گنج

بخش ۱۷۲ - نبرد سام با طلاج و کشته شدن طلاج

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۳۳ بیت
چو طلاج بشنید ازو گشت زردبدانست آن تیغ را در نبرد
نشان بود آن تیغ اندر جهانمیان کهان و میان جهان
بلرزید طلاج بر دشت جنگچو آن تیغ را دید گردید تنگ
بدانست کامد مر او را اجلرهائی نیابد ز چنگال یل
بدو گفت کای پهلوان سام شیریکی پند بشنو ز من یاد گیر
که ز بهر تو سودمند آمدستز بهر خردمند پند آمدست
تو را با شدید آشنائی دهمازین آشنا روشنائی دهم
میان را ز کینه یکی باز کنسوی ساغر و باده آغاز کن
دمی زندگانی به شاهی گذارکه گیتی سپنج است و ناپایدار
برم من تو را نزد شداد عادببینی خداوند با رای و داد
به تن کوه البرز خود رود نیلپس آنگه کند مر تو را جبرئیل
نیارد به روی تو این داوریببخشد تو را جای پیغمبری
به گیتی شوی سرفراز از یلانچه کوشی تو از بهر ایرانیان
منوچهر سالار تخت و کلاهنبخشد تو را آن قدر مال و جاه
از آن پس سپاهت فراوان شودهمه دشمنت زار و بیجان شود
نیابد به گیتی کسی پیش توچو شداد عادی بود خویش تو
یکی دخترش باشد او ماهروبسی دلربا و بسی نیک‌خو
به بالا چو سرو و به رخ چون بهاربه خوبی بسان بت قندهار
ز خوبی به خورشید نارد نگاهجهان تیره سازد به چشم سیاه
بود نام او ماه زرین نقابنتابد به پیش رخش آفتاب
ز بهر تواش خواستاری کنمدرین کار من استواری کنم
پری‌دخت را نام دیگر مبربنه دل بر این مرز و این بوم و بر
بخندید سام و بدو گفت بسپناهم به یزدان فریادرس
که جز او ندانم خدای دگرکه او بنده را می‌دهد زور و فر
به فرمان رای جهان کردگارز شداد عادی برآرم دمار
یکی را نمانم به گیتی نشانبه میدان کنم جمله را سرفشان
دگر آنکه گفتی منوچهر شاهگذار و بیا نزد جادو سپاه
منوچهر، دادار را پیرو استبه روی جهان شهریار نو است
پدر بر پدر صاحب تاج و تختهمه نیک‌خواه و همه نیک‌بخت
نیاکان من نزدشان چون رهیبه سر برنهاده کلاه مهی
چسان من ازو روی گردان شومبه سوی شدید پرافسون شوم
بیایم به نزدیک شداد عادز بهر یکی دخت ناپاک زاد
هزاران چو شداد و زرین‌نقاببه قربان آن دلبر کامیاب
که نامش پری‌دخت مه پیکر استسر سروران را همه سرور است
من از بهر او جان و دل داده‌امبه گیتی چنین زار افتاده‌ام
نه لشکر نه کشور نه تخت و کلاهنخواهم مگر دخت فغفورشاه
نترسم ز عوج و ز شداد عادنه از جادویان بد بدنژاد
به فرمان یزدان جان آفریننمانم یکی را به روی زمین
بدو گفت طلاج کای شیر زوشنکردی به پند خردمند گوش
کنون جنگ پیش آر و هرزه مگواگر مرد رزمی درآ رو به رو
تو نازی به شمشیر جمشید جمکه تندی نمائی همی دم به دم
به فرمان شداد کیهان خدیوبرآرم ز جانت همین دم غریو
جهان را کنم پیش چشمت سیاهکه دیگر نیائی به آوردگاه
بگفت و همانگه ز آهن ربابرآورد آمد سوی سرگرا
به یک دست آهن، به یک دست مارسیه شد همه روی گیتی چو قار
یکی مار زد از پلنگ از نهیبکه کوه اندر آمد ز بالا به شیب
دگرباره میدان آوردگاهاز آن دود و دم شد سراسر سیاه
چو سام آنچنان دید شد در شگفتجهان‌آفرین را نیایش گرفت
سپهبد همان تیغ جمشید جمکزو بود مرگ رسیده دژم
برآورد شمشیر را از غلافدو نیمه شد از بیم او کوه قاف
سپر بر سرآورد طلاج دیوزبانش پر از تنبل و رنگ و ریو
بزد بر سر تیغ زهر آبدارکه آهن‌ربا را ببرید خوار
از آن پس سر و ترک او را بتافتبدزدید سر را ز پیشش شتافت
گریزان سوی عوج بنهاد روبدو گفت این است یل رزمجو
همین است ای عوج پور عنقبخندید و خنده‌اش بشد بر افق
نگه کرد بر سام چون بنگریدبه چشمش نیامد مر آن پاک دید
چنین گفت کاین است سام سوارکه از بیم او تیره شد روزگار
جهانی پر آوازه اوست و بسهمه رزم او بینم از پیش و بس
چه باشد مر این کودک بدنژادکه آید به پیکار شداد عاد
ازو عادیان را بود ترس و بیمدل جنگجویان شده بر دو نیم
ندانم ازین کمتری در جهانچرا ناله دارید اندر نهان
همین دم مر این سام رزم‌آزمایبگیرم بر اندازمش بر سمای
کنم گم ورا نام در روزگارمترسید چندین ز سام سوار
درین گفتگو بود عوج پلیدکه ناگاه بانگی چو تندر شنید
نگه کرد پس عوج بر سام یلیلی دید مانند شخص اجل
