بخش ۱۵۷ - رفتن سام به درگاه شدید و چگونگی آن
به ره بود چشم سپهدار سامندانست تا صبح او شد چو شام
که فرهنگ جنی درآمد برشخبر داد از پهلو و لشکرش
که شاپور را بند شد پا و جسمدگر گرد قلواد شد در طلسم
همه داستانها سراسر بگفتاز آن گفتنش سام شد در شگفت
بپیچید از آن گفته سام سوارکه برگشته شد بخت آن نامدار
گهی بهر قلواد در شور بودگهی دل پر از خون شاپور بود
سرانگشت خایید و افسوس خوردکه صد حیف ازین هر دو سالار کرد
که بیچاره گشتند در کارزاربه خیره شدند کشته در روزگار
دریغ از جهاندیده قلواد شیرکه از تیغ او مهر گشتی زریر
که ناگه درافتادش از دهر اسمگرفتار گردید اندر طلسم
بدو گفت رحمان جنی که هیچپی جان قلواد جان را مپیچ
که اندر طلسمش نیاید گزندتو دل را مدار هیچ ازین دردمند
که من دیدهام در شمار سپهرنبریده زو چرخ گردنده مهر
گشاد طلسمات در دست توستبلندی جادوگران پست توست
همه آلت شاه جمشید جمتو برداری از گنج او بیش و کم
گرفتار بودست رضوان ماوز آن آتش هجر بر جان ما
یکی دیو آنجا نگهبان بودکه در سحر استاد دیوان بود
بود نام شومش غزنکان دیوکه هستند ازو جادویان در غریو
برادر بود او به روئینه تننبینی چو او دیو در انجمن
بباید ورا کشت از تیغ جمکه گردد ازو تیغ عنقا دژم
چو رفتی من از پی همی دخترمفرستم به دانش تو را چاکرم
که شمسه تو را رهنمون آمدیمگر بخت جادو نگون آمدی
ازو سام فرخنده دل شاد شدبه ماننده تیغ پولاد شد
بپوشید آنگاه ساز نبردپی جان قلواد رخسار زرد
درآمد به هامون به پشت غرابعنان داد بر اسب دل پرشتاب
روان شد به خرگاه جنگی شدیدکه بیند چگونه است دیو پلید
وز آن رو درآمد همی قهقهامکه شاپور پیچیده بر خم خام
درآورد او را در آن بارگاهچو شیری که آید به نخجیرگاه
بدان سان شدید پلیدش بدیدبپیچید از خشم و گفت ای پلید
تو از ما چرا روی برگاشتیخدائی شداد بگذاشتی
برفتی و گشتی تو یزدان پرستچرا باز کردی ز شداد دست
چه دیدی تو از داور آسمانکه گشتی ز شدادیان بدگمان
تو را خال باشد همی قهقهامبرفتی و گشتی تو در نزد سام
پس آنگه به من جنگجو آمدیز یزدان پر از گفتگو آمدی
همه نام شدادیان را به بادبدادی نترسیدی از بیم عاد
بیا پوزش آور به یزدان مگردرگ خون گرمت به گردان چه کرد
تو را پهلوانی و لشکر دهمدرفش سواران کشور دهم
مبر نام یزدان دگر در جهانمکن خویشتن را تو از گمرهان
به پاسخ بدو گفت شاپور شیرنترسم ز شداد و از دار و گیر
سرم در ره پاک یزدان بودبه مهرش کجا با کم از جان بود
تو هر چیز خواهی بکن کم مکنکه من رو نگردانم از این سخن
خدای جهانم همی یاور استکه روزی ده بندگان یکسرست
ز شاپور نام خدا چون شنیدبپیچید چون مار بر خود شدید
به تندی چنین گفت با قهقاممترس هیچ از زور بازوی سام
همین دم ورا زنده بر دار کنمیان دلیران ورا خوار کن
زبانش برون کن کنون از دهنکه عبرت پذیرد ازو انجمن
بخندید شاپور دیوانهوارکه ای کافر گمره دیوسار
نیاری بریدن سر مو مرانباشد درین کار آهو مرا
مرا ایزد پاک جان آفریننگهدار باشد به روی زمین
درین گفتگو بود شاپور شیرکه سام دلاور درآمد دلیر
پیاده شد از اسب چون رزمسازدرآمد به خرگه گو سرفراز
یکی بارگه دید سر بر سپهربرو قبه زر نمودار مهر
همه عادیان را سپهبد بدیدنشسته بر آن تخت جنگی شدید
همه چهارصد کافر بدلقانشسته در آن بزم چون اژدها
یکی زشترو بود کوراب نامنشسته ابر کرسی لعل فام
بدو سام گفتا که ای رزمخواهمرا جای ده اندرین بزمگاه
که دارم یکی گفتگو با شدیدبه پاسخ درآیم به گفت و شنید
برآشفت کوراب با سام یلبغرید بر سام همچون اجل
به دشنام بگشاد ناگه زبانبه سود و زیان گشت جانش زیان
ز جا جست و بر پهلوان حمله کردز گرمی درآمد به گفتار سرد
برآشفت ازو سام پرخاشخریکی مشت زد بر سر بدگهر
که مغزش فرو ریخت در بارگاهنشست از بر جای او رزمخواه
شدیدش چنان زور بازو بدیدرخش گشت از بیم جان شنبلید
بتندید کایرانی شوربختنبینی مرا بر نشسته به تخت
دلیری نمائی به گردان کینبویژه دلیران مغرب زمین
