ببسته به مردی کمر
نتابد کسی پیش بازوی منچو موم است که پیش نیروی من
مرا سال بر چار شد خود هزارکه هستم به میدان و هر کارزار
نهنگان نتابند در جنگ منفلک خیره گردد ز فرهنگ من
شنیدم که تو با سپاه گرانابا نره دیو و پریپیکران
سوی مرز چین آمدستی به جنگز کینه غریوان شدی چون پلنگ
همی شورش و فتنه آراستیپی رزم فغفور برخاستی
تو را چیست با شاه چین گفتگویبه خیره مشو پیش او رزمجوی
ز نیروی و پیکار اندیشه کنخردمندی این جایگه پیشه کن
دو کار است ایدر تو را پیش راهببین تا کدامت خوش آید بخواه
نخستین مر این جنگ کوتاه کنهمان سوی مغربزمین راه کن
دویم آنکه گر باشدت رای جنگخردمند باشی و با هوش و هنگ
بباید دگر کرد پیوند منکه من پادشاهم ابر اهرمن
جهانی سراسر به فرمان مراستهمه شرق و غربت به پیمان مر است
چو داری به من دختر خویش راز نو تازه کردی همه کیش را
پس آنگه من از بهر تو شاه چیندو دستش ببندم به میدان کین
بیارم ورا دست بسته برتبه گردنده گردون رسانم سرت
وگر غیر ازین رای دیگر کنیهمه گنج و لشکر بدین سر کنی
به پاسخ بدو گفت تسلیم شاهکه ما را بود مردی اندر سپاه
گر او را بود رای دختر دهمهمه دختر و گنج و افسر دهم
اگر رای ندهد نشاید که مندهم دختر خویش بر اهرمن
نهنکال گفتش که آن مرد کیستکه باید به فرمان و حکم تو زیست
بگو تا که او را چه نام است نامنژاد از که دارد مر آن خویشکام
چنین گفت تسلیم کان پهلوانبود پشت شاهان چراغ گوان
نهنگ دمان بچه اژدهاکه بگرفت در رزمگه ابرها
گشاینده شاه جم را طلسمبه رخسار بهرام بنوشته اسم
ز تخم نریمان و کورنگ شاهچو شهریست در دشت آوردگاه
یکی بندهای هست از کردگارکزو عوج بگریخت در کارزار
همان سام کو بست دست تو رابه خم اندر آورد شصت تو را
چو بشنید او نام فرخنده سامبلرزید بر خویش و بگذار گام
نهنکال تندید کو را شمردبه زشتی سپهدار را نام برد
که ناگه دلاور درآمد ز درخروشید ماننده شیر نر
گره در برو زد پر از خشم و قهرز دنبال چشمان فرو ریخت زهر
نهنکال چون سام یل را بدیدز اندیشه هوشش ز سر برپرید
به دل گفت کانجای بود دست سامگمانم که او را سر آمد به دام
دل اندر درونش طپیدن گرفتز سر هوش شومش پریدن گرفت
دلاور بدو گفت کای پرگزندچرا برشکستی تو زنجیر و بند
کنون مرگت آورد به سوی گوربرآورد از جان شوم تو شور
ببین دور گردون چها میکندکه دیگر تو را مبتلا میکند
به پاسخ بدو گفت آن بدگهرکه ای خیرهسر سام بیدادگر
مرا چون ببستی تو از حیله دستمرنج ار همی بند بر تو شکست
کنون گر بگیری مرا در نبردنخوانم دگر خویشتن را به مرد
بگفت و یکی حمله آورد سختبتندید بر سام فرخنده بخت
به چنگال بر پهلوان حمله کردکه شد روی خورشید رخشنده زرد
یکی خنجری برکشید از نیامدرآمد خروشان به پیکار سام
درانداخت خنجر بدان پهلوانبخندید از آن گرد روشن روان
بیازید و بگرفت دستش به دستبه نیرو درآمد چو پیلان مست
برون کرد خنجر ز چنگال دیوکه خیره شد از وی نهنکال دیو
بدان دیو جنگی یکی حمله کردکه تاریک شد چشمه لاجورد
به هم حمله کردند در بارگاهنظاره پری اندر آن جایگاه