سراپا در آهن نهان کرده بودبه گیتی همه قصد جان کرده بود
به بالا چو سرو و به تن نره‌شیربه تن کوه‌پیکر به بازو دلیر
رخی دید ماننده گلستاننهنگی به دریای زابلستان
به گرد گلش سنبل عنبرینبنفشه فروشان بازار چین
همه مشک بر روی گل ریختهبه لاله همه عنبر آمیخته
دماغ جهان از خطش مشک بویهمی وام کرده ازو مشک، بوی
جوانی به آئین طهمورثیبه بالا و پنها کیامورثی
چو گرشسب بازو چو نیرم به زوربه صولت نهنگ و به چهره چو حور
به فر فریدون شه ارجمندبه مردی چو طهمورث دیوبند
چو عوج آنچنان چهره و برز دیدبه کوپال و مردیش پرگرز دید
بتندید از سام پور عنقکه از روی او نور کردی تتق
سپهبد به ماننده پیل مستهمان دم گرفت تیغ جم را به دست
سپر بر سر دست گرد دلیربغرید برسان غرنده شیر
بگفتا منم پور نیرم‌نژادهمیشه ز دادار دارم به یاد
ندارم بجز دادگر یک خدایکه او هست نیکی ده و رهنمای
ازویست مردی و مردان جنگازو چرخ گردیده فیروزه رنگ
به شداد عاد آن بد بدنژادکه او ناورد نام یزدان به یاد
بگفت و یکی حمله آورد نیوغریوان درآمد به طلاج دیو
بدو گفت کای جادو نابکارز پیشم برفتی و کردی فرار
تو را کی گذارم همی در جهانکه دیگر بمانی و گردی نهان
چو بشنید برجست مانند کوهدرآمد سوی سام دانش‌پژوه
که از جا برانگیخت فرخنده سامبرافراخت شمشیر را از نیام
همان گرز از سنگ آهن ربابینداخت بر سام رزم‌آزما
بان تا به گردش مگر سر بردبه جادوگری سام را بشکرد
که سام نریمان والاگهرپناهید بر داور دادگر
به دستش همان تیغ زهرآبدارکه کردی ابر کوه خارا گذار
بزد بر سر گرز و دو نیم شددل دیو جادو پر از بیم شد
چو رد شد ز گرزش درآمد به سرکه بشکافت تا پیشگاه کمر
ولیکن چنان تیغ زد پهلوانکه بر تیغ از آن خون نبودی نشان
یکی دود برخاست از خون اوکه شد تیره چشم یل نامجو
زمانی سر خود به زانو نهادپس آنگه ز دادار خود کرد یاد
که این جادو بدنژاد پلیدکه بودی نگهدار جان شدید
به شمشیر جمشید او کشته شدسر بخت او در جهان گشته شد
از آن رو شدید شریر لعینیکی بانگ زد بر دلیران کین
که یک تن رود سوی میدان کارکه گیرد کمرگاه سام سوار
بیارد بر همچو شیر عرینسرش برفرازم به چرخ برین
دلیری ز گردان مغرب زمینز شدادیان از خدا پر زکین
مهابت بدش نام و عادی‌نژادز خویشان نزدیک شداد عاد
چو آن دید تندید و برجست سختبخندید از جا چو شاخ درخت
نشست از بر اسب و آمد به جنگبغرید بر سان غران پلنگ
یکی تیشه نهصد منش بد به دستکه از زخم او کوه گردید پست
درآمد به پیکار فرخنده سامچو ببری که آید برون از کنام
بدو گفت بنگر یکی زخم چنگازین تیشه تیز و وین تیزچنگ
نمایم تو را تیزچنگال شیرکه نام خودت را نیاری به ویر
به پاسخ بدو گفت سام سواربگو تا چه نامی بدین روزگار
پس از گفتن نام جنگ آوریمفراخی گیتی به تنگ آوریم
نگویند مردان ازین سان گزافهنر پیش باشد به میدان نه لاف
سر از لاف بسیار گردد نگونبسی لافزون کشته غرقاب خون
بدو گفت آنگه مهابت منمبسان اجل پرصلابت منم
به مغرب ندارم کسی را همالفلک را به میدان دهم گوشمال
همین دم تن تو درآرم به پستبه خم کمندت ببندم دو دست
برم من تو را پیش شداد عادبدان تا ببینی مر آن پاک‌زاد
چو بینی مر او را ستایش کنیسجودش کنی و نیایش کنی
همان دم ببخشد گناه تو رابه گردون برآرد کلاه تو را
بخندید ازو سام بیداربختکه آسان کنم بر تو این کار سخت
کنم کوته این گفتگوی درازتنت را درآرم به دندان و گاز
بگفت و برانگیخت از جا غرابدر ابرو درافکنده از خشم تاب
عمود گران سنگ از پشت زینبرآورد و غرید شیر عرین
جهاندیده به نیرو درآمد نخستهمه بیم و اندیشه از دل بشست
وز آن پس مر آن جادوی تیره رادرآمد بر آن یل سرگرا
بزد نیزه بر آن پرخاشخرکه بر سام پهلو نشد کارگر
دگر ره درآمد به نیزه دو دستسنان را چو زد نیزه در هم شکست
به شمشیربندی بیازید چنگبرانگیخت آن چرمه سرمه‌رنگ
درانداخت بر ترک سام سوارسپر بر سر آور شیرشکار
چو زو تیغ بر درقه گردید خوردبدو حمله آورد گرد سترد
گریبان گرفت و ز اسبش ربودبرانداخت بر سوی چرخ کبود
بزد تیغ جمشید بر گردنشببرید دو دست و یال و برش
همان عوج از زخم او خیره شدجهان پیش چشمش همی تیره شد