بخش ۱۷۴ - آمدن عوج به میدان و جنگ کردن با قلواد
سپیده بغرید عوج پلیدچنین کرد آواز سوی شدید
که فرمای تا لشکری صف کشندز نیرو همه شعله تف کشند
که امروز من اندرین دشت جنگبکوشم چو مردان کین بیدرنگ
ببینی که سام نریمان رادچگونه دهم پیکر او به باد
بگفت این و کشتی می درکشیدچو دریای عمان همی بردمید
برآمد غو کوس و بانگ نفیربپیچید آن بانگ در گوش شیر
ز که سر پلنگ و ز دریا نهنگنجنبید آسیمه از بیم جنگ
زمانه دگر ره درآمد به جوشز بوق دمنده بدرید گوش
ز شیپور و آواز زرینه خمزمین و زمان گشت یکباره کم
زمین از پی پیل برکنده شدبساطی ز خون باز افکنده شد
درختی ز هر سو شد افراختهیکی طرح ماتم درانداخته
شده آسمان زرد و سرخ و بنفشزمین سر به سر زیر زرینهکفش
پسش لشکر عادیان بیشمارگرفته به نیزه در کارزار
بشد عوج بر میمنه جایگیرپس و پشت او لشکری همچو قیر
سوی میسره رفت پس قهقهامتو گفتی هژبریست اندر کنام
سوی قلبگه رفت جنگی شدیدزمانه ز گردش بشد ناپدید
جهان شد سیه از کران تا کرانز بس مرد جنگی و گرز گران
نبد مور را راه بر دشت جنگز بس نره دیوان کمربسته تنگ
از آن روی نوشاد و طنجه سپاهکشیدند بر دشت آوردگاه
به یک سوی تسلیم شه جای کرددرفش پریپیکرش پای کرد
پس و پشت او جای دیو و پریگره بر جبین سر پر از داوری
ابر میمنه لشکرش صف کشیدکه از مهر تابنده او تف کشید
چو نوشاد و طنجه سوی میسرهستاده به میدان گرگ و بره
به قلب اندر آن سام جنگی سپاهبه پشت غراب تکاور به جا
دو لشکر بدین رزماندر جهانندیده کسی از کهان و مهان
اجل در گریز و قضا در ستیزقدر پرنهیب و جهان رستخیز
چو سام سپهبد چنان کار دیدجهان را از آن لشکری تار دید
بنالید بر داور کردگارازو خواست فیروزی کارزار
که با عوج جنگی نبرد آوردبدان تا سرش زیر گرد آورد
یکی نعره برداشت بر دشت جنگکه لرزید در آب دریا نهنگ
بپیچید آواز بر آسمانزمین جست از پیکر او امان
چو بشنید آن نعره سام، عوجیکی نعره زد آن پلید لجوج
که شد روی گیتی سراسر خرابنه خشکی بماند و نه دریای آب
نه مرغ و نه ماه ی نه دیو و نه ددجهان پاک شد از همه نیک و بد
نبودی اگر سام یزدان پرستاز آن نعره میگشت با خاک پست
چنین گفت کز سام نیرمنژادکه در رزم آرد به آورد یاد
همی مرد جوید میان دو صفز کینه به لبها برآورده کف
گهی رزم جوید همی ز ابرهاشتابد گهی سوی نر اژدها
طلسمات را گاه بر هم زندبجز روز آورد دم کم زند
نیارد به روی خودش گاه رزمهمی رزم جوید به هنگام بزم
درآید ببیند که چون است جنگکه تا اندر آید سرش زیر سنگ
سپهبد چو بشنید آواز اوبدان برز و بالا و آن ساز او
چنین گفت با لشکری پهلوانکه ای نامداران روشن روان
ندیدست گرشسب ازین گونه جنگنه بابم نریمان فیروزچنگ
نه جمشید و طهمورث دیوبندچنین دیو ناورد کس در کمند
نگیرد کس این را به بازوی زورمگر چرخ گردون دهد فر و زور
نبودست این را کسی هم نبردبدینگونه بالا ندیدست مرد
مگر آفریننده روزگارمرا یار باشد درین کارزار
وگرنه بدین هیکل و زور و فرکجا دست یابم بدین خیره سر
دو صد همچو من تا کمربند اوستچنین قد و ترکیب در بند اوست
نه چرخ و نه اختر نه ماه و نه شیدندیده بدین سان دلیر پلید
نه آدم نه جنی نه دیو و پرینباشد بدین تندی و داوری
به حکمت مر این را جهان آفرینهمی خلق کردش به روی زمین
که تا پند گیرند پیر و جوانپرستش کنندش ورا بیگمان
بدو گفت قلواد روشن روانکه ای سام فرخنده پهلوان
به یزدان گیتی و بر جان شاهبه تخت و نگین و به گنج و سپاه
به جان پریدخت سیمینعذاربه بخت و به مردیت ای نامدار
به خاک نریمان و گرشسب شیرکه چون او نبوده به مردی دلیر
