بخش ۱۴۱ - احوال سام از دیو رهدار و عجایبها از مرغ دیدن
نگه کرد سام اندر آن برز کوهزمین را همی دید ازو در ستوه
یکی دیو جنگی سه سر بر سرشیکی طوق زرین به گردن درش
مه موی اندام چون گوسفندرسیده سرش تا به چرخ بلند
چهارش بدی دست آن تیره رویبه هر دستی یک حربه جنگجوی
ز شمشیر و خنجر ز گرز گرانبه دست دگر درقه بودش دمان
یکی نعره زد بر سپهدار سامکه ای بیخرد خیره تیره کام
چه مردی و بوم و نژادت ز کیستبدین دشت برگو مراد تو چیست
کجا رفت خواهی درین راه سختکه ریزد ز اندیشه برگ درخت
مگر سیر گشتی تو از جان خویشکه از مرگ کردی تو درمان خویش
درین راه هرگز نپرد عقابستاره نبیند زمینش به خواب
نریمان درین دشت آمد به جنگنیاورد یک دم درین که درنگ
ندانم تو را چیست ایدر گذرکه اندیشه نارد در این که گذر
نگه کرد مرغی به مانند پیلکبودیش بر تن چو دیبای نیل
دو پایش به مانند مرجان به رنگبدش سینه برسان پشت پلنگ
به منقار یاقوت چشمش سیاهز پرواز او تیره رخسار ماه
سخنگوی مانند آدم زبانبه پرواز در چرخ نعره زنان
ز بالا درآمد چو سیلی به زیربیازید چنگال مانند شیر
به چنگال بربود ده نره دیودگر ره به افلاک در شد غریو
خروشان همی رفت تا نزد ابررها کردشان سوی دشت هژبر
ز بالا فتادند در دشت کینکه گشتند چون توتیا بر زمین
شگفتی ازو ماند سالار نیوبنالید بر صنع کیهان خدیو
سوی دیو رهدار آمد به جنگهمان ابر بارنده خونش به چنگ
بدو گفت کای دیو برگشته بختچسان دیدی این رزم و پیکار سخت
خدای جهان آفریدست مرغبدین سان کسی کم بدیدست مرغ
بدین رنگ و این پیکر پرنهیبغریوان درآمد ز بالا به شیب
بدو گفت کاین مرد شدادیستازین او بدینگونه او عادیست
تن او ز شداد آمد پدیداز آن رو بدین سان کسی کم شنید
شد آشفته زین گفتگو پهلوانبزد تیغ بر دیو تیره روان
سرش را درافکند در خاک دهرهمه زندگانی بدو گشت زهر
یکی دیگرش تیغ زد بر میانکه شد پیکر دیو ازو پرنیان
همان مرغ یک نعرهای برکشیدکه گشتند دیوان همه ناپدید
یکی زان همه نره دیوان نماندکه سام سپهدار حیران بماند
روان مرغ فرخنده با آفرینز پرواز آمد به روی زمین
ثنا گفت بر سام پهلو غمینبه کام دلش باد چرخ برین
سر دشمنانش نگونسار بادتو را دیده بخت بیدار باد
بدو گفت ای مرغ فرخنده فردرآور جهان را ابر زیر فر
ندیدم یکی مرغ همتای توبه فر و به یال و به بالای تو
سزد گر که گوئی چه مرغی به نامکه شد زنده از فر تو نیز سام
توئی آن که سیمرغ دانات خواندز کردار تو داستانها براند
به گیتی همه سایه پر تستبه ویژه چنین رزم از فر توست
به پاسخ بدو گفت مرغ گزینکه ای سام سالار ایران زمین
نه مرغم نه سیمرغ در روزگاربوم کمترین بنده کردگار
مرا نام فرهنگ جنی شناسکه دارم به یزدان فراوان سپاس
پرستار تسلیم شاهم یکیز تو آرزویم بود اندکی
کمربسته هر جا پس و پیش توهمی کام دارم کم و بیش تو
اگر با من ایدر تو پیمان کنیزبان را به پیمان گروگان کنی
برآری همی آرزویم به دهرکنی شهد بر من همی جام زهر
پس آنگه به گیتی همه کام توبرآرم ز آغاز و انجام تو
چنین گفت فرهنگ کای گردساممرا خواهری هست شهنازنام
همی سال ده شد که آن پاک جسمگرفتار گشتست اندر طلسم
بکردم بسی چاره در روزگارنیامد به دستم مر آن گلعذار
شنیدم ز دانادلی بیش و کمکه گردی پدید آید از تخم جم
