بخش ۲۰۰ - کشتی گرفتن سام با ابرها
چو خورشید بر چرخ گردید راستهمه سایه وی را از آن بر بکاست
که بانگی برآمد غریوان چو ابرکه لرزید از آن نعره در پیشه ببر
که هان نامور سام فیروزگررسیدم به فرمان یک دادگر
مخور غم در اندیشه چندین مباشکه بر دیو جنگی سرآری معاش
اگر کوه آهن بود بدسگالکه با تو به میدان نباشد همال
تو را دادگر یار و فرخنده بختتن دشمنانت شود لخت لخت
جان را به درد آورد درد توخداگیر گردد هم آورد تو
چو بشنید آواز او سام نیوکه پیدا شد آنگاه فرهنگ دیو
کمندی و تیغی گرفته به دستدرآمد بر سام چون پیل مست
بدو گفت کای پهلوان جهانسر نامداران و فر مهان
اگر رزم سازی بدین بدنهادازین تیغ سازی ورا سر به باد
ازین خم ببندی بر و یال و بالزبون آید آن دیو برگشته حال
به پاسخ بدو گفت فرخنده سامکه یک دم به کشتی نهم پیش گام
سراپای میدان بگردم دمیوز آن پس دوائیست درمان همی
بگفت و میان بست از بهر زوربدان تا ببیند که چونست حور
ستایش نمود او به دادار پاکپس آنگه بزد دست بر روی خاک
پس آنگه بغرید بر ابرهابیا تا ببینی تو نراژدها
زمانی به کشتی بکوشیم سختببینیم تا بر که گردیده بخت
که را فره بخشد همی کردگارکه گردد ازین رزم چون خاک خوار
که افتد به نیروی کشتی به دشتنم مرگ سوی که خواهد گذشت
بیازید چنگال بر سوی سامبه کشتی همی پیش بنهاد گام
به مانند دریای چین بردمیداز آن ابرها گفت او را شنید
گره در برو زد بیامد چو کوهزمین زیر پایش سراسر ستوه
فرو کوفتند از بر رزم دستیکی اژدها و یکی پیل مست
گرفتند هم را به چنگال و چنگدویدند بر هم دو جنگی پلنگ
یکی زور زد بر تن سام شیرکه گفتی همین دم درآرد به زیر
سپهبد بپیچید و پایش گرفتوز آن پس درآمد بر او درشگفت
همی خواست کو را رباید زجایچو کوه گران دیو رزمآزمای
نجنبید از جا به نیروی ساماز آن زور واماند بازوی سام
بنالید بر پاک یزدان خداهمی گفت کای داور رهنما
من خسته را دستگیری بکنکه زورم نتابد برین اهرمن
ندیدم چنین دیو در روزگارفرو ماندم از رزم این نابکار
دم شوم این همچو نراژدهاستبه میدان کینه چو ابر بلاست
اگر تو نبخشی مرا فر و زورنباشد به بازوی من زور مور
نیاکان من از تو دیدند کامببخشای یکبار دیگر به سام
بگفت و بگرداند بر دیده آبدگر ره درآمد به سوی شتاب
به چنگال بدرید خفتان اوهمی بود در کینه جان او
به ناخن تن سام را خسته کردتو گفتی که بازوی او بسته کرد
روان گشت خون از تن پهلواناز آن خستگی گشت زار و نوان
در آن خستگی نامور رزمجوبجوشید چون شیر پرخاشجو
به دو دست بگرفت او را کمربه نیرو درآمد یل نامور
خدای جهان را همی یاد کردبه نیرو فکندش یل پاک مرد
به بالا برآورد بر گرد سربگرداند و زد بر زمین شیر نر
که لرزید از پیکر او زمیننشست از بر سینه آن لعین
دو دستش بپیچید و بر هم ببستکه فرهنگ دیو اندر آمد چو مست
پس آنگه سپردش به فرهنگ دیودر آن رزم برخاست از مه غریو
از آنجا بیامد به نزدیک ماهپری دخت خندان شد از رزمخواه
درافتاد در پای فرخنده سامبسی آفرین کرد بر نیکنام
گرفتند هم را دگر در کناربسی گریه کردند با هم به زار
خوشا بخت آن خسته ناتوانکه گیرد در آغوش سرو روان
پس از هجر در وصل گیرد قراربچیند گل وصل از روی یار
چو مرده که او باز جان یابدیز چنگال حسرت امان یابدی
گرفتش به بر همچو سرو سهیچو خسته که صحت بیابد همی
بسی راز گفتند از درد هجردل و جان بشستند از گرد هجر
خوش آن هجر کش وصل باشد ز پیچو مخمور کش دردهی جام می
بگشتند بسیار در کوهساربسی زر ویاقوت کردند بار
بیامد به نزدیک تسلیم شاهدلی شادمان و سری رزمخواه
پذیره شدندش پریپیکرانکشیدند صف از کران تا کران
بدیدند در بند او ابرهاگرفتار ماننده اژدها
بسی زر و گوهر برافشاندندبسی آفرینها بدو خواندند
که این رزم هرگز کس اندر جهاننکردست خود از کهان و مهان
نمانده است ما را مگر دادگرکه دشمن گرفتار و برگشته سر
به آسایش اندر جهان میخوریمهمی می ابا بربط و نی خوریم
نشستند یک هفته زان جایگاهبه هشتم بجنبید از جا سپاه
روارو درآمد ز دیو و پریجان شد تهی از غم داوری
نشاندند در هودج زرنگارپریدخت گلرخ چو خرمبهار
همان شمسه همراه و رضوان ماهپس و پشت او شد سواره سپاه
کشیدند آن دیو را همچو پیلزمین بد از آن دیو مانند نیل
گرفته سر بند فرهنگ دیوبرآورد از جان شومش غریو
به یک مه ز دریا گذشت آن سپاهچنین تا بر شهر تسلیم شاه
پس از هفته بگذشت آنجا روانبه انعار میراند آن پهلوان
چنین تا بیامد به سقلاب رومفرود آمد آنگه در آن مرز و بوم
بیامد قمرتاش با لشکرشبجنبید و پر شد همه کشورش
همه گنج سقلاب را پیشکشبیاورد در پیش سالار کش
دو ره صد هزار از یلان نبردهمه رختشان لعل و یاقوت زرد
به همراه سام سوار آمدندکمربسته در کارزار آمدند
غلامی نشاندند در مرز رومبراندند آنگه از آن مرز و بوم
وز آنجا بیامد سوی مرز چیندلی پر ز خشم و گره بر جبین
پس آگاهی آمد به فغفور شاهکه آمد سپهدار ایران سپاه
ابا لشکر جن و دیو و پریهمه نامداران با داوری
نگنجد سپه در جان فراخنه کهسار ماندست و نه برگ و شاخ
چو بشنید این گفته فغفور چینز ناراستی کارش آمد به چین
به کژی چو رو آوری ناگهانبه بخت خود آری همی گمرهان
بداندیش با خود کند دشمنیبکوشد به گفتار اهریمنی
همیشه توانی کجا راست باشهمه تخم خوبی ازین خاک پاش
چنین تا نبینی به گیتی بدیبد اهریمن است و نکو ایزدی
ز پیر خردمند بشنو تو پندکه باشد به گیتی تو را سودمند