به مشت و به کشتی درآویختندز هم خاک بر چشم هم ریختند
کشیدند صف اهرمن با پریتماشاکنان اندر آن داوری
دو پیل دمنده به هم همنبردرسانیده بر چرخ گردنده گرد
نهنکال میخواست تا شاخ خویشزند بر دلاور کند سینه ریش
بدانست آن چاره را پهلوانکه در حلیهسازیست دیو دمان
بیازید و بگرفت شاخش به دستبه نیرو درآمد ز بن برشکست
نهنکال پیچیده از تاب دردفرو ریخت از دیده خوناب زرد
امان خواست از شیر درنده دیوندادش سپهدار سالار نیو
به خاکش بمالید بسیار رویبنالید آن دیو پرخاشجوی
دلاور به یک دست بگرفت سربه دست دگر طوق آن بدگهر
بپیچید پایش به روی زمینبتندید چون تندر آن شیر کین
نهاد از بر گردنش پای خویشبجنبید سالار از جای خویش
یکی خنجر آبگون برکشیدتن دیو جنگی به خون درکشید
غریوی برآمد ز تسلیم شاهز شادی برافراخت بر مه کلاه
درانداخت خنجر بدان پهلوانبخندید از آن گرد روشن روان
بیازید و بگرفت دستش به دستبه نیرو درآمد چو پیلان مست
برون کرد خنجر ز چنگال دیوکه خیره شد از وی نهنکال دیو
بدان دیو جنگی یکی حمله کردکه تاریک شد چشمه لاجورد
به هم حمله کرد در بارگاهنظاره پری اندر آن جایگاه
به مشت و به کشتی درآویختندز هم خاک بر چشم هم ریختند
کشیدند صف اهرمن با پریتماشاکنان اندر آن داوری
دو پیل دمنده به هم همنبردرسانیده بر چرخ گردنده گرد
نهنکال میخواست تا شاخ خویشزند بر دلاور کند سینه ریش
بدانست آن چاره را پهلوانکه در حیلهسازیست دیو دمان
بیازید و بگرفت شاخش به دستبه نیرو درآمد ز بن برشکست
نهنکال پیچیده از تاب دردفرو ریخت از دیده خوناب زرد
امان خواست از شیر درنده دیوندادش سپهدار سالار نیو
به خاکش بمالید بسیار رویبنالید آن دیو پرخاشجوی
دلاور به یک دست بگرفت سربه دست دگر طوق آن بدگهر
بپیچید پایش به روی زمینبتندید چون تندر آن شیر کین
نهاد از بر گردنش پای خویشبجنبید سالار از جای خویش
یکی خنجر آبگون برکشیدتن دیو جنگی به خون درکشید
غریوی برآمد ز تسلیم شاهز شادی برافراخت بر مه کلاه
پریپیکران شادی انگیختندهمه لعل و یاقوت میریختند
ابر تارک سام کرده نثارکه فیروز گردید در کارزار
سپهبد نشست از بر گاه خویشبتان نوآئین مر او را به پیش
در خرمی در جهان باز شدهم خوشدلی با وی انباز شد
نوای دف و چنگ برشد به ماهبیاراست از نو دگر بارگاه
خبر شد به نزدیک فغفور چینکه کشته شد آن دیو بیداد و دین
بپیچید بر خویش فغفور سختبه دل گفت یکباره برگشت بخت
ندانم چه سازم بدین زابلیکه یازید بر چین دو دست یلی
در کاخم از دست او شد سیاهابر باد شد نام و تخت و کلاه
نشانه شدم در میان شهانبه بدنامی اندر کهان و مهان
که فغفور چین را چه آمد به سرز بیداد سام آن بد بدگهر
همی گفت و میریخت بر تاج خاکهمه جامه کرد از بر خویش چاک
بگفتند گردان ماچین و چینکه ای نامور شاه با داد و دین
چرا این همه خون دل میخوریتو را نیست چاره بجز داوری
سپهساز تا رای جنگ آوریمجهان بر بداندیش تنگ آوریم
دلش باز دادند لشکر همهکه سالاری و لشکری چون رمه
چرا غم خوری بهر سالار سامکه آخر درآید سر او به دام
گریزان شد از وی سیاهی زنگز شمشیر تیزش نکرده درنگ