نداری ز من شرم و آزرم هیچبه خون ریختن دست داری بسیچ
دلیری بکشتی که اندر جهانیک یموی او به ز شاهنشهان
ز بهر کئی نیز در جستجومرادی که داری هم ایدر بگو
نشاید همین دم ازین عادیاندلیری ز گردان شدادیان
به کینه به سوی تو یازند چنگنفش در گلوی تو سازند تنگ
بگفتا منم سام نیرم نژادکمر بسته بر رزم شداد عاد
بدان آمدم سوی مغرب سپاهبه فرمان رای منوچهر شاه
که بندم دو بازوی شداد عادشدید بداندیش بیدین و داد
دوانم پیاده به ایران زمینبه فرمان یزدان جانآفرین
منم آن که دو رخش کشتم به آبشد از من بهشتش سراسر خراب
دگر آنکه پیش تو مهمان بدمابر رسم و آئین یزدان بدم
روان بزرگان بر آن گواستکه مهمان ابر میزبان پادشاست
چرا جای ننمود و تندی نمودزبان را به تندی و تیزی گشود
به من لاجرم خوی آشفته شدبه ناگه به یک مشت من کشته شد
دلیران مغرب چو سام گزینبدیدند گشتند اندوهگین
بدان تندگفتار و آن زهر چشمبر ابروی پرچین و پر قهر و خشم
شگفتی بماندند از آن رزمخواهبکردند پنهان برو بر نگاه
به ناگه ز جا خاست جنگی خشاشهمه راز مردی خود کرد فاش
که دادار مغرب بود سختگیرکه روبه شود پیش او نره شیر
یکی بندهاش عوج باشد به جنگز دریای اخضر برآرد نهنگ
ورا چار فرسنگ بالا بودیکی فرسخش نیز پنها بود
دو پا بر زمین و سرش بر سماکگر او را ببینی شوی زهرهچاک
ازین رزم در دم بگردان عناننشاید کز ایشان ببینی زیان
بدو گفت سام یل ای بدگهرهمه بندگانیم بر دادگر
که ایزد یکی باشد اندر جهانازو گشته پیدا کهان و مهان
اگر عوج و گر چرخ و گر مهر و ماهازو یافته در جهان دستگاه
ندانم جز او در جهان کردگارکه پروردگار است بر مور و مار
ازو آتش و خاک و آبست و بادکمینه بود بنده شداد عاد
که او داده بد افسر و گنج و تختز دادار برگشت برگشته بخت
مرا ایزد از بهر آن آفریدکه شداد بیدار بودش شدید
سراسر به شمشیر سازم دو نیمنداده به گیتی مرا ترس و بیم
خشاش این سخن را ازو گوش کردز کینه همه خون او جوش کرد
برآورد شمشیر زهرآبداردرآمد به پیکار سام سوار
بدو گفت کای بدرگ بدگهربگیر از کفم تیغ پرخاشخر
بگفت و بیازید آنگاه چنگبجوشید برسان غران پلنگ
برون کرد تیغ از کفش شیرمردبدو حمله آورد گرد نبرد
بزد بر سرش پهلوان گزینکه از هر دو پایش برون شد ز کین
به دو نیم شد گرد جنگی خشاشهمه راز مردی خود کرد فاش
بلرزید از بیم بر خود شدیدچو آن زور و پیکار را بنگرید
برادر ورا نام کورنگ بودکه پیوسته در کینه و جنگ بود
چو زان سان برادرش را کشته دیدبرو بخت بیدار برگشته دید
ز جا جست و از کین بغل برگشادمدد خواست از فر شداد عاد
غریوان درآمد به پیکار سامبرو برخروشید و برگفت نام
چو سام آنچنان دید در انجمننکرد از بد و نیک با وی سخن
همان تیغ زد مرد را بر میانکه از زخم او شد تنش پرنیان
چو مردی نمود اندر آن بارگاهبدو حمله کردند مغرب سپاه
بدو چهارصد تیغ افراشتندبه گردون همی نعره بگذاشتند
دلاور درآمد به پیکارشانهمان زخم میکرد در کارشان
برآمد غریو ده و دار گیرروان گشت در دم یکی آبگیر
همه بازگشتند از موج زنسپهبد نهنگی در آن انجمن
به ناگاه دریای خون شد روانبسی عادیان را سرآمد زمان
صد و سی تن از تیغ او کشته شدبه خون تخت و خرگاه آغشته شد
به ناگه برخاست دستور پیردرافتاد در پای سالار شیر
به پوزش درآمد که ای نامدارز خون بارگه شد همه رودبار
یکی رزم کردی که اندر جهاننکرده کس از آشکار و نهان
ولی چنگ از جنگ کوتاه کنازین پیر فرسوده بشنو سخن
بس است این که کشتی درین بارگاهزمین و زمان گشت یکسر سیاه
ولی جنگ در روی میدان خوش استچو نی جان گردان رزم آتش است
ببوسید مر سام را دست و پاکه کوتاه کن رزم جنگ آزما
برین برنهادند انجام جنگکه فردا به میدان درآید نهنگ
به دستور مغرب چنین گفت سامکه شاپور را دست بگشا زخام
بدان تا من این رزم کوته کنمزمانی به آسودگی ره کنم
گشودند شاپور را هر دو دستپس آنگه به زین دلیری نشست
برون رفت سالار ایران سپاهبیامد به نزدیک تسلیم شاه
برو سر به سر داستان بازگفتکه تسلیم از رزم او شد شگفت