گنج

بخش ۱۸۵ - لشکر کشیدن شداد به میدان و جنگ خرطوس با سام

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۱۸ بیت
چو از چادر صبح بادبانز دریای شب راند کشتی دمان
فلک خاک نکبت بدو ریخت پاکسر تاج و تختش درآمد به خاک
سپه گرد شد گرد او نیزه‌داراگر بشمری بود پانصد هزار
همه عادی از تخم شدادیاننشستند بر اسب آن عادیان
زمانه تو گفتی پر از کوه شدز گُرز و ز کوپال انبوه شد
ز آهن زمانه چو دریا شدهازو گرد چون موج بالا شده
ستور تکاور چو کشتی درویبه دریای خون اندر آن پویه پوی
کشیدند پیلان به میدان ردهبه زر جلشان یکسره آژده
ز خرطومشان کس نیابد رهاچو از کوه آید به زیر اژدها
چهل پیل با تخت زر صف کشیدزمین زیر پاشان شده ناپدید
به قلب اندر آن شاه شداد عاددلی پر ز آتش سری پر ز باد
به یک دست خرطوس بازوقویبه دست دگر ابرش پی‌قوی
سوای چو ساران جنگی نژادکه از اژدها زوش آمد به یاد
سراپا همه غرق آهن شدهتو گوئی که آهن ورا تن شده
دو دندان ورا همچو دندان پیلبه تن ژنده پیل و به چهره چو نیل
چو سام سپهدار زان سان بدیدکه شداد لشکر به هامون کشید
چنین گفت آنگه به تسلیم شاهکه صف را بیارای در رزمگاه
به یک دست سالار طنجه سپاهابا نامداران زرین کلاه
شستند بر اسب کندآورانبه گردن برآورده گُرز گران
سواران نیزه‌ور جنگجویبه میدان شداد بنهاده روی
به پیش اندر آن سام با رای و کامسوار جهان شیر فرخنده نام
به دست اندرش گُرزه گاوسارغریوان برآمد چو ابر بهار
فرستاده شداد کس پیش اوکه آن نامور جنگجو را بگو
که چندین چه جوئی ز مغرب زمینسرانجام کار اندر آئی ز زین
جهان خود سراسر ز من شد پدیدنشاید تو را تیغ بر من کشید
تو را آفریدم که در روزگاربه من باشی ای سام فرخنده یار
تو را آفریدم که فرمان بریبه یاری ابر زیر حکمم سری
کنون دشمن جان من گشته‌ایبه یک سوی نیکی فروهشته‌ای
بیندیش از خشم جان آفرینکه من کردگارم به روی زمین
تو را چیست زین گونه جستن مرادبویژه به نزدیک شداد عاد
مکن بد و گرنه شوی زین تباهز خشمم شوی همچو سنگ سیاه
جوانی بکن رحم بر خویشتننه سنگی نه آهن نه روئینه تن
سپاه فراوان به دشت اندر استدر و دشت مغرب همه لشکر است
اگر کوه آهن شوی در جهانکه آخر درآئی ز پا ناگهان
بمان به کزین رزم سر پرشتاببتابی ز میدان عنان غراب
سپاه تو را گنج و افسر دهمبه جای زرت جمله گوهر دهم
مبادا کزین گفته آئی به تنگکه گوئی بترسیدم از روز جنگ
نترسم من از رزم نر اژدهاز من دشمن من نگردد رها
فرستاده بشنید و آمد دوانهمه باز گفتش بدان پهلوان
چو سام سپهبد پیامش شنیدبخندید و گفتش که دیو پلید
مر این گفته‌ها را که شداد گفتکه هوش خردمند ازو شد شگفت
به پاسخ بگویش که ای زشت دیوندانسته‌ای فر کیهان خدیو
همان به که کوته کنی داوریز یزدان بجوئی همه داوری
وگر گفته من نیاری پسندنگردی به پیش خرد سربلند
کمربند در رزم و پیش آر جنگببین تا به یزدان ببینی تو هنگ
تو گوئی که من داورم در جهانز من شد همه آشکار و نهان
بیا تا به میدان نبرد آوریمبه خورشید رخشنده گرد آوریم
به میدان ببستی مرا گر دو دستازین راه زارم فکندی به پست
ستایش کنم مر تو را در جهاننیایش کنندت کهان و مهان
وگر نه به زیرت فکندم به دشتنهنگ دلیریم بر تو گذشت
من آنگه بدانم که در کارزارچه سازم به جان بدت کارزار
همه تخت و گنجت سراسر مراستهمه افسر و در و گوهر مراست
بجز رزم چاره‌ نداری به دستهم‌آورد تو ژنده پیل است مست
فرستاده بشنید گفتار سامسوی شاه شداد برداشت گام
همه هر چه بشنید یکسر بگفتبماندند ازو عادیان در شگفت
زبان برگشادند یکسر سرانکه ای تاجور شاه کندآوران
نترسم از سام نیرم به جنگاگر اژدها گردد او یا پلنگ
که از جان تنش را کنیم اسپریبگیریم گردش به انگشتری
