گنج

بخش ۱۶۲ - گرفتار شدن تسلیم شاه با رحمان جنی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۷۴ بیت
یکی ابر بربست بر آسمانکه بد تیرباران او از کمان
شده تیغ او رعد و برقش خروشدرافتاد در چرخ گردنده جوش
کمین برگشودند از هر طرفبسی کشته افکنده در پیش صف
فراوان ز دیوان کین کشته شدسر بخت تسلیم برگشته شد
همه قلب یغمای طلاج شدهمه گنج و خرگاه تاراج شد
گرفتار گردید رحمان به جنگنهادند بر گردنش پالهنگ
ز یک سوی ایشان درآمد سهیلشکست اندرافکند بر خیل خیل
پری‌پیکران را در آوردگاهبسی کشته افکند هر جایگاه
درفش سپه را به دو نیم کرددل شاه تسلیم پر بیم کرد
کمند اندرافکند و او را گرفتازو دیو و جنی شد اندر شگفت
سر شاه جنی درآمد به بندببستند دستش به خم کمند
ببردند او را به نزد شدیدگره در برو زد چو او را بدید
ز یک سوی طلاج در رزمگاهدگر سو سهیل آن دد کینه‌خواه
شکستند آن لشکری را همهگریزان پری‌پیکران چون رمه
بسی سیمتن سرو بالا پریشد از تیغ خسته در آن داوری
تن همچو گل گشته پر خون همهتن سیمگون گشته گلگون همه
سراپرده و تخت تاراج گشتهمه گنج تاراج طلاج گشت
گریزان نهان گشت فرهنگ دیوبرفت از پی سام سالار نیو
چو تخت شه جن به تاراج شدز شصت قضا تیر آماج شد
برافروخت ماه اندرین سبز باغچو هندو که در دست گیرد چراغ
نشست از بر تخت جنگی شدیدپس از خوان کشیدند پیشش نبید
چو از باده لعل گردید مستببردند تسلیم را بسته دست
چو رحمان جنی و دیگر سیاهنشستند بسته به نزدیک شاه
شدیدش چنین گفت کی دام سازچرا رنج کردی به ما بر دراز
چسان آشنائی به تو داشت سامچرا حیله پیش آوریدی مدام
نترسیدی از من همی در جهانیک اندیشه نامد تو را در نهان
چرا سر فرو ناوری پیش ماچنین دین فرخنده کیش ما
ستایش نیاری به شداد عادنسازی دماغت تهی خود ز باد
تو را چیست با زابلی دوستیکه گوی تو با او به یک پوستی
تو جنی و او دشمن کیش توستتو گوئی که آن دیوکش خویش توست
تو این سام را از کجا یافتیکه در دوستی نیز بشتافتی
مگر دخترت را به پیوند سامرسانیدی آنگه شدی شادکام
چرا خواست با من تو را دشمنیره کج گرفتی و اهریمنی
در فتنه بر من گشادی و جنگکه گشتم زبون زیر چنگ پلنگ
سرانجام از فر شداد عادز میدان گریزان شد آن بدنژاد
نتابید در جنگ طلاج دیوبرون برد جان را از آن مکر و ریو
کنون جانت ایدر به بند اندرستروانت به بیم گزند اندرست
رها کن همه خشم و بیداد راز جان کن ستایش تو شداد را
پس آنگه ببخشم تو را تاج و تختغنوده شود یار بیداربخت
اگر نه گره بر گره پیکرتببرم به خاک اندر آرم سرت
به پاسخ چنین گفت تسلیم شاهکه ای بدگهر مرد گم کرده را
ندانسته دادار خود را هنوزسر از پا ندانسته‌ای تو هنوز
چرا لاف داری به شداد عادبود کافر و ظالم و بدنهاد
چو دادار خوانی تو او راه همیز سگ کمتری دان تو او را همی
ستایش کنم پیش یزدان پاککزو گشت پیدا همه آب و خاک
دهد خاک را پاک روشن‌روانهمی آب از ابر می‌بارد آن
غریوان و سرگشته زو هست بادهمه داغ بر جان آتش نهاد
تن خار را خلعت گل دهدهمه ناله و غم به بلبل دهد
به پروانه آتش زند سوز اوبه شب شمع گردد ابر روز او
به روز سپید و شبان سیاهدو آئینه بر درگهش مهر و ماه
خدائی به گیتی مر او را سزاستستایش جز او را دگر نارواست
به سنگی دهد آبرو آن قدرکه شاهان نشانند او را به سر
یکی بنده اوست سام سوارکه او را کسی نیست در رزم یار
مرا کرد یزدان ز کارش خبرکه بندیم در خدمت او کمر
که راه خدا جان سپاری کندهمه گمرهان را حصاری کند
برهمن براندازد و بت‌پرستز شداد و از عادیان هر که هست
به مردی به دین خدا آوردبه دلشان خرد رهنما آورد
فرستادم او را به سوی طلسمبدان تا نویسد به خورشید اسم
طلسمی است از شاه جمشید جمکزو جان طلاج گردد دژم
بسا کس کز آن تیغ کشته شودتن بخت تو زار و گشته شود
بتندید از گفته او شدیدگره در برو زد برو بنگرید
بفرمود دژخیم خونخوار راببر رشته سخت گفتار را
سرش را به نزدیک شداد بربزودی به ماننده ابر باد بر
برآورد دژخیم تیغی چو زهرکه زهرش به بهرام می‌زد به قهر
بدو گفت طلاج کای شهریارنه آسان بود خون این نابکار
ز جنی همه راه آید به بندرسانند به لشکر ما گزند
یکی شیشه باید سطبر و بزرگکه سازد خردمند مرد سترگ
به شیشه کنی جای تسلیم شاهبماند در آنجا همی سال و ماه
سر شیشه بر سرب بر یکدگرببندد به جادوی بیدادگر
که هشیار باشد به روز و به شببدان تا بماند به رنج و تعب
چنان کرد دژخیم زان سان که گفتبه رحمان به یک جای باشند جفت
سراینده راز بسیار دانبر سام برتافت آنگه عنان
که با شمسه پیمود بی راه و راههمه کارها را بدو گفت ماه
که تا آن طلسم اندر آید به دستازو کار شداد یابد شکست