گنج

بخش ۱۸۸ - رفتن سام با قلواد به کوه فناه

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۹ بیت
خروس سحر دانهای نجومچو برچید یکسر ازین سبز بوم
چو باز سفیده به پرواز شددر روشنی بر جهان باز شد
سپهبد بیاراست پس سازه رابه سر بر نهاده ز آهن کلاه
بدو گشت همراه قلواد شیرهمان گرد شاپور مرد دلیر
نشست انگهی سام بر پشت اسبچو بر چرخ گردنده آذرگشسب
به پدرود کردن گرفته کنارپس آنگه به در شد یل نامدار
بلد بود شاپور در راه سامبه کوه فنا زود برداشت گام
برفتند دو روز و دو شب به راهبه ناگه شبی پیش آمد سیاه
نه شب زنگی آدمی خوار بودو یا هندوی زشت کردار بود
در آن تیرگی سام نیرم‌نژادز صبح فروزنده می‌کرد یاد
که بر چرخ گم کرده خورشید راهکه گویا سیه گشت رخسار ماه
مرا هجر جانان سیاهی بس استچو هجران مرا دشمنی در پس است
همی گفت و می‌راند فرخنده سامنه آرام بودش به گیتی نه کام
به ناگاه فانوس آلی بدیدکه از دور بنمود کامد پدید
بپرسید از گرد شاپور شیرکه ای نامور گرد بسیار ویر
کجا باشد این نغز فانوس آلکزینسان درخشان بود چیست حال
بدو گفت آنگه که ای نامدارچو پرسیدی از من دمی گوش دار
یکی چشمه‌سار است در پیش کوهز خوبان مه‌رو گروها گروه
به نزدیک چشمه است شهر زنانهمه از پی مرد بر سر زنان
یکی پادشاهیست حورا به نامپری‌پیکر و دلبر و خوش‌خرام
هزاران هزارش بود لشکریولیکن زنانند همچون پری
نباشد یکی مرد اندر میانهمه دلبرانند پسته دهان
سر سال آیند برچشمه‌ساردرختی است آنجا پر از برگ و بار
بمالند تن را به شاخ درختز بویش بیفتند بیهوش سخت
چو با هوش آیند آن دلبراندرآیند در آب روشن روان
به فرمان یزدان بگیرند باربه یک سال زایند در آن دیار
چو زایند دختر بود بارشانبود همچنین سال و مه کارشان
اگر مرد بینند از ناگهانشتابند یکسر کهان و مهان
بگیرند و نزدیک حورا برندسر تخت او بر ثریا برند
همیشه بود در بر پادشاهرهائی نیابد دگر سال و ماه
چو شاه زنان گشت زان مرد سیردگر باز نوبت رسد بر وزیر
چنین تا ورا جان بود در بدنشب و روز باشد در آن انجمن
چنین تا ورا جان بود در بدندر آن شهر باشد گرفتار زن
شگفت آمدش سام از گفت اوبه نزدیک فانوس بنهاد رو
بدو گفت قلواد کای پهلوانمیان دلیران چراغ گوان
همایون نباشد در آنجا گذارکه گردد در آن شهر کار تو زار
به پاسخ بدو گفت فرخنده مردکه از شهر حورا برآریم گرد
همه راه بر ریگ باید زدنکه نه دل بماند بجا و نه تن
نهاده دل و جان به پروردگارکزو بود نیک و بد روزگار