سپاهست بسیار در پهن دشتبرو همچو شیران بباید گذشت
چو بشنید خرطوس بر کرد پیلزمانه شد از گرد او همچو نیل
چنین گفت شداد را بدگهرکه از پور نیرم نتابیم سر
تنش را بکوبم به گُرز گراننمانم نشانش ز جنگ‌آوران
تو اندیشه از بهر رزمش مدارکه هستی به مغرب زمین کردگار
به پاسخ بدو گفت شداد عادکه بخشیدمت رزم آن بدنژاد
سرش را بیاور به نزدیک منبرافروز این جان تاریک من
هر آن چیز خواهی ببخشم تو راچو خورشید تابان درخشم تو را
چو بشنید بر سوی میدان شتافتچو آتش به سوی نریمان شتافت
یکی نعره زد مرد و آورد خواستگهی سوی چپ شد گهی سوی راست
همی سام را خواست در رزمگاهبدان تا نماید هنر بر سپاه
بخندید ازو سام پرخاشجویبرافروخت مانند گلبرگ روی
غراب تکاور به میدان جهاندیکی ویله بر سوی کیوان رساند
که لرزید میدان ز آواز سامفلک خیره گردید از ساز سام
بدو گفت خرطوس کای بدنژادچه آئی به پیکار شداد عاد
سپاه فراوان و تو اندکینتابی به میدان ایشان یکی
به خیره بتازی به پیکار مرگنهی بر تن خویشتن بار مرگ
مرا نام خرطوس جنگی شناسکه از نره شیران ندارم هراس
بسی را که گشتم در آوردگاهجهان تیره کردم به هر رزمخواه
کنون نوبت تست در کارزارکه از جان شومت برآرم دمار
برآشفت ازو سام چون نره شیربغرید بر خویش مرد دلیر
نکرده بدو نیک با او سخنبجز رزم پاسخ نیفکند بن
پس آنگاه خرطوس بازو گشادیکی گُرز زد بر سر پاک زاد
کزو سام نیرم نشد باخبربدو گفت کای کافر بدگهر
بدین زور بازو شتابی به جنگتنت را برآری به کام نهنگ
بگفت و بیازید چنگال شیرچو شیری که آید به نخجیرگیر
کمربند خرطوس بگرفت یلتن او درآمد به چنگ اجل
ز اسبش همان دم به نیرو ربودجهان پیش خرطوس شد همچو دود
سپهدار او را به سر درکشیدیکی نعره‌ای از جگر برکشید
به یک دست شمشیر زهر آبداربرآورد در عرصه کارزار
خدای جهان را بسی یاد کردسوی لشکر عادیان عزم کرد
بزد خویشتن را به قلب سپاهجهان را سیه کرد بر کینه‌خواه
بدو لشکری جملگی حمله کردبرآمد ز هر سوی گرد نبرد
کمان‌ها ز هر گوشه افراختندفراوان بدو تیر انداختند
ز پیکانشان چرخ بدحال شدوزو جسم خرطوس غربال شد
بپوشید روی فلک پر تیرتو گفتی که تیر اندر افتاد زیر
به هر سو چو زنبور تیر خدنگببارید بر پهلو تیزچنگ
ولی سام مانند نر اژدهاکزو جان گردان نیابد رها
به نیروی بازو و شمشیر تیزبرآورد از دشمنان رستخیز
سر سروران هر طرف همچو گویشدی دست و پاشان چو چوگان و گوی
ز اندیشه پهلو صف شکنشده جان شیران گریزان ز تن
زمانه همه موج خود در گرفتزمین چادر خون به سر در گرفت
از آن رزم و پیکار و آن گیر و دارتن زشت خرطوس در کارزار
تو گفتی که از تیر آورد پرو یا بیشه شیر شد بدگهر
بیفکندش آنگاه بر روی خاکتن از تیر و شمشیر شد چاک چاک
سپهبد به میدان آن عادیانبیفکند بسیار شدادیان
چو نهصد تن از تخمه شهریارز شمشیر تیزش بیفکند خوار
که ناگاه سام دلاور چو بادبیامد به نزدیک شداد عاد
به تندی بدو گفت کای زشت دیوکشیده سر از رای کیهان خدیو
ندانسته یزدان دادار راسیه کرده بر جان خود کار را
همی لاف پروردگاری زنیتن خود بدین تیغ کاری زنی
مرا هم‌چنین داور دادگرفرستاد تا روزت آرم به سر
چگوئی کنون اندرین دشت جنگکه شد روزت از تیغ من تار و تنگ
مگر آن که زین گونه گردی تو بازبه یزدان شناسی شوی سرفراز
ستایش کنی ایزد پاک راکه افراشت زین گونه افلاک را
به قدرت زمین و زمان آفریدهمان برتن خسته جان آفرید
پس آنگه تو را سوی ایران برمبه درگاه شاه دلیران برم
به پیش منوچهر آزاده رابه درگاه دادار افتاده را
بدان فر و فرهنگ و با تاج و تختبه یزدان شناسی شده نیک‌بخت
بیابی ازو تخت و گنج و سپاهپس آنگه به مغرب شناسی ز راه