که یک دم درین جایگه کن درنگکه با عوج من اندر آیم به جنگ
زمانی درآیم به آوردگاهپس آنگه ورا تو به آورد خواه
بدو سام فرخنده پهلوانچنین گفت کای گرد روشنروان
نتابی تو با عوج در روز جنگبدو چرخ گردون نیارد درنگ
مبادا تنت را گزندی رسدوز آن بر دل من نژندی رسد
ببوسید قلواد پس پای سامبدو داد دستور گرد تمام
برانگیخت قلواد چرمه ز جادرآمد ز میدان رزمآزما
خروشنده مانند آذرگشسبسپر بر کتف بود بر پشت اسب
یکی نعرهای از جگر برکشیدکه ای عوج بدبخت شوم پلید
بدین فر و بالا ندانی خدابسی غره گشتی بدین دست و پا
درآ سوی آورد و پیکار بینکه چونند ایرانیان روز کین
بگفت و به هر سوی آورد خواستازیشان یکی نامور مرد خواست
چو آواز او عوج نشنید هیچولی رزم را کرد در دم بسیج
درآمد به میدان در آن دست و یالکه هرگز نبودش به گیتی همال
دو تا گشت و نزدیک شد بر زمینبه قلواد گفت ای سوار گزین
توئی سام فرخنده نامدارکه داری سر شورش کارزار
شنیدم به گیتی بسی نام توبسی دیو افتاده بر دام تو
توئی عاشق دخت فغفور چینتو کشتی مکوکال را روز کین
تو بستی نهنکال را هر دو دستز تو ارقم دیو گردید پست
به بازو تو بشکستی اندر طلسمنوشتی به خورشید تابنده اسم
بدو گفت آری منم گرد سامنشانست هر جا مرا نیز نام
ببینی همین دم به تیر و کمانچگونه سر آرم تو را من امان
بخندید ازو عوج و خیره بماندبه شدادیان پس درشتی براند
که این است سام نریمان گردکه دارد به گیتی بسی دستبرد
جهاندیده قلواد در دم کمانبه زه کرد و شد خیره بر بدگمان
خدنگی گزین کرد الماس سربرو از عقابان جنگی سه پر
بپیوست بر چرخ و اندر کشیدسوی عوج آنگه کمین بردمید
چو بگشاد آن تیر رزمآزمازدش تیر ناگه به انگشت پا
کشید اندر آن عوج کای بدگهرچه آید به جانم ز تیرت خطر
دگر تیر بگشاد قلواد شیربه پایش نشد کارگر هیچ تیر
به نیرو درآمد ستورش جهاندبه صد جهد بر پشت پایش رساند
بیازید چنگال عوج دژمبجوشید مانند روئینه خم
گرفتش دم اسب و از جا ربودجهان پیش قلواد شد همچو دود
به اسبش به گردون یکی برفراشتچو بردش ازو اسب را بازداشت
بغلطید و از اسب آمد به زیردگرباره بگرفت قلواد شیر
ولی پیکر بارگی گشت خوردگرفتار گردید قلواد گرد
بینداخت او را به سوی سپاهببستند دستش در آوردگاه
ببردند او را به نزد شدیدتن اززخم لرزان به کردار بید
چو سام آنچنان دید پیکار جنگبغرید برسان غران پلنگ
چنین گفت کین بدرگ بدسگالبه گیتی ندارد کسی را همال
شگفتی بلائی است این شوربختتن کوه دارد دو بازوی سخت
چهار است فرهنگ بالای اودو فرسنگ بد نیز پهنای او
به لشکر چنین گفت فرخنده سامکه ای نره شیران جنگی تمام
سپه را بدارید یک دم به جاکه تا من شوم سوی این سرگرا
بگردم بدانم سرانجام چیستدرین دشت آورد پیکار کیست
اگر فر یزدان بود یار منکه تا من شوم سوی این اهرمن
جهان را بپردازم از جان عوجبسازم به شمشیر درمان عوج
ندارم به بالای او دسترسپناهم به یزدان فریاد رس
بدو گفت رحمان اخترشناسکه از عوج بر دل مبادا هراس
تو را اختر و بخت زورآورستکه دادار یزدان تو را یاورست
تن عوج از تو گریزان شودز بیمت پی و پوست ریزان شود
بترسد ز تو چشمش اندر نبردز تیغ تو گردد تنش لاجورد
برانگیخت سام دلاور غرابتو گفتی نهنگی درآمد ز آب
سراپا به ساز طلسمات جمزمانه ز بیمش شده دل دژم
همی رعدآسا یکی نعره کردکه پیچید بر گنبد لاجورد
منم پور نیرم سپهدار سامیل زابلستان گسترده دام
شناسند مرا نام، چرخ بلندکه چون رزم سازم به خم کمند
خمیده سپهر از کمان من استستاره سر این سنان من است
شناسد زمانه همه درد منخداگیر گردد همآورد من
به نیروی یزدان جان آفریننتابند کس پیشم اندر زمین