طلسمی که جمشید ایدر ببستبه نیروی بازو بخواهد شکست
به میدان ببندد تن ابرهااز آن بند و بندساز گردد رها
کجا نام او سام نیرم بودمیان دلیران چو او کم بود
کنون آن توئی ای گو سرفرازکه آری تن دشمن اندر گداز
بدو گفت سام نریماننژادکه آرم هر آن چیز کردی تو یاد
چو این گفته بشنید فرهنگ دیوزمین را ببوسید در پیش نیو
بزد بال و دردم سر اندر کشیدز چشم سپهدار شد ناپدید
همان شب دلاور در آن دشت ماندسفیده دمان باز زان جا براند
چو یک هفته در ره دمی نارمیدبه هشتم به نزدیک دریا رسید
چو دریای آخو ورا نام بودسپهبد در آن ساحل آمد فرود
بفرمود ملاح آمد دوانطلب کرد کشتی هم اندر زمان
بدو گفت ازین آب دریا مرارسان از ثری تا ثریا مرا
سوی شهر شداد عادم رسانازین سو بدان سو چو بادم رسان
بدان تا یکی دوزخش بنگرمبرافروزد آنجا یکی آذرم
چه سانست دریا و چند است راهدرین ره چه بینم ز جادو سپاه
طلسمی که جمشید جم ساخته استسرش را به گردون برافراخته است
کجا بینم او را زرانداب کوهچگونه است او را ز دیوان گروه
همه یک به یک پیش من بازگویسر قصه بگشا همه راز گوی
به پاسخ بدو گفت ملاح پیرکه چون اندر آئی درین آبگیر
چهل روز اگر باد باشد مرادرسانم تو را سوی شداد عاد
چهارت جزیره درآید به پیشکه تیره شود مرد را تیره کیش
نخستین ببینی تو سگسار شهرکه بر جان شیرین رسانند زهر
یکی پادشاه است نامش کلابببندد به چشم یلان راه خواب
سپاهش فزون است از چون و چندازو هست ترسان سپهر بلند
از آنجا چو رفتی یکی هفته راهجزیره است مانند دود سیاه
که شهر زنانست ای پهلوانهمه ماهرو همچو سرو روان
نباشد در آن شهر فرخنده مردپی مرد باشند دلها به درد
چو ز آنجا گذشتی ایا نامداریکی شهر بینی در آن رهگذار
که باشد در آنجا مکان پرییکی پادشاه است پر داوری
ورا شاه تسلیم خوانی به نامفکنده ز هر گونه در راه دام
نترسد ز شداد و وز لشکرشچهل روز بینی همی کشورش
از آنجا یکی کوه باشد بزرگبه بالا دراز و به پیکر سترگ
میان دره آتش افروختهفراوان در او آدمی سوخته
همه هیمه آتشش آدم استبسی دیو و جادو در آنجا کم است
ز یک سو بود نیم تن مردمانفرود آورند ز آسمان اختران
زبان پر ز تابی و پرپیچ و تابشده نامشان مالکان عذاب
ز یک سوی آن که چو رفتی ز راهپس آنگه روی سوی شداد شاه
به نزدیک شهرش همه باغ و کشتبهشتش ببینی چو زرینه خشت
ولیکن تو را هست از آنجا گذارنتابی درین ره ایا نامدار
اگر مرغ باشی نپری به بالز بیداد شداد آن بدسگال
به پاسخ بدو گفت سام دلیرکه ما را گذر ده درین آبگیر
پس آنگه ببینی که کیهان خدیوچه سازد بر شداد ناپاک دیو
تو کشتی بیاور مرا بر نشانتماشا کن این رزم گردنکشان
چه سازم درین راه با نیم تنکنم پاک آن بوم را ز اهرمن
بدو گفت ملاح کای پهلواندلیر و جهانجوی و روشن روان
چه نامت بخوانم به گیتی درونکه خواهی که ریزی ز شداد خون
نژاد از که داری و تخم و گهرچه نامی به نام و که باشد پدر
بدو پهلوان نام خود کرد یادمنم سام نام نریماننژاد
که املاق ناپاک را کشت شیردرآورد روئینهتن را به زیر
بدو گفت آری بدیدم وراهمان نام فرخ شنیدم ورا
که در رزم کشتی مکوکال دیوببستی دو دست نهنکال دیو
پریدخت فغفور را عاشقیبه مردی و مردانگی لایقی
همه شب همی گفت از روی مهرچنین تا گه نقاش نیلی سپهر
سفیداج زد بر رخ آسمانبه شنگرف آراست چرخ روان